تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker چی توز <
این جانب نسترن دانشجوی سال اول پشت کنکور تصمیم به درس خواندن گرفته و سعی در تغییر محیط دارم و تصمیم بر اینکه به خانه ی مادربزرگ کوچ کرده و مقداری کتاب هایم را محض رضای خدا ورق بزنم!

و در راستای تحقق هدف قبول شدن در سه گروه آزمایشی ریاضی و فیزیک (لعنت ا.... علیه) هنر و زبان ثبت نام کرده باشد که قبول شوم!

آمین


رئیس سازمان ملی جوانان الان گفته بود که 20 درصد سهمیه کنکور برای زوج های جوانی که میخوان تو مقطع کارشناسی ارشد و دکتری درس بخونن کنار گذاشتن.

مثل سهمیه های ایثارگران و نجبگان و اینا.

البته ایشون دانشجوهای کارشناسی ( از جمله اینجانب) رو فراموش نکرده و گفته:

(( در حال حاضر به دلیل انبوه ورودی لحاظ چنین سهمیه ای برای مقطع کارشناسی میسر نیست!!))

یعنی بعید نیست چند سال دیگه بچه های 18-19 ساله ی متاهل یه همچین سهمیه ای داشته باشن!

دلیل دادن یه همچین طرحی این بوده که گفتن دانشگاه های ما فضاش مختلطه و آلودست و این طرح به سالم سازی دانشگاه کمک میکنه!!

خدا رو شکر این طرح تو مجلس تصویب نشد وگرنه چند سال بعد فضای دانشگاه ها اینطوری میشد که شوهره میاد میگه حق نداری بری این کلاس آقای فلانی توشه من خوشم نمیاد ازش.

یا زنه به شوهرش میگه چرا تو کلاس به خانوم فلانی لبخند زدی یا چرا ازش خودکار و جزوه گرفتی!

و بعدش قمه و قمه کشی و کشت و کشتار و غیرت بازی!

البته مهم اینه که همه ازدواج کنن و مهم نیست که بیشتر این ازدواج ها بی پشتوانه و ناپایدار باشه!

بعد هم اون بیلبیلگ های ستونی آمار هی بره بالا و ما هم برای دولت و تسهیل در امر ازدواج هی صلوات بفرستیم و براشون دعا کنیم!


پ.ن۱:یه برنامه نشون میده اسمش پیوند آسمانیه.

که همشون به طور کاملا اتفاقی مذهبی و همه مهریه ها 14 بوده و عروسی نگرفتن یا خیلی ساده بوده.

یه جا مجریه از شوهره زنه پرسید چی شد که از خانومت خوشت اومد و رفتی خواستگاری؟

گفت من از بچگی دوست داشتم اسم زنم فاطمه باشه!

پ.ن۲:آگاه باشید و بدانید شرط ازدواج خوب و پایدار دانستن اسم همسر از بچگی میباشد و بقیه همه ناپایدار و قاطی باقالی ها میباشد!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

من چه گوارا هستم!
سال اول دبیرستان یه همکلاسی داشتم اسمش سنا بود.

این بشر طرفدار سرسخت ارنستو چه گوارا بود. به حدی که دیگه بهش میگفتیم (( چه))!

من در این حد از چه گوارا میدونستم که تو انقلاب کوبا نقش داشته و از نظر اخلاقی آدم بزرگی بوده.

امروز زندگی نامش رو خوندم و بیشتر روشن شدم که آدم بزرگی بوده و بیخود نیست بعد از این همه وقت که مرده هنوز اسطوره زندگی خیلی هاست!

حالا چی شد که به فکر چه گوارا و زندگیش افتادم!

یه تست پیدا کردم که سوالاش رو جواب بدین میگه به کدوم رهبر و چهره سیاسی شباهت دارین.

منم این تست رو زدم و شبیه ارنستو شدم ( پسر خاله شدیم دیگه)

از کسایی که این تستارو زدن مادر ترزا. بیل کلینتون. جان اف کندی. هیتلر. صدام حسین. گاندی و انیشتن ( و خودم چه گوارا) رو دیدم که شباهتشون به اینا بوده.

من ربط انیشتن رو به چهره سیاسی نفهمیدم. شاید درباره دانشمندها هم هست!

خدارو شکر شبیه هیتلر یا صدام حسین نشدم.

البته اگه شبیه اونا هم میشدم بازم خدارو شکر میکردم شبیه یکی دیگه نشدم.

یکی دیگه!

شما هم  این تست رو بزنین و به سوالاش جواب بدین ببینین شبیه کی میشین.

البته من منظورم این نیست که آدم شبیه کسی باشه خوبه و باعث افتخار یا ننگه یا اینکه این تست 100% درسته.

به چشم یه سرگرمی بهش نگاه کنین و جهت گیریه دیگه ای بهش ندین.

 


پ.ن: چه گوارا چه سعادتی داشته شبیه من بوده!

 

2 نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سلام

این چند روز کلی به خودم انگیزه داده بودم بشینم پای درس، که دیگه شد دکتر بازی و وقت نشد اصلا

یه دکتر که میخواستم برم نصف روزم میرفت!

چند روز اول با آژانس و تاکسی و اینا میرفتم ولی اینقدر ترافیک بود که آدم بیشتر کلافه میشد!

بعدش دیگه با مترو رفتم. اونجا هم شلوغ بود از جمعیت ولی خوبیش اینه که آدم ها دود نمیکنن

اول رفتم دکتر مغز و اعصاب گفت باید عکس از سرت بگیری

برام سی تی اسکن نوشت. منم تاحالا فقط عکس از دندونم گرفته بودم که یه دستگاه بود میومد جلو دهنم عکس میگرفت.

اصلا نمیدونستم چطوریه! تو یه دفتر کوچیک با چندتا خانوم دیگه نشسته بودیم تا نوبتمون شه که اونا هم بار اولشون بود و هرکی داشت از اون یکی میپرسید چطوریه و اینا

یه خانومی گفت میخواستن وضعیت قلب من رو مشخص کنن یه آمپول بهم زدن بعد اشعه زدن و تا 2 روزم کسی نباید میومد طرفم!

بعد ما میگفتیم نه آمپول که نمیزنن دیگه یه این سختیا هم نیست.

خلاصه گذشت و نوبتم شد. رفتم تو دیدم یه دستگاه قوس ماننده که تخت داره! بعد یه اتاق شیشه ای هم مثل اتاق فرمان داره.

اولین تصویری که اومد تو ذهنم فیلم از کرخه تا راین بود اون صحنش که میخواستن از کله یارو عکس بگیرن بعد این رو تخت خوابیده بود و تخت که حرکت میکرد صحنه های جنگ و آتیش و اینا میومد جلو چشش!

آقاهه بهم گفت گیره و گل سر و گوشواره تو سرت نباشه. منم گیره سرم رو در اوردم.

حالا مونده بودم گردنبندمم در بیارم یا نه!

گفتم شاید دستگاهش خطرناک باشه و گردنبند گردنم باشه برق منو بگیره!

درش اوردم

چقدر آخه آدم میتونه تخیلش قوی باشه

خلاصه اینکه رو تخت دراز کشیدم و تخت رفت تو دستگاه و دور سرم میچرخید  و عکس میگرفت!

نه به قول خانومه اشعه میزد نه برق میداد

چند روز بعدش که عکسم آماده شده رفتم نشون دکتره دادم گفت تو عکس ها مشکلی نیست. سر دردت عصبیه و بهم پرانول 10 داد!

من برای قلبم 2 سال پیش پرانول 40 دادن. پرانول فقط جریان خون رو کنترل میکنه و به اعصاب قلب کمک میکنه.

خیر سرش دکتر مغز و اعصاب بود!

دیدم این چیزی حالیش نیست رفتم پیش دکتر خودم که از بچگی پیشش میرفتم. در واقع دکتر اطفاله

ولی خیلی ها مثل من چند ساله میان پیشش! حتی یه خانوم 50-60 ساله هم دیدم اومده بود پیشش

اونم معاینم کرد و عکس های سرم رو دید و گفت میگرن داری!

چندتا قرص بهم داد که خیلی قوی ان! ولی جواب داد خدارو شکر و سردردم بهتره!

ولی قرص هاش بدجوری آدم رو خمار میکنه. شب که میخورم اصلا گیج گیج میشم! تازه بهشون معتادم شدم!

بعدم گفتن باید عکس از سینوسات بگیری. رفتم رادیولوژی دیگه مثل اون دفعه از تخیلم استفاده نکردم.

اینم یه دستگاه بود که وایمیستادی جلو یه صفحه سفید و عکس میگرفت.

برای سینوزیت بهم یه شربت دادن 6% اتانول داره.

کم خمار میشدم حالا باید مست هم بشم

شنبه هم که رفتم آزمایش خون دادم منتظر جوابم. همش درگیر دکتر بودم خلاصه.

این قرصا هم قوی بودن جدیدا معده درد شدیدم بهم اضافه شده

چقدر غر زدم

دلنوازان و شمس العماره هم که به روش معمول فیلم های ایرانی که آخرش رو ته بندی میکنن تموم شد.

میگم این صدا و سیما هم یه تختش کمه ها. مسابقه میذاره که از لیلا از بین خواستگارهاش کی رو انتخاب میکنه بعد یکی رو خارج از برنامه خواستگار بازیش میارن تو فیلم و همه چی رو تموم میکنن!

سینما حرفه ای به این میگن

مسافران هم که جدیدا داره خیلی جهت سیاسی میگیره!!

اون تیکه که به اون تبلیغ سود بانکی انداخت واقعا قشنگ بود! از اون به بعدم دیگه پخشش نکردن!

یا اون قسمت که در باره آمار گیری بود و حرف های آخر بهرام که تو گزارشش زد! (اگه لباس سبز پوشیدن فرید رو سیاسی نگیریم)

حالا تصمیم گرفتم برم لاست رو بگیرم ببینم. ( درس ندارم که)

من هنوز سریال دکتر بازیم تموم نشده! 3 تا وقت دکترم این ماه دارم!

این سریال تموم شه میرم لاست رو میبینم!

این هفته هم کلم چی دارم هیچی نخوندم تا به این لحظه!

گول این تبلیغشم نخورین که مامانه میگه کوشا جان پشتیبانت!

پشتیبان من که هر 2 هفته 1 بار زنگ میزنه امتحان هفته بعد رو یاد آوری میکنه!

مثلا اون دفعه زنگ زده میگه اختصاصی هات نسبت به دفعه پیش اومده پایین!

میگم خوب؟

میگه چرا اومده پایین؟

گفتم خوب حتما برام سخت تر بوده که ترازم اومده پایین!

حالا به جای این که مشاوره بده چیکار کنم یا برنامه ریزی کنه برام یا اصلا برنامه ریزیم رو ببینه میگه خوب این آزمون بیشتر بخون. خداحافظ!

بعد اون وقت تو تبلیغ زنه میگه از وقتی کوشا رو تو کانون ثبت نام کردیم پشتیبانش کارای درسیش رو پیگیری میکنه و اون یکی زنه میپرسه فایده ای هم داره؟ میگه میبینی که  درس خون تر شده.

منم از وقتی اومدم تو کانون ترازم هی اومده پایین تر!

میبینین که درس خون تر شدم

دیروزم گواهینامم اومد دم خونه کلی خوشحال شدم

بالاخره یه کار مفید انجام دادم تو این مدت

از بچه ها هم خبر ندارم! فقط میدونم گوله کردن رو درس خوندن که امسال قبول شن.

داشتم عکس ها رو میدیدم دیروز یاد مدرسه افتادم.

معلم عربی همه کلاس ها یه نفر بود. کلاس دوم ( دبیرستان) که بودم وقتی بهم میگفت یه جمله رو تجزیه کن من همه اجزای جمله رو میگفتم جز مفعول!

وقتی به یه کلمه میرسیدم نمیدونستم نقشش چیه میگفت همونه که هیچ وقت نمیگی!

سال سوم برعکس شده بود! فقط مفعول رو تشخیص میدادم!

یا سال پیش دانشگاهی با اون معلم های عتیقه

اون گونی ها که تنمون میکردیم و اسمش مانتو بود

چتر هایی که باز میکردیم خونه هم دیگه.

یه دفعه من و طیبه و یاسمن و آزاده داشتیم از مدرسه میرفتیم چتر باز کنیم خونه آزاده اینا که کوچه پایینی مدرسه بود. ( ناهار دعوت بودیم)

بعد رسیدم به یه خونه بزرگ و حیاط دار. یاسمن کرمش گرفت زنگ در خونشون رو بزنه که همون موقع آزاده گفت رسیدیم خونه ما همین جاست

رفتیم خونشون ناهار خوردیم، همون موقع 2 تا از فامیلاشون اومدن. ما تو هال نشسته بودیم اونا پذیرایی. آزاده اومد دیدیم از این آلبوم عروس گنده ها که سفارشی درست میکنن دستشه.

گفت بیاین آلبوم عروس ببینیم.

خلاصه شروع کردیم به ورق زدن. دیدم داماد یه جلیقه منجق دوزی شده پوشیده که خیلی برق برقیه و شبیه شعبده باز ها شده

کلی داشتیم میخندیدم به لباس داماد و کلا عکس های آلبوم. خیلی خنده دار بودن آخه.

ما هم که در حالت عادی خنده هامون بلند بود حالا 4 نفر افتاده بودیم باهم هر هر میخندیدم به عکس ها. دیگه هرچی عکس ها صحنه دار تر میشد خنده ما بیشتر میشد. آخراش دیگه از خنده اشکمون در اومده بود و از مبل افتاده بودیم زمین میخندیدیم هی

اون وسط هرکی هم یه تیکه ای به عکس ها میگفت ما خندمون بدتر میشد

پذیرایی و هالشون هم اصلا فاصله ای باهم نداشت!

همین طور که داشتیم میخندیدم یهو دیدیم یکی از همون فامیلاشون اومده بالا سر ما داره چپ چپ نگاه میکنه

یاسمن که داشت میخندید همین طوری گفت بچه ها این خانومه چقدر شبیه عروسه تو این عکس هاست. بعد هر هر دوباره داشت میخندید

آزاده گفت خوب خودشه دیگه ایشون دختر دایی ( یا خاله) مامانمه اومده آلبوم عکس عروسیش رو نشون بده

خلاصه دیگه ما فهمیدیم چه فاجعه ای رخ داده و خودمون رو جمع کردیم و عروسه هم آلبومش رو گرفت رفت!

ما هم رفتیم تو اتاق آزاده. حالا آزاده هم نمیگفت به ما این عروسه اون بغل نشسته صداتون میره آروم تر، خودشم داشت با ما میخندید!

حالا تو اتاق کلی پشیمون بودیم که آبرومون رفت صدامون رو شنیدن و اینا که همون موقع چشممون به دف آزاده افتاد.

ما هم که کاری نداشتیم آزاده شروع کرد به دف زدن ما هم داشتیم بندری و مسخره قر میدادیم با آهنگی که میزد. خواهرشم داشت افکت میداد به دف آزاده جیغ میزد و سرو صدا میکرد.

ما یه ربع داشتیم سرو صدا میکردیم که یهو یادمون اومد مهمون دارن و ساکت شدیم

همون موقع مامان آزاده اومد در اتاق رو باز کرد گفت مهمون ها رفتن راحت باشین

بعد گفت شما امسال کنکور دارین نه؟ یه آهی کشید رفت

خلاصه دیگه ما هم بند و بساطمون رو جمع کردیم رفتیم خونه.

روز بعد آزاده اومد گفت خیلی خوش گذشت باز هم میاین خونمون؟

فکر کنم همون دفعه که آبروشون رفت کافی نبود.

 

 

نتیجه گیری:

۱- سی تی اسکن اصلا چیز خطرناکی نیست!

۲-تا از چیزی خبر ندارین در بارش اظهار نظر نکنین و تخیلتون رو به کار نندازین

۳-آلبوم عکس عروسی کسی رو مسخره نکنین. مخصوصا وقتی عروس خودش هم هست!

۴-شب عروسی جلیقه منجق دوزی شده نپوشین

۵-عکس های صحنه دار نندازین!

۶-وقتی کسی مهمون داره آبروش رو نبرین

۷-وقتی گواهینامتون اومد دم در اونقدر جیغ نزنین و بالا پایین نپرین که همسایه پایینی بیاد بالا بپرسه اتفاقی افتاده؟ کسی طوریش شده؟

۸-پشتیبان اصلا به درد نمیخوره

۹-وقتی کنکور دارین درس بخونین

۱۰-سعی کنین میگرن نگیرین که اگه اود کنه از کار و زندگی میوفتین و نمیتونین کاری انجام بدین


 پ.ن:  این چه مرضی یه افتاده به جون هنرمند ها؟ همه دارن میمرن که!

امیر قویدل سر یکی از کاراش که درباره زمان شاه بود منم بودم و باهم یه عکس انداختیم.

سوم - چهارم دبستان بودم فکر کنم.

نیکو خردمند هم که مرد. این همه وقت تو بیمارستان بود کسی سراغی ازش نگرفت حالا که مرد...

بهروز بقایی هم که بیمارستانه و بدجوری مریضه. خدا کنه این یکی دیگه فرت نشه!

شبکه ۲  یه سریال از مسعود رسام داره پخش میکنه بعد از اذان مغرب روز های فرد. بزرگمرد کوچک

رامبد جوان و بهروز بقایی هم توشن.

دهه ۶۰ برای بچه ها بود. چقدر فیلم ساخته شد برای بچه ها! من که هیچ وقت گلنار و گربه آواز خوان و مریم و میتیل و کلاه قرمزی و پسرخاله و پرنده کوچک خوشبختی رو یادم نمیره.

با این که آخرای دهه شصت به دنیا اومدم.

یه مسعود رسام بود که به فیلم ساختن برای بچه ها اهمیت میداد که اونم فوت شد.

دلم برای بچه های الان میسوزه. من هیچ وقت اون فیلم هارو با اون فیلم نامه ی ساده و عروسک هاش با سی دی های باربی و کارتون های خارجی جدید عوض نمیکنم.

بچگی کردن با اون فیلم ها خیلی مزه میداد.

 

        

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سلام

این چند وقت زیاد درس نخوندم! کلی ناراحتم که امسالم بگذره و جایی که میخوام قبول نشم!

از شانس بدمم سردردهای وحشتناکی گرفتم که کلی کلافم کرده. قرص مسکن هم هیچ جوره جواب نمیده!

قبلا این سردرد به قول رحمت هی میگرفت ول میکرد ولی الان گرفته دیگه ول نمیکنه!!

یه اتفاق خوبی که افتاد این چند وقت قبول شدن امتحان شهر تو بار اول بود!

راستش خیلی ترسونده بودنم از امتحان شهر! این مدت که میرفتم برای کلاس عملی آموزشگاه و تو دفترش میشستم بحث امتحان شهر که میشد همه میگفتن دختر هارو بار اول رد میکنن!

یا مسئول آموزشگاه میگفت یه هنرجو داریم میاد ماشینش رو دم در پارک میکنه میره امتحان شهر میده رد میشه هی!

یا میگفت یکی رو داریم ۲۱ بار رد شده!!!

سر امتحان آیین نامه هم که بودیم افسر داشت مدارک یکی رو چک میکرد یهو دیدیم چشماش ۴ تا شده!  دفتر داره اونجا هم خیلی عادی جلو همه گفت این آقا از سال ۸۳ داره میاد برا گواهینامه٬ سربازیشم رفته تموم شده برگشته هنوز درگیره!

افسر آقاهه رو صدا کرد و بهش گفت اگه میرفتی درس میخوندی تا حالا دکترا گرفته بودی!

بنده خدا کلی قرمز شد

خلاصه امتحان آیین نامه که قبول شدم بهم گفتن برو بوستان نهم نبش اسلامی افسر اونجاست

تو راه گفتم بوستان نهم به اون بزرگی افسر و از کجا پیدا کنم؟؟

رسیدم اونجا دیدم کلی آدم سر اسلامی منتظرن! نصفشونم از کلاس اول امتحان آیین نامه بودن! من و ۲ تا پسر دیگه از کلاس دوم امتحان آیین نامه بودیم.

گفتم کلاس اولش هنوز امتحان نداده پس حالا حالا ها علافم!!

حالا تو این مدت که منتظر بودیم تا افسر امتحان بگیره و نوبت ما بشه٬ یه دختری بود ترم اولی و کاملا تو جو دانشگاه و دانشجو شدن. هی چپ میرفت راست میرفت میگفت من از کلاسم زدم دیرم شده٬ به بقیه کلاسام نمیرسم٬ امروز امتحان دارم٬ تشریح دارم٬ اگه نرم غیبت میخورم٬ درس بعداز ظهرم اختصاصیه٬ مهمه٬ فلانه و اینا.

۱۰۰ بار این جمله هارو تکرار کرد! صداشم در حالت عادی جیغ بود٬ جیغم میزد دیگه کاملا رو اعصاب بود!

یکی از دخترا گفت دیگه یه روز دانشگاه نرفتن که دیگه این کارا رو نداره!

ولی اون بازم ادامه میداد! تازه فقط به دانشگاه اکتفا نکرد! شروع کرد به غر زدن که چرا افسر اینقدر لفتش میده٬ بارون گرفته٬ شانس ندارم٬ سردمه٬ این دختره چرا زودتر از من رفت؟٬ گشنمه و چرا در دیزی بازه٬ چرا گربه دمش درازه و ....

کلی رو اعصابم بود. میخواستم یه مشت بزنم تو دماغش! اگه ساکت میشد حتما این کارو میکردم ولی متاسفانه هیچی جلو غر زدن های این رو نمیگرفت!

یکی از پسرا هم بود با موتورش اومد٬ موتورش رو پارک کرد و هرکی میرفت امتحان میداد مسخرش میکرد.

یکی از دخترا موقع پیچیدن به راست راهنما چپ زد کلی اونجا بهش خندید و بعدم پارک دوبل یکی دیگه رو مسخره کرد.

حالا موقع امتحان خودش که شد٬ موقع پیچیدن اصلا راهنما نزد.

ولی قبول شد و بعدشم پرید رو موتورش رفت

خلاصه همه امتحان دادن و موندیم من و ۳ تا دختر دیگه که یکیشم همین غر غروئه بود. شانس ما هم بارون گرفته بود و کار سخت تر شده بود.

هرکی از ماشین افسر پیاده میشد میگفت حواستون به کلاجش باشه خیلی تیزه. اولین نفری که نشست امتحان بده این موضوع کلاج بهمون ثابت شد! چون ۳ بار خاموش کرد!

پارک دوبلشم رفت تو جدول. ما دیگه گفتیم رده دیگه ۱۰۰٪. تا اینکه افسر بهش گفت پیاده شو قبولی

ما ۳ تا فکمون پله شد. حتی خود دختره هم باور نمیکرد. یکی از دخترا ۳ بار ازم پرسید جدی قبولش کرد؟؟؟

بعد این غرغروئه رفت نشست که با وجود ۲ بار خاموش کردن و ترافیک راه انداختن سر دور ۲ فرمون٬ اونم قبول شد.

دختر بعدی که رفت نشست با اینکه پارکش رو خوب زد و ۱ بار خاموش کرد ولی ردش کرد

منم آخرین نفر بودم که باید امتحان میدادم گفتم اینا همه گند زدن افسره اعصابش خورده٬ رو من خالی میکنه عصبانیتش رو.

حقم با من بود. تا نشستم و ماشین رو روشن کردم گفت اگه آماده نیستی برو یه روز دیگه بیا.

گفتم نه آمادم!

گفت پاشو یه روز دیگه بیا

گفتم آمادم دیگه اِ

بعد به اون دختری که رد شد و رفته بود صندلی عقب نشسته بود گفت تو شاهد باش گفت آمادم!

خلاصه کلی انرژی منفی داد بهم!

دیگه رضایت داد من امتحان بدم. روشن که کردم دیده بودم از خاموش کردن ماشین اعصابش خورد میشه پام رو چسبونده بودم به کلاج ول نمیکردم

( مربی خودمم گفته بود این افسره کلاج ماشینش شله و رو خاموش کردن ماشین حساسه)

اول گفت پارک دوبل بزن. پارک دوبلم رو دقیق ۴۵ سانت از جدول زدم

بعدم دور ۲ فرمون زدم تو سه سوت. بعدش بهم گفت برم تو یه کوچه. رفتم اونجا گفت با این ماشینه پارک دوبل بزن

گفتم من که زدم دو ثانیه پیش

گفت کی زدی؟؟

گفتم اولین کاری که کردم پارک دوبل بود

گفت باشه بزن کنار پیاده شو.

زدم کنار ولی یادم رفت راهنما بزنم و نامرد یه اشتباه ازم اونجا گرفت.

ولی خداروشکر خاموش نکردم اصلا. وگرنه همونجا پرتم میکرد بیرون.

تو آموزشگاه هم اون دو تا دختره که قبول شدن رو دیدم. ازم پرسیدن اون یکی چی شد؟؟

گفتم ردش کرد!

گفت یعنی از ما بدتر رفت؟؟ گفتم شما که افتضاح رفتین ولی اون بنده خدا خوب رفت نمیدونم چرا ردش کرد

اون دوتا این طوری

خلاصه اینکه گواهینامه گرفتم. تو این اوضاع ناامیدی که داشتم از درسام و کنکور و اینا بهم روحیه داد.

دوران جالبی بود خلاصه

حالا که دیگه کلاس رانندگی هام تموم شده روزا سعی میکنم درس بخونم شبا هم که کامل پای تلویزیونم.

مسافران و دلنوازان و شمس العماره.

مسافران به نظرم کار فانتزیه جالبیه. با این که فیلم نامش قوی تر از کارگردانیشه. ولی برای رامبد جوان که اولین باره داره کار روتین شبانه رو تجربه میکنه کار خوبیه.

با این که نقش فرخ و ستاره کاملا تکراریه و مثل نقش هاشون تو بقیه سریالاست و ناهید (سحر دولتشاهی ) زیاد خوب نتونسته به نقشش نزدیک شه ولی حسن معجونی ( بهرام) و نصرالله رادش (شهاب) از بقیه به نظرم بهتر بازی میکنن که به خاطر تجربشون تو کار تئاترم هست.

بهترین خصوصیت مسافران نگاهش به مسائل اجتماعیه. من چندجا شنیدم که جلوه های ویژه اش ضعیفه. ولی به نظر من تو جلوه های ویژه خیلی خوب کار کردن. مخصوصا اون اسلحه سرهنگ ناهید.

دلنوازانم فقط از رو کنجکاوی نگاه میکنم. همش در حال شعار دادنن! مخصوصا مهتاب ( سمانه پاکدل).

جریان داستانم که کاملا قابل حدسه. از همون لحظه ورود دکتر زند٬ اونم با طرز آشنایی روتین همه فیلما که دو نفر میخورن بهم٬ معلوم بود باید با مهتاب بهم برسن.

یا دعواهای رامین و روشنک٬ بهزاد و یلدا که مثل همه فیلم ها میخوان بگن عشق و عاشقی ها از یه دعوای خفن شروع میشه.

حتی بیگناهی جهان! جدا از این که معلومه بی گناهه٬ حداقل از اونجا که اول فیلم گفت چند سال جبهه بوده و این که تو همه سریال های ایرانی آدم هایی که ریش دارن بی گناهن و اونایی که ۳ تیغه میکنن یه ریگی به کفششونه بی گناهیش تابلوئه

الهامم از همون لحظه ورودش معلوم بود ستایشه.

بهزادم معلوم بود کارش به طلاق میکشه تا بگن کسی که با نارضایتی خانوادش ازدواج کنه سرانجام خوبی نداره!!

خلاصه این که همه چی معلومه!

شمس العماره هم از همه نظر کار قوییه! از کارگردانی و فیلم نامه گرفته تا بازیگراش.

میشه گفت یه نسخه از دایی جان ناپلئونه (کتابش رو از دستفروش های تو تجریش پیدا کردم. کتاب قشنگیه مخصوصا تعصبی که دایی رو بوته های گل نسترنش داره)

وجود رحمت و شباهتش به مش قاسم و تیکه کلام هایی که داشت٬ شباهت عمارت به باغ دایی جان٬ شخصیت آسان گیر و حلال مشکلات عمو هرمز با اسدالله میرزا٬ وجود آدم مزاحمی مثل پری خانوم...

همش شبیه دایی جان ناپلئونه! با این فرق که دایی جان ناپلئون داستانش سیاسی بود.

مسعود رایگان (عمو هرمز) و رویا تیموریان ( پری خانوم) واقعا باهم قشنگ بازی میکنن.

شاید دلیلشم این باشه که واقعا زن و شوهرن. با این حال جفتشون بازیگرای بزرگین

یه فیلمم تو جشنواره دیدم اسمش زاد بوم بود. اونجا هم تو نقش زن و شوهر بودن و واقعا قشنگ بازی میکردن

تازه رویا تیموریان ٬ مسعود رایگان رو برد حموم و موهاش رو میشست بدون اینکه مشکل شرعی داشته باشه!!

جدیدا هم مسابقه گذاشتن که حدس بزنیم لیلا کی رو انتخاب میکنه.

خواستگاراش همه چی تمومن و انتخاب خیلی باید برای لیلا سخت باشه.

من خودم از شخصیت بهروز و پیمان پزشک پور خیلی خوشم اومد. مخصوصا پیمان!

(حالا کی نظر من رو پرسید درباره فیلم ها)

به قول معروف برو فکر نون باش که خربزه آبه!

درمورد من یعنی برو درسات رو بخون که ۷ ماه دیگه کنکوره!!!

خوش باشین

 


 پ.ن: از فوت مسعود رسام واقعا ناراحت شدم.

با بیژن بیرنگ زوج هنری فوق العاده ای بودن و کارای خوبی داشتن.

یه فیلم از مسعود رسام گذاشته بودن که داشت تو یه جاده تنها میرفت و آهنگ خداحافظ احسان خواجه امیری.

آدم بیشتر ناراحت میشد.

روحش شاد

2 نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

آرزو
سلام

نمیدونم  پارسال این تبلیغ چراغ جادو ال جی رو تو بیلبردها دیدین یا نه؟

من فکر میکردم مثل بقیه جشنواره های محصولات خانگیه! از یه تاریخی محصولاتشون رو بخرین تو قرعه کشی شرکت میکنین و اینا.

ولی نمیدونستم این ۳ تا آرزو که میگه چه جوریه!

تا اینکه دیروز پشت مجله دیدم تبلیغش رو! کف کردم حسابی!

جریان اینه که اگه از ۱۵ بهمن  پارسال تا ۱۵ اردیبهشت ال‌سی‌دی، پلاسما یا لوازم خانگی ال‌جی رو کسی میخریده یه کارت قرعه کشی بهشون میدادن که ۱۴ تا گزینه داره ( که همون آرزوهاست) از این ۱۴ تا ۳ تاشو باید انتخاب میکردن!

حالا اصل کار آرزوهاست:

  • حضور در بازی فینال جام باشگاه‌های اروپا
  • حضور در مسابقات فرمول یک به علاوه دریافت کاپشنی با امضای شوماخر
  • صعود به قله دماوند با هلی‌کوپتر اختصاصی
  • پرواز با هواپیمای اختصاصی (دو نفره) به همراه خلبان
  • خرید یک دست لباس از خیابان شانزه ‌لیزه پاریس
  • یک هفته حضور در پروسه فیلم‌سازی در جمع کارگردانان و بازیگران معروف ایرانی
  • حضور در کنسرت فیلارمونیک وین (اتریش)
  • حضور در فینال رقابت‌های تنیس ویمبلدون ٢٠٠٩ لندن
  • گردش خارق‌العاده با زیردریایی در سواحل مدیترانه (اسپانیا)
  • بازدید از پایگاه فضایی روسیه در بایکنر قزاقستان
  • بازدید رویایی به عنوان VIP از بالیوود هندوستان
  • حضور در بازی فوتبال ایران و کره جنوبی به همراه تیم ملی در سئول
  • سفر حج عمره برای سه نفر از اعضاء خانواده
  • ست کامل جهیزیه ال‌جی

واقعا وسوسه کنندست! خیلی هاش رو به همین راحتی ها اصلا نمیشه به دست آورد!

من خودم از خرید لباس از شانزه لیزه پاریس خیلی خوشم اومد! چون فرانسه رو خیلی دوست دارم

بعد از اونم کنسرت فیلارمونیک وین و سفر با زیر دریایی!

البته مسابقات فرمول یک و کاپشن با امضا شوماخر٬ مسابقات ویمبلدون و فینال جام باشگاه های اروپا چیزایی که نمیشه ازش گذشت!

(البته یه چیزی مثل حج با ۳ نفر از اعضای خانواده اونم تو این سختیه ثبت نام حج چیزه خوبیه ولی چیزیه که به دست اوردنش ساده تر از یه چیزی مثل سفر با زیر دریاییه!)

ولی چون گفته ۳ تا من اونارو بیشتر دوست دارم!

کسایی که برنده شدن دقیقا حس این رو داشتن که یه غول از چراغ در بیاد و بگه ۳ تا آرزو کن تا برآوردش کنم!

فقط ۲۰ نفر رو انتخاب کردن! خیلی کم بوده! اون ۲۰ نفر باید خیلی خوش شانس بوده باشن!

حیف دیر فهمیدم! خدا کنه امسالم از این سورپریزا بکنن

شما هم بگین ۳ تا آرزوتون از بین اینا چیه

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

انگیزه رو گاز گاز!!
سلام!

امروز رفتم آزمون قلم چی دادم

حالا این آزمونش برای پروژه تابستون بود. درسای پایه که تو 5 تا آزمون تابستون گرفته بودن و اینم یه جمع بندی از اونا بود!

منم که تابستون دلم خوش بود دانشجو میشم! درس نخوندم چه برسه برم قلم چی ثبت نام کنم!!

پشتیبانم که دلش خوش تر از من گفت پاشو بیا با اطلاعات عمومیت جواب بده!!

خلاصه صبح جمعه پاشدم رفتم حوزه که دانشگاه شمسی پور بود. نکردن یه دانشگاه بذارن آدم انگیزه پیدا کنه! شمسی پور برای فنی و حرفه ای هاست

(مدرسه پارسال مارو برد شریف انگیزه پیدا کنیم این شد نتیجش!!)

خلاصه دیگه با بدبختی پشتیبانم رو پیدا کردم و رفتم نشستم آزمون شروع شه

حالا 3 تا دختر که جو پیش دانشگاهی گرفته بودتشون نشسته بودن بغل من فرمول گسسته دوره میکردن و فعل ماضی مضارع عربی صرف میکردن!!

رو اعصابم بودن حسابی. میخواستم بزنمشون!

کارنامم الان از سایت گرفتم. ادامه نمیدم دیگه...

ایشالا از آزمون ۲۴ مهر جزو نفرات برتر میشم عکسمو بزنن تو مجلشون

دیشب گفتم زود بخوابم صبح آزمون دارم٬ سردرد هم داشتم. حالا این خونه بقلی مهمونی داشتن نمیذاشتن آدم بخوابه!

مشکل صدا آهنگ و اینا نبود! مشکل خودشون بود.

 اصلا صدا آهنگی هم از خونشون نمیومد. فقط هر 2 ثانیه 1 بار همه باهم جیغ میزدن:

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

فقط همین! دوباره 2 ثانیه بعد:

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

منم با کلی مکافات سعی میکردم بخوابم. تا چشمام میرفت رو هم:

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

نمیدونم والا چیکار میکردن! فکر کنم خیلی مهمونی هیجان انگیزی داشتن!!

ما رو که بیخواب کردن ولی ایشالا بهشون خوش گذشته باشه حداقل!

 


پ.ن ۱: 5شنبه هفته پیش یهو بارون شدیدی گرفت! منم کلاسم تموم شده بود و داشتم میرفتم خونه. ماشالا تا بارونم میاد صف تاکسی میشه 600 متر!

همه تاکسی ها هم یا خالی رد میشدن یا فقط دربست میرفتن!

دیگه به هر بدبختی بود سوار یه تاکسی شدم!

یه خانمی جلو بود گویا تاکسی رو دربست گرفته بود راننده هم دیده بود همون مسیره و بارونم داره میاد مسافر زده بود.

راننده: چقدر مردم بد شدن! میبینن بارون داره میادا خالی رد میشن! اصلا حس انسان دوستی ندارن. این مردم چه گناهی کردن باید وایسن زیر بارون؟؟ الان من با این که این خانم دربست گرفته بودن سوار کردم شمارو.

من و یه آقا پیری عقب نشسته بودیم گفتیم دستت دردنکنه و اینا کرایمونم دادیم

دو متر بعد:

راننده: اوه اوه چه ترافیکیه! من نمیتونم از این مسیر برم باید بندازم از اتوبان! بیاین این کرایتون پیاده شین خودتون برین!

من و اون آقا پیریه در کف بیشعوری راننده!

کلی فحشش دادم! چون اگه وای میستادم به هر حال یه تاکسی گیرم میومد که بره اون مسیرو و منم اون همه راهو تو بارون پیاده نرم!

.

.

.

5شنبه این هفته. ترافیک همون مسیر. یه راننده دیگه

من: آقا بفرمایید کرایتون

راننده: خانوم من مسافر کش نیستم! دیدم شلوغه و همون مسیر میرم سوارتون کردم معطل نشین!

من و مسافرای دیگه ی آقاهه در کف انسان دوستی راننده!


پ.ن ۲: درباره بازی پرسپولیس- استقلال صحبتی ندارم جز تبانی


من برم درس بخونم برای آزمون ۲۴ مهر!

من الان  انــــــــــــــــــــگیزه دارم!!!!

 انــــــــــــــــــــگیزه

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سلام

چه زود اومدم آپ کنم! عجیبه نه؟

مدرسه ها هم که باز شده!

اول مهر من اولین جلسه رانندگیم بود و بیرون بودم. وقتی این بچه مچه ها رو می دیدم با روپوش نو و کیف و کفش نو کلی تو دلم براشون زبون درازی میکردم!

اگه میشد علنی این کارو میکردم!!

با اینکه من مدرسه رو ول کرده بودم ولی اون ولم نکرد و مجبور شدم اول مهر برم مدرسه!!

باید مدارکم رو میگرفتم! طیبه همون روز کار داشت مدرسه گفتم بگیر مدارکمو که گفتن حتما باید خودت باشی و امضا بدی!!

حالا من یه شال و کیف صورتی فوق العاده جیغ پوشیده بودم با آرایش و این بند و بستا!

دیگه حوصله نداشتم یه روز دیگه بیام همین طوری پاشدم رفتم مدرسه

همه اینطوری  منم بیشتر گشت میزدم تا چششون در بیاد

جای مدرسه رو هم عوض کرده بودن. کلی دلم سوخت برای بچه ها

هم جاشون تنگ تر شده بود هم نقطه کور بود موبایل آنتن نداشت اصلا!

با اون شناختی هم که از بچه های سال پایین تر دارم بدون موبایل روزشون شب نمیشه! این براشون یعنی فاجعه

البته اگه اینان که یه فکری میکنن برای آنتن!

بله دیگه اول مهری مجبور شدم قیافه ملکوتی مسئولین مدرسه رو ببینم!

ولی خوب بعدش با بچه ها رفتیم بیرون کلی حال داد.

این آموزش رانندگی هم دنگ و فنگ داره ها!!

۲ جلسه فقط رفتم آموزش٬ جمعه به بابام گفتم بیا بریم یکم تمرین کنم با ماشین.

ما همیشه برای تمرین میرفتیم لواسون تو خیابون خلوتاش من میشستم!

این دفعه هم قرار بود همین کارو کنیم. بابام گفت حالا از پارک بیا بیرون فعلا...

از پارکم اومدم بیرون گفت برو! گفتم حالا در حد ۱ ۲ کوچه میگه!

آقا این ۱ ۲ تا کوچه ما شد تا آزادراه تهران-کرج و بعد از اونم تا سر جاده چالوس!

دیگه از اونجا بابام نشست

من تو این ۲ جلسه آموزش رانندگی سرعتم بیشتر از ۲۰ نرفته بود

از ۲۰ رفتم تا ۱۲۰. از دنده ۱ رفتم تا دنده ۴!

مامانم که صندلی عقب نشسته بود رنگش شده بود سفید!

خلاصه اینکه کار خطرناکی کردیم! خیلی خطرناک!

مربی با ماشین آموزشگاه کلاج و ترمز زیر پاشه!! بابام خیلی دیگه میتونست کنترل کنه ترمز دستی رو میکشید

نتیجه میگیریم از بابا هیچ وقت درخواست تمرین نکنیم!


داشتم تو وب میگشتم چندتا وبلاگ عاشقانه دیدم

از این دو نفره ها!

از لحظه های عاشقانه ای که باهم داشتن و ابراز احساساتشون بهم و ...

نظر شخصیم رو دارم میگما! سو تفاهم نشه

این چیزایی که نوشته بودن برای خودشون قشنگه! خودشون قشنگیش رو حس میکنن

ولی من داشت حالم بهم میخورد!

به نظر من لحظات عاشقانه فقط برای دونفری که باهمن قشنگه

کیفشم به اینه که فقط خودش میدونن و بین خودشونه!

همگانی کردنش به نظرم جذابیتی نداره!

شاید کسی باشه که در حسرت یک لحظه از اون رابطه باشه و دلش بسوزه

لطفا از لب گرفتن همدیگه روی وب چیزی آپ نکنین!

این دیگه واقعا حال بهم زنه!!!!!!!

 

2 نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سلام

ببخشید دیر اومدم

قسمت نشد دانشجو شم دیگه

دانشگاه آزاد کرمان قبول شدم ! دیگه به خاطر دوری راه و اینا نرفتم!

سراسری هم که از ۱۰۰ تا ۲۰ بیشتر نزدم اونم بدون پیام نور! همه انتخاب ها هم با اعتماد به نفس کامل و دست بالا زدم  نشد دیگه

باید بخونم برای سال دیگه ایشالا سراسری

امروز جشن شکوفه های این بچه ریزه میزاست

گفتم منم عکس جشن شکوفه ها خودم رو بزنم!

۱۲سال پیش!

اولین روز ورود من به مدرسه!!!

خوش باشین

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

انتظار چه  درد مزخرفیه!

انتظار برای اینکه ببینی آینده ات چی میشه!

همین یه اتفاق میتونه کلی زندگی آدم رو عوض کنه!

محیطی که توش میره٬ آدم هایی که باهاشون آشنا میشه٬

اتفاقایی که قراره بیوفته...

همیشه تو هر مرحله از زندگی آدم یه شرایطی پیش میاد که فکر میکنه اگه اون مرحله رو بگذرونه دیگه همه چی تمومه و کلی خوش به حالشه!

ولی هرچی بزرگتر میشه شرایط سخت تر میشه و وقتی به گذشته فکر میکنه میبینه اون شرایطی که یه زمانی براش رد کردنش خیلی مهم بود الان به نظرش چیزی نمیاد!

چون هرچی بوده گذروندتش و حالا با شرایط جدیدتر و سخت تر روبه رو شده

با اینکه آدم این چیزارو میدونه٬ ولی اگه از پس شرایطی که الان داره بر نیاد خیلی ناراحت میشه

هرکی هم هرچی بهش بگه اشکالی نداره و این دوران هم میگذره گوش نمی کنه

دقیقا مثل یه بچه ۳ ساله که اگه عروسکش خراب بشه کلی گریه میکنه و ناراحت میشه و هرچی هم بزرگتر ها بهش بگن که درست میشه یا یکی دیگه براش میخرن٬ بازم گوش نمیکنه و همچنان ناراحته و فکر میکنه فاجعه شده!

کنکور هم دقیقا مثل همینه

یه عروسک که اگه به دست نیاد قبول کردن اینکه سال دیگه به دستش بیاری خیلی سخته

با اینکه همه این چیزارو میدونی!

میدونی اینم یه مرحله از زندگیته که میگذره و این در مقابل مشکلات آینده هیچی نیست!

ولی این بچه لجبازه و نمیخواد قبول کنه!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

سلام

من برگشتم

تونل هم رو سرمون خراب نشد!

موقع رفتن که با قطار غزال رفتیم٬ از همه نظر راحت بود. صندلی هاش مدل هواپیما بود و ۲ تا مانیتور داشت که فیلم نشون میدادن و ۴ نفره هم بود

ولی خیلی توقف هاش زیاد بود!

یه جا هم که نقص فنی پیدا کرد و کلی وایساد!

یعنی همش تو راه میگفتیم کاش با همون هواپیما میرفتیم!

وقتی رسیدیم راه آهن بندر٬ مسئول اونجا گفت اگه قطار ۳ ساعت تاخیر داشته باشه نصف پول بیلیت رو میدن بهتون به عنوان جریمه!

گفتیم خب حالا چقدر تاخیر داشته؟

گفت ۲ ساعت و ۵۷ دقیقه!!!

تو قطار هوا خیلی خنک بود. وقتی پیاده شدیم نزدیک بود ترک ورداریم اینقدر که هوا گرم بود!

حالا از نظر گرما از تهران خنک تر بود! ولی شرجی داشت

ما برای عروسی دختر داییم رفته بودیم اونم مجبور بود تو تابستون بگیره که دیگه به ماه رمضون نخوره

مراسم هاش کلا ۳ تا بود.

حنا دزدی ( حنا بندونی که فقط خانواده عروس دعوتند و دزدکی از خانواده دوماد گرفته میشه! ولی خانواده دومادم دعوت کرده بودن!) حنا بندون و عروسی!

حالا روز قبل از مراسم من و ۲ تا دیگه از دختر دایی هام رفتیم کمکش کنیم برای تزیین سفره دیدیم هیچ کاری نکرده و کاملا به امید ما نشسته!

خلاصه اینکه دیوارش رو تزیین کردیم و سفره اش هم درست کردیم

از روبان زدن گرفته تا رنگ کردن بادوم و گردو و درست کردن حنا و....

شب مراسم حنا دزدی ما همه لباس پوشیده و آماده رفتیم خونشون برای مراسم٬ دیدیم عروس تازه میخواد بره لباس بپوشه و دوماد هم تازه میخواد بره حموم!!

عروس و دوماد خونسردی بودن

تو بیشتر عروسی ها حنا بندون بیشتر از عروسی خوش میگذره! چون جمع خودمونی تر و گرم تره

مراسم حنابندون دختر داییم به نظر من بیشتر از حنا دزدی و عروسی خوش گذشت!

نوازنده هم اورده بودن. با اینکه آهنگ معمولی هم میزد ولی بیشتر آهنگاش بندری و لوتی و اینا بود!

خانواده دوماد هم شیرازی بودن و اصلا بندری بلد نبودن! ( رقص بندری یه مدل دیگست و جدا از آبادانی و ایناست)

سر عروسی هم خانواده دوماد اعتراض کردن که ما بلد نیستیم و اینا٬ دیگه همه آهنگا معمولی شد

مراسم عروسی که تو باشگاه تموم شد و همه رفتن دنبال عروس٬ ما هم  رفتیم سوار ماشین شدیم که بریم دنبال ماشین. مامانم که اومد سوار شه دید عروس دسته گلش رو جا گذاشته!!!

خیلی اتفاقی دسته گل رو داد به من که نگه دارم تا خودش سوار ماشین شه!

به این ترتیب عروس بعدی خانواده من شدم!!!!

در کل خوش گذشت! عروسی که بد نمیگذره!

موقع برگشت هم قطار رجا بود یه کوپه ۶ نفره دربست گرفته بودیم که ۲ تا دیگه از دختر دایی هام هم با ما اومدن و بیشتر خوش گذشت

خیلی هم سریعتر اومد! حتی زودتر از وقت خودش رسید!

ولی کوپه خیلی یخ بود! شب که میخواستیم بخوابیم از هم خداحافظی کردیم چون میگفتیم صبح دیگه پا نمیشیم و از سرما مردیم!!

ولی خداروشکر زنده موندیم!

مسئول راه آهنم گفت که قطار غزال که باهاش اومدیم ۳ ساعت تاخیر داشته و نصف پول بیلیتمون رو برمیگردونن!

دیروز ساعت ۱۱ اینا بود که رسیدیم تهران

سفر مشهد هم که قبلش رفتیم خیلی خوب بود!

مخصوصا سرزمین موج های آبی و بیشتر از همه چاله فضایی!

ولی به خاطر تابستون خیلی مشهد شلوغ بود!

حرم که رفتیم بماند که چقدر فشار خوردیم و چقدر هوا خفه بود! دیگه من و نازنین به زور یه جا پیدا کردیم نشستیم که مامانم بره زیارت. ما اصلا نمیتونستیم تو اون شلوغی تکون بخوریم!

از حرم اومدیم بیرون رفتیم طرف آبخوری برای نازنین تو لیوان آب ریختیم٬ برگشتیم دیدیم نیست!

یعنی انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین! بقلمون وایساده بود و ۲ ثانیه هم نشده بود که رومون رو ازش برگردوندیم!

مامانم که فقط گریه میکرد و کل حرم رو میدویید و نازنین رو صدا میکرد

منم فکرم رفته بود به این که یکی اومده نازنین رو دزدیده و حالا میبرتش و مجبورش میکنه گدایی کنه

بعدم نازنین رو مجسم میکردم که لاغر و سیاه شده و داره کنار خیابون اسفند دود میکنه و فال میفروشه

دست خودم نبود! همه این فکر ها تو ۱ ثانیه اومد به ذهنم!

مردمم دیگه داشتن دنبال یه دختر ۵ ساله میگشتن که موهاش بلنده و تیشرت زرد تنشه!

خادم ها هم میگفتن نگران نباشین پیدا میشه

همون موقع ها از دور دیدیم یه خادمی دست نازنین رو گرفته و اورده دم دفتر گمشده ها

من فقط دیدیم مامانم از ته حیاط حرم داره میره طرف نازنین!

 وقتی به هم رسیدن مامانم زانو زده بود و نازنین و بغل کرده بود و دوتایی گریه می کردن!

خیلی صحنه قشنگی بود

هتلی هم که توش بودیم خیلی خوب بود. کلی هم بچه احمق اونجا بودن

یه بار با چند تا خانواده دیگه منتظر آسانسور بودیم که دیدیم که پسر بچه کوچولو که معلوم بود تازه راه رفتن یاد گرفته٬ داشت میدویید که یهو محکم خورد به در تمام شیشه ای یکی از دفتر های هتل!

بچه تا حالا شیشه ندیده بود

حالا این وسط بچه گریه میکرد کل جمعیت هتل حتی مامان باباش هم داشتن میخندیدن!

خیلی صحنه خنده داری بود

یکی برگشت به بچه گفت ببین عمو جون به این میگن شیشه! فقط نور میتونه ازش عبور کنه... شایدم لولو!

اینو که گفت بچه گریه اش شدید تر شد

خیلی آدم پستی بود به بچه خودش گفت باباجون بچه اینا خنگه تو از شیشه رد نشو

شهربازی هم رفتیم. سوار سومین چرخ و فلک بزرگ جهان هم شدیم!

ولی بیلیت تاب فضایی و رنجرش رو تموم کرده بود که حال من کلی گرفته شد!

رفتم بلیت بشقاب پرنده رو گرفتم که حداقل یه وسیله هیجان دار سوار شم که تا نشستم یه سری لات و پوت ریختن بالا و دعوا شد!

دیگه یه جا دعوا بالا گرفته بود و با چوب افتاده بودن به جون همدیگه٬ حالا من میخواستم این محافظش رو باز کنم پیاده شم که گیر کرده بود باز نمیشد!

دیگه به بدبختی باز کردم و از رو نرده ها پریدم پایین!

بلیت قطار خانواده هم داشتیم که دیگه این وضع رو دیدیم بیخیالش شدیم و برگشتیم هتل!

بقیه جاهای دیدنی مشهدم ۱۱-۱۲ سالم بود دیده بودم که دوباره رفتنش فایده نداشت

نازنینم کوچیکتر از اون بود که بفهمه فردوسی کیه که بریم آرامگاهش!

یه سفر ۳ روزه بود ولی خوب بود   

خوش گذشت


من آدم خونسردیم و زیاد استرس و اینا نمیگیرم

ولی الان شدیدا استرس نتایج دانشگاه آزاد رو گرفتم

استرس به حد گلاب به روتون حالت تهوع و اینا

دست خودمم نیست! نمیدونم چرا اینطوری شدم

موضوع سر قبولیش نیست! سر اینکه کجا قبول شم

هرچی هم به شهریور نزدیکتر میشیم بدتر میشم!

 

فعلا

2 نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

مسافرتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام

رفتم انتخاب رشته لیست رشته هایی که میتونم برم رو بهم دادن حالا موندم دانشگاه تهران بزنم اول یا شریف؟!؟!

ما امروز میخواییم بریم بندرعباس 

اول قرار بود با هواپیما بریم ولی ماشا... هواپیماها الان در بهترین وضعیت ممکن قرار دارن!

بلیت هواپیما رو کنسل کردیم داریم با قطار میریم! خیلی طول میکشه!!!!

ولی خوبیش اینه که باز امن تره

حالا ما میریم تونل رو سرمون خراب میشه اولین مورد سانحه قطار میشیم

یه کوپه دربست گرفتیم باز خوبه خودمونیم فقط راحتیم!!

الانم همه موارد ابتلا به آنفولانزا خوکی رو دارم! هم گلودرد هم آبریزش و اینا

خدا کنه یه سرما خوردگی ساده باشه

باید برم در اولین فرصت دکتر! خودم حالا هیچی به کسی ندم!!!

ما باید ۲ بریم ولی خیابونا تظاهراته و شلوغه الان همه جا باید زودتر حرکت کنیم

خب دیگه زیاد حرف زدم

بهر حال اگه دیدین تو خبر گفتن یه قطار دچار سانحه شده یا یه مورد جدید آنفولانزا پیدا شده شک نکنین که خود منم!!!

خداحافظ


پ.ن: اگه باز هم تو نظرها مشکلی ببینم دیگه فقط به حذف کردن اکتفا نمیکنم و نظرها رو میبندم کامل!

        خاطرات مشهد و بندر رو باهم آپ میکنم!

بازم خداحافظ

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

سلام

حالم گرفته شد!

خودم از اولم به سراسری امید نداشتما

ولی خوب...

مشکلم سراسری نیست! مجاز شدم حداقل!

ولی اگه آزاد رشته ای که میخوام قبول نشم چی!؟؟

جواب زحمت های مامان بابام رو چطوری بدم؟؟؟

یکی نیست بگه چرا اینقدر ترازت رو بالا زدی!!!

کلی حرف داشتم بزنم! از مسافرت مشهد و اتفاقایی که افتاد

الان فقط به همین اکتفا میکنم!

 

2 نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

توپولف،هواپیمایی‌ ست که خاک ایران را بیشتر از آسمانش دوست دارد
 

 سلام!

اول از همه فاجعه سقوط هواپیما رو تسلیت میگم

این اولین بار نیست این همه مردم قربانی بی فکری مسئولین میشن!

هواپیماهای فرسوده تو ایران خیلی زیاده! توپولف که جای خود داره

هواپیمای توپولف (با نام اختصاریTU- 154 ) به عنوان نا امن ترین هواپیمای مسافربری جهان شناخته شده و این هواپیما از نظر فنی در دنیا تحریم شده و مجوز پرواز بین المللی به اتحادیه اروپا و آمریکا را نداره!

هواپیمایی که  در استان قزوین سقوط کرد چهارمین هواپیمای توپولفیه که در ایران سقوط کرده

حتما باید منتظر شیم تا بقیه توپولف ها هم سقوط کنن تا بهشون ثابت شه این هواپیما نا امنه!

اینم مثل ۳ تا توپولف قبلی که سقوط کرد

یه پیام تسلیت و ابراز تاسف مسئولین

بعدش هم دوباره پرواز با توپولف!

توپولف در حالت عادی نا امن هست! چه برسه به این که مال ۳۰۰ سال پیش باشه و فرسوده!

هواپیما درست حسابی نداریم بفرستیم هوا٬ ولی به جاش سفیر امید داریم بفرستیم فضا!

این به اون در

 

 

خدا صبر بده به همه خانواده های این کشته شده ها

خیلی سخته ببینی یکی از عزیزانت اینطوری کشته شده


رييس كارگروه بحران وزات راه و ترابري از كشف دو جعبه از سه جعبه سياه هواپيماي توپولف مسافربري خبر داد.

احمد مجيدي كه به منظور بررسي حادثه و تشكيل كميسون ويژه در استانداري قزوين مستقر شده چهارشنبه شب در گفت وگو با خبرنگار ايرنا افزود: سيستم صوتي و عملكردي اين هواپيما توسط كارشناسان فني سازمان هواپيمايي كشور كشف شده و تلاش براي يافتن جعبه سياه سوم همچنان ادامه دارد.

وي با اشاره به آسيب بسيار شديد اين دوجعبه كشف شده اظهار داشت:
كارشناسان در حال بررسي چگونگي استفاده از اين دو جعبه سياه براي يافتن علت سقوط هواپيما هستند.

اين مسوول، تصريح كرد: در صورتي كه نتوان از اين دو جعبه سياه اطلاعات لازم را كسب كرد براي تعمير و يافتن علت سقوط هواپيما آنها را به كشور سازنده آن ارسال خواهيم كرد

-یعنی ۱ کارشناس تو ایران پیدا نمیشه بدونه چطوری از جعبه سیاه استفاده میکنن؟؟


پ.ن:برای استان‌های قزوین  آسمانی صاف و آفتابی همراه با سقوط هواپیما خواهیم داشت و بقیه مناطق کشور هم که گل و بلبل است..!

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 5:8 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

من...مربی!!!
سلام!

دیروز یه سر رفته بودم مدرسه دیدم کلاس های پیش دانشگاهی تشکیل شده و بچه ها اولین روزه پیش دانشگاهیشونه!

یاد پارسال خودم افتادم!

که کلاس های پیش تازه شروع شده بود و کسایی که فارغ التحصیل شده بودن میومدن مدرسه و باهاشون حرف می زدیم که چیا قبول شدن و چقدر درس می خوندن و اینا.

بعدم میگفتیم خوش به حالشون ما یه سال دیگه داریم!

بعضی روزا اینقدر سخت میگذشت بهم که میگفتم همین فردا هم کنکور باشه پا میشم میرم امتحان میدم!

سر انتخاب رشته آزاد٬ می گفتن فوقش ۱۰۰۰ تا تراز بالاتر از میانگین قلم چی میشین!

منم که قلم چی بالاترین ترازم ۵۰۰۰ بود! گفتم من پارسال که آزاد آزمایشی دادم ترازم ۵۳۰۰ شد امسال یعنی بالاتر نمیشه؟

بعدم با اعتماد به نفس بالا مهندسی فناوری اطلاعات- تهران جنوب زدم با تراز ۶۴۰۰!

به امید اینکه انگیزه بشه و بیشتر درس بخونم!

برای عید گفتم میترکونم! که دقیقا روز دوم عید همسترم٬ طلا٬ مرد!

من چند روز ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم که زندگی اون موش بدبخت رو تباه کردم! میتونست آزاد باشه...

با این که ۳-۴ ماه پیشم بود ولی دوستش داشتم! طلایی بود

بگذریم که چقدر گریه کردم و بعدم خاکش کردم تو باغچه و...

بعد شد امتحان های پایان ترم و بعدم که مدرسه تموم شد تصمیم گرفتم درس بخونم

که شد انتخابات!

واقعا نمیشد ازش گذشت! انتخابات یه طرف٬ تبلیغاتش یه طرف دیگه!

دیگه همش ستاد و بیرون رفتن از پنجره ماشین تا کمر و زنجیر سبز انسانی و حنجره گرفته...

بعدم که انتخابات تموم شد٬ تظاهرات خاموش و هفت تیر و توپخونه و اینکه دیگه بحث طرفداری نبود و پس گرفتن رای و اعتراض به انتخابات...

.

.

خلاصه اینکه چشمام رو باز کردم و دیدم کنکور شده و اونطوری که میخواستم نشد درس بخونم!

از پارسال تا حالا به این فکر می کردم که کنکور تموم شه چقدر کار دارم که بکنم و برنامه و...

حالا میبینم نه! فقط نشستم و دارم کتاب های بچه های بدشانس رو می خونم!

فعلا تصمیم گرفتم برای پر کردن وقتم برم تو مهد کودک کار کنم!!

هنوز نگفتن آره ولی نه هم نگفتن! به عنوان مربی شنا یا نقاشی

به نظرم اینطوری بهتره! هم وقتم پر میشه هم کار کردن با بچه هاست که دوست دارم!

پولشم برام مهم نیست! فقط یه کاری انجام بدم!

درضمن این استرس که قبول میشی یا نه بدتر از خود کنکوره!!!

به سراسری که امید ندارم! آزاد رو میگم

درباره ی پست قبلی تو نظرا گفتین که بی احترامی کردم!

فکر کنم اونکه بهش بی احترامی شده منم!

انسان نما و بی شعور و اسگل و منافق و بی غیرت و... بچه مدرسه ای ( که یعنی کسی که مدرسه میره چیزی نمیفهمه !!)

من فقط از عقایدم دفاع کردم! به کسی بی حرمتی نکردم

برای من خیلی راحته برم تو میزکار بلگفا و نظراتی که باهاشون موافق نیستم رو پاک کنم!

ولی گذاشتم باشه با این که همش بی حرمتی به خودم بود!

به نظر من وبلاگ یه رابطه دو طرفست بین نویسنده و خواننده.

اگه نظرای بقیه برای کسی مهم نباشه نظراتش رو میبنده!

به نظر خودم جواب این آدمارو نباید داد! ولی جواب دادم تا بفهمن کسی که چشمش رو واقعیات بسته اونان نه من!

سیاستم جزو زندگی آدمه به هر حال نمی شه ازش حرف نزد که گفتین وبلاگ سیاسی شده!

به هر حال...

برای من این بحث دیگه بسه شدست جواب کسی هم نمیدم دیگه.

هرکی میخواد اظهار نظر کنه نظرش محترمه ولی بهتره شما هم این بحث رو ببندین!

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

نظرات چند تا پست آخر:

نویسنده: سبز سفید قرمز
دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 12:25
ســــــــــــلام بچه کنکوری.اولا لازم میدونم بگم که زندگی فقط یه رنگ نیست اونم رنگه سبز.دوما آدم باید وطن پرست باشه.مثه من که یه ناسونالیسته واقعیم.در ضمن مسئول مملکت قبل از هر چیز باید حرف زدن بلد باشه و بتونه از خودش دفاع کنه نه ظاهر سازی کنه و آخرش ملووم نشه کدووم گوریـــه. شما یه مشت بچه مدرسه ای هستین که هیچ حرفی برای گفتن ندارین...فقط آزادی فیزیکی؟؟ ..آه .خدای من وقتی به شما فکر میکنم میمونم بخندم یا گریه کنم.. من نمیگم که فلان مسئول خوبه ولی باید از بین بدو بدتر بدو انتخاب کرد.خیال نکنی چون اینا رو میگم یه بچه بسیجیم . نه من سایه بچه بسیجیارو با تیر میزنم.ولی چون ایرانیم و ایرانو دوس دارم باید حرفامو میزدم.راستی گفتی شهید......؟؟ این از همه خنده دار تره من نفهمیدم آخر کی شهیده؟این بچه فوفولا که فرق ان تا گوهو نمیفهمن؟ تو از سیاست چی میفهمی؟؟ از اقتصاد؟وای وای اگه تورم نبود میخواستین به چی پیله کنین؟
 
نویسنده: منم
سه شنبه 9 تیر1388 ساعت: 10:35
مرسی سبز سفیدقرمز
حرفات خوب بود
ببین اسم مقدس شهیدرا روی چه کسانی میذارن منافق های مهاجر که تازه خودشون همدیجگررو میکشن
نسترن جان باید بیشترفکرکنی صحبت های همه راگوش بدی من از همه برنامه شنیدم حتی از کروبی ولی از سبز نشنیدم
امیدوارم فقط فکرکنی همین فقط فکر واز روی تعصب وعلاقه شخصی اظهارنظرنکنی به فکرکلمه مقدس ایران باش
البته سبزسفیدقرمزمنم بسیج نیستم چون حالش راندارم و تنبلم ولی مگه طفلی ها چشونه؟
نسترن جان بهت توصیه میکنم حرف سیاسی تو وبت نزنی الودش نکنی
 
نویسنده: سبز سفید قرمز (بابا بزرگ)
چهارشنبه 10 تیر1388 ساعت: 13:57
خوب .مثه این که اینجا تبدیل به یه تالار گفتگو شده.بله بله ایران ... .من واقعا نمیدونم چطور علاقمو به کشورم در قالب چنتا کلمه بگم .فقط میدونم تا موقعی که امثال این آدم نماها تو کشورم هستن ......اصلا ولش کن.بیخیال.
تا یادم نرفته بگم که آقای دکتر محمود آحمدی نزاد واقعا کارشون درسته.
تا کی باید مملکتو این آخوندا به گند بکشن.هر گوهی میخورن میگن امام گفته...ای بابا....!اگه انقلاب نمیشد اینا چیکاره میشدن؟ البته من کافر نیستم دارم حرف دلمو میزنم .آه ...
شما با این رنگ سبزتون مملکتو به لجن کشیدین...واقعا ادمای بی غیرتی هستین
 
 
همکلاسی
دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 19:7
چشم وگوشت راباز کن حرف مفت درمورد کشورنزن
شمابچه سوسولها معلومه که دیگه کی را میخواین یکی مثل خودتون بی بندوبار که کشوررابکنه ایتالیا
به قد سن تونیست این حرفا برو درست رابخون شایدیه چی بفهمی
دهنت رااب بکش وبروسجده شکرکن
توبه یک مشت منافق شورشی که ازدوماه پیش ازانگلیس واردایران شدن میگی ایرانی حاشا به غیرتت مگه ایرانی نیستی
زندگی همش رقص تومدرسه کثافتکاری نیست یک کمی فکرکن
 
 
 
جوابیه:

ما سوسول، شما که سوسول نیستی چه گلی بر سر کشور زدی؟!
جز عقب موندگی، جز عقب موندگی، جز عقب موندگی ! جز فقر، جز فحشا، جز استرس، جز تورم، جز عدم رفاه تو زندگی و صد تا چیز جور وا جور دیگه! هان؟!!!
 
البته از شما انتظار خاصی نیست، شما هم مثل اندک طرفداران دولت کودتا، سرتون زیر برفه!
این شمایید که باید دهن کثیفتونو از اسم مقدس اسلام و خدا آب بکشید و توبه کنید!
چه جوری می خواید اون دنیا جلوی خدا جواب پس بدید؟!! با همه چی بازی، با دین خدا و قرآن هم بازی آخه؟!!!!! خدا هیچ کدومتون رو نمی بخشه، مردم هم همین طور.. سر پل صراط تک تک شما رو چنان هل بدن همین مردم که اسم اغتشاشگر و امثالهم روشون گذاشتین که نفهمین از کجا خوردین ! همین مردمی که حقشونو می خورید!
 
ظاهراً شما خیلی به اراجیف سیمای ضد ملی و بنگاه های لجن پراکنی حکومتی مثل ایرنا و فارس توجه می کنید! البته خب این کار رو نکنید چی کار کنید دیگه!
نمی دونستیم انگلیس بالای 1 میلیون نیروی شورشی و منافق ایرانی داره ! اون هم فقط تو تهران!!
شما چه قدر ساده لوح و ابله هستی که این دروغ ها رو باور می کنی!!!!!!
بهت پیشنهاد می کنم اگه اعتراضات بالا گرفت دوباره، یه سر بزنی به خیابونا تا ببینی اونایی که بهشون انگ ایرانی نبودن میزنیا کیا هستن!
 
تا کی می خوایم دشمن پنداری رو ادامه بدیم واسه ی خودمون! تا کی توهم بزنیم؟!! تا کی فکر کنیم همه ی کشور های جهان با ما دشمن هستن؟!!!!
هر چی میشه تو کشور، کار انگلیسه، کار آمریکاست! عین این بچه کوچولوها!!
همه ی کشور ها به فکر منافع خودشون هستن!!!! میگی آمریکا و انگلیس، من میگم روسیه که این همه از چیزش میریم بالا!!!
خیال کردی روسیه دلش واسه من و تو سوخته؟!!! نهههه عزیزم، اون به فکر خودشه که از ما دفاع می کنه!! (اونم یه دفاع می کنه، بعدش 100 تا خنجر از پشت میزنه!) روسیه یه گرگیه بدتر از انگلیس و آمریکا! اونوقت اون دشمن ما نیست، اونا هستن؟!

خود دولت ما هم اینجوریه! خیال می کنی دلشون واسه مردم فلسطین و لبنان سوخته؟!! نوچ، به فکر منافع خودشه فقط! اگه دلسوزی بود، اول دلش به حال مردم خودش می سوخت!
اگه دل سوزی بود، سر یورش وحشیانه ی روسیه به گرجستان، یه خبر ساده ازش در راه خدا پخش می کردن!!!
غربی ها رو متهم می کنیم به دخالت در مسائل داخلی کشور، خودمون رو نمیبینیم که تو مسائل داخلی عراق دخالت میکنیم ، گونی گونی !!!!
میگیم انگلیس شورشی فرستاده، تروریستا و شورشایی که ما تو عراق و فلسطین تعلیم میدیم رو نمیبینیم!!

بسه دیگه!!!!!! خودمون رو می خوایم گول بزنیم؟!
این طبیعیه که همه به فکر منافع کشور خودشون باید باشن! اصلش همینه!
اما اینکه به اسم اسلام این کارا انجام بشه، خجالت آوره!
امثال شما هستن که باید دهنشونو آب بکشن که اسلام رو به بازیچه ی دست خودشون تبدیل کردن و به کثافت کشیدنش!

اون کسی که ایرانی نیستی شمایی !
خدا رو شکر این واسه ی خود مردم و کسایی که اموالشون آسیب دبده اثبات شده که چه کسی آسیب می رسونه به اموال عمومی!
من نمی دونم شما چند سالته ! اما فکر می کنم اون زمان شما بود که تو مدرسه همش رقص و به قول خودتون کثافت کاری به پا بود! که اگه نبود، این قدر کوته فکر نمی شدید و این صحبت ها رو نمی کردید!!
الان دیگه تو مدرسه از این خبرا نیست
 
می دونید صحبت هاتون شبیه کیا می مونه؟!!!
شبیه اون عده احمق های ساده لوحی که از در و داهات برداشتن آوردن و یه حاجی گذاشتن جلوشون و بهشون گفتن این هایی که تو خیابون میان، همه منافق و کافر هستن! خدا رو قبول ندارن! برید و بزنیدشون تا آدم شن! به اون ها هم گفتن این ها بی بند و باری می خوان! اونا از استدلالایی مثل شما استفاده می کنن!
حتی اگه فرض محال رو هم بز این بذاریم که "اکثریت" خواهان بی بند و باری باشن، شما (شمای نوعی) خرِ کی باشین که بخواین جلوشون رو بگیرین؟!
شما وکیل مدافع خدا روی زمینی مگه؟!!!!

خدا به ارشد مخلوقاتش ، یعنی حضرت محمد، چنین اجازه ای نداده!
بهش گفته تو وکیل و وصی مردم نیستی ! وظیفه ی تو فقط خوندن آیات من برای اونا و هدایتشونه!!! فقط با حرف و منطق!
من نمی دونم شما کدوم اسلام رو قبول داری؟
تو اسلامی که ما قبولش داریم، حتی یه کلمه هم زور وجود نداره!
اگه داره از تو قرآن واسه من مدرک بیار!
قربون خدا برم که آخر دموکراسی و آزادی رو تو این دنیا پیاده کرده و جای هیچ حرف و حدیث دیگه ای نذاشته..
اختیار کامل داده، با حرف و با کتابای آسمانی، توسط پیامبراش راه رو نشون داده و بعدشم گفته می خوان شکر گذار باشن، می خوان نباشن! آزادی کامل دارن..
اونوقت شماها، شدین کاسه ی داغ تر از آش؟!!!

اگه مَردشی، بیا حرفتو بزن!
شما که با بند و باری ! بیا اونایی که بی بند و بارن رو با منطقت راضی کن باید با بند و بار باشن! چرا زور پس؟! جز اینه که وقتی پای زور میاد وسط، یعنی منطقی در کار نیست؟!!!
اگه خدا می خواست نمی تونست زور کنه آدما رو؟! هان؟!
واسش کاری نداشت، میلیارد میلیارد آدم، چیزی شبیه گوسفند، خلق می کرد تا چشم و گوش بسته و بدون فکر و از سر زور بیان عبادت کنن، با بند و بار باشن و غیره و غیره !
حالا شما اومدی و خودتو خدای روی زمین می دونی! فکر می کنی به هر نحو و به هر زوری که شده می خوای مثلاً روسری سر مردم کنی؟!!!
شما کی هستی مگه؟!!!!
 
 

 
این نظر خیلی خنده بود!
 
دوشنبه 8 تیر1388 ساعت: 19:16 توسط:یکی
برای طرزتفکرت متاسفم
طالب سبزم نه ان سبز ریا مهدی بیا سبزهم بازیچه شد
 
منم برای تو متاسفم که چرت و پرتای خودتونم بلد نیستین!
فکر کنم منظورت این بود: طالب سبزم نه ان سبز ریا   سبز هم بازیچه شدمهدی بیا
حالا بلد نبودی میتونستی به عقلت رجوع کنی خودتم میتونستی قافیش رو جور کنی
آبروی خودتون رو بیشتر از این نبرین!
شما که به اسم اسلام و امام زمان هر غلطی دلتون میخواد می کنین٬ جوابتون رو دیگه من نمیدم! حضرت محمد (ص) و اما صادق (ع) جوابتون رو دادن!
 

حضرت محمد(ص) :
مخالفان مصلح جهان کسانى هستند که خود را در علوم و معارف اسلامى صاحب نظر و اندیشه مى‌دانند!!!!! و بر اساس برداشت خود از اسلام، با ایشان به مخالفت برمى‌خیزند و حتى آن حضرت را مخالف اسلام و قرآن و سیره رسول خدا(صلى الله علیه و آله) معرفى مى‌کنند!!!!!! و با همین نگرش‌هاى خود، فتوا به جنگ با او مى‌دهند و کشتن وصى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را یک عمل عبادى و اسلامى تلقى مى‌کنند!!!!!!

امام صادق(ع) :
وقتى قائم ما قیام کند با انسان‌هاى جاهلى روبرو مى‌شود؛ شدیدتر از آنچه پیامبر(صلى الله علیه و آله) با آن روبرو شد!!! پرسیدند چگونه؟ فرمود: رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به سوى مردم آمد در حالى که سنگ و صخره و چوب تراشیده را مى‌پرستیدند اما قائم ما وقتى نزد مردم مى‌آید آنها کتاب خدا را بر او تاویل و تفسیر کرده !!!! و به وسیله آن علیه او استدلال مى‌کنند!!!!!


 
شریعتی میگه بزرگترین بدبختی ملت وقتیه که از اون ملت فکر کردنو بگیرن.
 
دیگه لازم نیست ازشما چیزی رو بگیرن!
 
 

 

2 نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

کشته ندادیم که سازش کنیم... صندوق دست خورده شمارش کنیم!

 

خواهرم زیبا بود.
خواهرم شجاع بود.


خواهرم "ندا"ی آزادی را فریاد می زد فریادی به شکوه سکوت و چه مظلومانه......
آرزوهایش ، همه رنگی
رنگ آسمانی آبی ، رنگ رهایی ، رهاتر از بادی که بر درخت سبزی...
آرزوهایش ، همه گران
شاید ، که نه ، حتما به قیمت جان
خواهرم !!! به آروزهایت رسیدی
اما صد افسوس که چه گران

دیگر برایم مهم نیست "رای من کجاست؟"
می خواهم این بغض را فریاد بزنم "رای خواهرم کجاست؟"

چشمان بازت را فراموش نخواهم کرد
به کدامین سو می نگریستی؟ به خشم ، جهل و یا ستم؟
اینها که رنگ آرزوهایت نبودند...
چشمانت را آرام ببند و نجوای قلبت را به گوش این خفتگتان سیه روی برسان
بگو که "خدایت بزرگتر است از آنچه آنان می دانند"


ما نیز فریاد خواهیم زد...
فریاد خواهیم زد که خواهرمان به کدامین گناه در خون خود غلتید
خدای ما بزرگتر است از آنچه شما می دانید
این ندای همه ماست که با خون در آمیخته...
صدا و ندای ما را بشنوید این کور دلان سیه روی :

خدای ما بزرگتر است از آنچه شما می دانید

 

برای ندا و همه شهیدان این روزها


بالاخره راحت شدم!

کنکور تموم شد ولی استرس قبولیش هنوز مونده

سلام تابستون

 

2 نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تنبان!!!
اول نشم دوم میشم!

کنکورو میگم!

به جان عمه ی نداشتم!

.

.

.

ایشالا تنبان قبول میشم!

منظورم تنب بزرگ و کوچکه!

شاید شانس بیارم و جزیره خارک قبول شم!!


آقا فکر نمیکردم کنکور هنر سخت باشه!

البته من یک کلمه هم نخونده بودم برا هنر...


امروز نزدیک ۱۰ ساعت کنکور میدادم! اول ریاضی بعد هنر!


صحیح کردم از رو سایت جوابام رو!

چی بگم خوبه؟؟؟!!!!


فردا هم کنکور زبانه...


دارم بیهوش میشم از خستگی...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

کنکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور!

فردا قراره به عنوان آزمون آزمایشی تو کنکورای سراسری ریاضی و هنر و پس فردا زبان شرکت کنم!

باشد که آزاد قبول شوم!

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

برادر شهیدم رای تو رو پس میگیرم

 

همه اینا یه بازی بود تا صف هاشون رو پر کنیم.

تا بگن ملت ما حماسه آفرید

رای ما هیچ تاثیری نداشت

میدونستم رئیس جمهور از قبل تعیین شدست

ولی این دفعه فکر می کردم فرق داره

فقط میخواستن رکورده ۲۲ میلیونیه ۲ خرداد رو بشکنن! حماسه ی ۲ خرداد رو کردن حماسه ۲۲ خرداد.

تقلب واضح تر از این نمیشد

این از تظاهرات مردم تو ولیعصر و صدای مرگ بر دیکتاتور مردم که دیشب تا نصفه های شب صداش میومد هم معلومه

آقای رئیس جمهور  که میگفت ما تحمل حرف مخالف رو داریم و اصلا برخورد نمی کنیم٬ برخورد کردن نیروی ضد شورش رو با مردم تو خیابون ولیعصر دیده؟

وقتی صدا و سیما داشت از حماسه مردم میگفت و گل و بوته نشون میداد٬ همه شبکه ها خارجی داشتن فیلم کتک خوردن جوان ها رو نشون میدادن که نه اومده بودن شورش کنن نه جنگ

فقط اومده بودن از راییشون دفاع کنن!

عکس العملشون هم نسبت به رفتار گارد ضد شورش طبیعی بود

محسن مخملباف گفت تو مناظره نامزدها از کلک های سینمایی استفاده کردن

میگفت موقع صحبت کردن محمود دوربین رو از پایین به بالا می گرفتن و به صداش اکو میدادن که قدرتمند نشونش بدن

ولی برای بقیه نامزدها دوربین رو از بالا به پایین می گرفتن که کوچیک نشونشون بدن و از ویبریشن صدا استفاده می کردن که صداشون بلرزه!

تبریک می گم به این مهندسیه رای فوق العاده

تبریک می گم به این نظام استبدادی

تبریک می گم به این همه دروغگویی

من فقط ۱ بار رای میدم٬ اونم برای نه گفتن به این نظام

با قطع کردن اس ام اس ها و فیلتر کردن سایت ها نمی تونن جلو اعتراض رو بگیرن

موبایل ها رو قطع کردن

حکومت نظامی!

خیلی دوست دارم امروز برم تجمعی که برای ۷ تا شهید این چند روز میگیرن

خدا به مادراشون صبر بده

بچشون رو کشتن بعدم به زور جسداشون رو برداشتن معلوم نیست کجا دفن کردن!

حتی به جسداشون هم رحم نکردن

اونوقت تلویزیون بیاد فقط خرابیه شهر رو نشون بده

اینا کاره خود گارد مسلحشونه که بگن مردم این کارو کردن

یا یه گروهی مثل مجاهدین زمان انقلاب

نه کسایی که می خوان حقشون رو بگیرن!


هفته دیگه کنکوره و آمادگی من زیره صفره

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 5:24 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

یک یا حسین.... تا میر حسین

 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام!

یه ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام سبز

واقعا توصیفش سخته که بگم چه وضعیتی دارم!

از یه طرف ۲ هفته به کنکور مونده٬ از یه طرفم انتخابات و موج سبزی که درست شده!

منم تو این مدت نشد چیزه زیادی بخونم!

یا همش از پنجره ماشین بیرون بودم با پوستر موسوی و مانتو و شال و روبان و شال گردن و پیکسل سبز٬ یا میرفتم ستاد!

دیروزم که رفتم زنجیر سبز 

فوق العاده بود! نزدیک ۱ میلیون جمعیت از میدون تجریش تا میدون راه آهن!

همه دستاشون رو داده بودن بهم زنجیر درست کرده بودن! اونم نه ۱ ردیف! ۱۰ تا ردیف پشت سر هم اونم هر دو طرف خیابون!

جوش مثل تظاهرات های قبل انقلاب بود!

به خصوص که پوستری شبیه روزنامه کیهان و اطلاعات در بین جمعیت پخش شد که تیترش این بود:

 «احمدی‌نژاد رفت»

منکه صدام در نمیاد اینقدر که جیغ زدم و شعار دادم!

یه جا جمعیت هماهنگ باهم ای ایران و یار دبستانی رو خودندیم ته اتحاد بود

از همه باحال تر این بود که پلیس اصلا کاری به کار ما نداشت و خودشونم اومده بودن وسط جمعیت!

واقعا همچین حضوری غیر قابل پیش بینی بود! با اینکه اطلاع رسانیشون نسبت به طرفدارای احمدی که شب قبلش تو فیلم مستندش تبلیغ کردن و بنراش از چند روز پیش تو خیابون ها وصل شده بود کمتر بود!

بماند که اینایی که داشتن می رفتن مصلا چقدر وحشی بازی در اوردن و با موتور هی می زدن به ماشینای طرفدار موسوی!

تجریش هم که بودیم دعوا شد! داشتن یکی رو خفه می کردن!

یکی از دخترا هم کشتن٬ ۲ نفرم تو کما رفتن!

حالا آقای احمدی نژاد بیاد بگه طرفدارای موسوی ستاد مارو تو همدان خراب کردن! که اونم ثابت شد ساختگی بوده!

خوده منم یه بار با موتور زدن و هفته پیشم یکیشون افتاده بود دنبالم

طرفدارای موسوی اینقدر مرام دارن که دیروز تا یکی شعار میداد ضد احمدی نژاد بهش می گفتن ما امدیم از موسوی حمایت کنیم! میگفتن وجه موسوی رو خراب نکنین!!

امیدوارم همه اونایی که شناسنامه سفیدن عاقل شن و برن به کسی که لیاقتش رو داره رای بدن.

منم رای میدم چون بمب ها شعور ندارن!

اگه پس فردا رئیس جمهوری که انتخاب میشه با ماجرا جویی شر راه بندازه و جنگ بشه٬ عقل بمب ها نمی رسه که فقط سر کسایی بریزن که به اون رئیس جمهور رای دادن!

به هر حال با این ستاد صیانت از آرا امنیت رای گیری بیشتر شده و اگه تقلب نشه حتما موسوی برنده این انتخاباته.

با اینکه رسانه ملی دربست در اختیاره آقای احمدی نژاده و همه جوره دارن تبلیغ دولت نهم رو میکنن.

یه مستندی پخش میشه به اسم جمهور که انتخابات تو این ۹ دوره رو بررسی می کنه. موقع بررسی دولت خاتمی٬ حضور خاتمی رو دلیل همه بدبختی ها و بحران های این سالها گفت!

نتیجه گیری پایانیش هم این بود که دوباره انتخاب شدن خاتمی اونم با رای ۲۲ میلیونی مردم رو نه از سر رضایت که به علاقه مردم و روش ملت به سپردن کشور به هر فرد برای ۲ دوره نسبت دادن!

همین کاری که دولت نهم این روزا علاقه داره به مردم بقبولونه!

به هر حال ملت حافظه خوبی داره و عملکرده خاتمی تو دولت ۷ و ۸ و موسوی هنگام جنگ رو یادشون نمیره.

حالا هرچقدرم اینا بیان قضاوتشون رو به مردم تحمیل کنن و اون رو رای ملت نشون بدن.

اما تا ۲۲ خرداد و رای مردم چیزی نمونده...

همین الان یه فیلمی دیدم که داره می گه من رفته بودم نیویورک٬ بعد که ماشین داشت رد میشد یکی من رو دید به بچش گفت این کیه؟

بعد میگه اونا اصلا زبونشون اسپانیاییه! ولی بچه گفت محموده!

نیویورک هم جدیدا اسپانیایی حرف میزنه!!!

دیروزم که تو مناظره احمدی و رضایی٬ احمدی گفت که تورم ۲۵ درصده منکه از اول گفتم

دیگه از پرونده سازیش برای زهرا رهنورد معلوم بود.

همه میدونن ۱۰ سال پیش تحصیل تو ۲ تا رشته برای کارمندا آزاد بوده!

همش دورغ!

تا کی میخوان به شعور مردم توهین کنن؟

ستاد هم محله ای های احمدی نژاد  حامیان موسوی رو تو نارمک٬ هفت حوض٬ روبه روی مسجدالنبی دیدن؟


قشنگ جان! مثل انسان٬ به زبان خوش برو رای بده! یک حرف رو صدمرتبه به بچه آدمیزاد نمیگن! حالا هی خودت رو .... کن بشین وسط رختخوابت سرت رو بکن زیر پتو بگو دارم اعتراض خاموش هوا میکنم! نتیجه اش که فرو رفت تو چشمت روشن میشی!

(رها)


یاور خاتمی٬ حامی موسوی

 

پایان!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

ما هویج دستمونه!!
سلام

اولای سال تحصیلی هی می گفتم کی تموم میشه؟

دوست داشتم بخوابم و صبح پاشم ببینم کنکور تموم شده !

الان دارم میبینم مثل باد گذشت همه چی!!!

این ماهای آخرم دیگه سوژه ایه برای خودش!

اول سال این خانوم مثلا مشاور گفت ما ۳ تا امتحان آخره سنجش رو براتون ثبت نام کردیم چون سوالاش خیلی شبیه کنکوره و اینا!

هفته پیش امتحان سنجش بود٬ بچه ها رفتن از مدرسه پرسیدن یه خبری چیزی ندین یه وقت که آزمون داریما!!!

-آزمون؟؟ قلم چی که آخرین آزمونتون بود دیگه آزمون ندارین!!

-سنجش چی؟

-سنجش؟ وظیفه ما نیست که سنجش ثبت نامتون کنیم!!!

اینجا بود که همه قاطی کردن هرکی از یه ور فحش میداد! نیلوفر که دیگه فقط دهنش رو باز کرده بود هرچی میخواست گفت!

این معاونمون امسال سگ رو گذاشته تو جیبش! پاچه همه رو میگره! کلاس ما هم یه دیوارش کاملا پنجره کشویی داره اینم هر زنگ هی میاد رد میشه از جلو کلاس مثلا قدم بزنه! ما هم که هویج دستمونه!

با همه مشکل داره انگار! هی میاد چرت و پرت میگه فکر می کنه ما هم باور می کنیم!

اولای سال اگه مشکلی داشت با بچه ها٬ مثلا کسی زیاد می خندید یا موهاش رو رنگ کرده بود یا ابروهاش رو ورداشته بود میومد تذکر می داد بعد می گفت بچه ها اومدن گفتن!!

این بچه جدیدا هم باور می کردن! میومدن تو کلاس داد و بیداد که شما رفتین گفتین! ما هم که میدونستیم کاره خوده دفتره لبخند می زدیم!

دیگه اونا هم فهمیدن الان و تو فحش دادن به معاون نفرای اولن!

دیگه به جایی رسیده که نیلوفر تو صورت معاون بهش میگه تاپاله گه!!!

یا حرف میزنه بچه ها میگن برو بابا!!

همه می دونن دیگه بعد عید وقتی همه معلما درساشون رو تموم کردن دیگه ضروری نیست کسی بره مدرسه! بیشتر باید دیگه خودمون بخونیم.

هفته پیش من یکشنبه نرفتم مدرسه. ساعت ۸ معاون زنگ زد خونه٬ من شماره مدرسه رو دیدم ورنداشتم!

از اون طرف زنگ زده به مامانم چرا نیومده مدرسه؟

مامانم گفت می خواد درس بخونه!

-من الان زنگ زدم خونه خواب بود!!!

-خوب آره خوابه!

-اگه میخواد درس بخونه چرا خوابه؟؟

-به خودش مربوطه نه شما!!

از یه طرف به مامان من گیر داده چرا نیومده٬ از یه طرف به مامان یکی از بچه گفته مدرسه اختیاریه!!

امروزم نرفتم مدرسه دوباره زنگ زد خودم ورداشتم این دفعه

-چرا نیومدی مدرسه؟

-حالم خوب نبود

- ا؟؟ به خاطر امتحان گسسته حالت بد شده؟؟

- محض اطلاع من از دیشب تا صبح داشتم گسسته می خوندم سردرد گرفتم که نیومدم!

-به هر حال امتحان رو میندازه هفته دیگه! پاشو بیا

- میگم حالم خوب نیست!!!

-از انضباطت کم میشه ها!

- خداحافظ!

آخه شعور تا چه حد میتونه قد مرغ باشه؟ میگم حالم خوب نیست میگه امتحان هفته دیگست!!!

حالا من تو این مدت ۲ -۳ روز نرفتم! خیلی از بچه ها قیافشون رو یادم رفته اصلا!! مریم که از بهمن تاحالا ۴ ۵ بار اومده!

بیشتر از همه خوشحالم که از شر این دیوونه ها خلاص میشم!

فقط ۲ ماه!

بماند که چقدر هم خود معلما پیچوندن و ما زودتر رفتیم خونه! البته قبلش یا مرکز خرید پاسداران بودیم یا خوده پاسداران!

به قول طیبه: هیچ سالی رو اینقدر تو خیابون نبودم!!!

این معاونم جدیدا چادر میندازه سرش روزایی که زود میریم هوس قدم زدن میکنه تو پاسداران!

فکر کنم عید گشت نامحسوس زیاد میدیده!

گفتم که... ما هم که هویج دستمونه!!


دیروز بازرس اومده بود مدرسه! معلم های پیشم که همه مردن اگه بازرس میدید مدرسه درش تخته بود!

کلاس ما هم که دیوارش پنجرست و رو به حیاطه! همون موقع معلم دیفمون مثل همیشه داشت خالی میبست! که یه باز بازرس بهش گیر داده و اینم کشوندتش دادگاه و اینا.

همون موقع خانم به ظاهر مشاور در رو وا کرد و اشاره کرد بازرس داره میاد این طرف!

معلم دیف ما هم سریع رفت بیرون!

یه دفتر دم کلاسمون هست ۳X۴! معلم دیفرانسیل ما و معلم ریاضی تجربی هارو کردن اون تو درم قفل کردن!

مشاور اومده بود به عنوان معلم ما٬ برای تجربی ها کسی رو پیدا نکرده بودن٬ طیبه رو چادر سرش کرده بودن به عنوان معلم اونا!!

بعد مشاور گفت ما اسم معلمارو الکی دادیم بهشون! همه رو خانوم دادیم. بعد داشت اسماشون رو می گفت که بازرس اومد و ازمون پرسید سوتی ندیم چون یکی از بچه های پارسال سوتی داده بود و مدرسه رو توبیخ کرده بودن!!

حالا نیلوفر این وسط کرمش گرفته بود میگفت نه نه من دروغ نمیگم!!

این وسط اسما خیلی خنده بود! همه شهین و مهین و هما و...

خلاصه بازرس رفت و اتفاقی نیوفتاد. در دفترم از روی اون بیچاره ها وا کردن!

معلم دیفمون اومد تو کلاس ما هی بهش میگفتیم شهین جوووون!

معلم تجربی ها از ایناست که سبیل گنده داره ! تجربیا بهش گیر داده بودن مقنه سرت کن بازرس نمی فهمه!!!

فرض کن مقنعه با سبیل به اون گندگی!!!


معلم دیف: البته بازرس زیر سبیلی رد کرده بود! وگرنه خیلی راحت می تونست همه جارو بگرده!! کافی بود ۲ دقیقه وایسه دم در رفت و آمد آقاییون رو زیر نظر بگیره! مگه چقدر می تونن بگن اولیای بچه ها بودن؟ اولیا که سر یه ساعت خاص نمیان و برن!

من: خوب میگن لوله کش بوده یا تخلیه چاه!

معلم دیف:

من:


مژگان: من درس نمیخونم... باهوشم!!


هم اکنون نیازمند دعاهای شما برای قبولی در  اینجا (تهران) هستم!!!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

فقط ۲ ماه به کنکور مونده!!!

2 نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سال نو!

سلام

سال نو مبارک

ان شا ... سال خوبی باشه برای همتون

من که امسال رو با دل تنگی شروع کردم!

ما هیچ کدوم از فامیلامون اینجا نیستن حتی ۱ دونه

دوست و آشنای خاصی هم نداریم بریم پیششون یا اونا بیان!

امسال هم که از ۸ باید برم مدرسه نمیشد برای ۲ ۳ روز بریم. این طوری هم بدتره چون نیومده باید بریم!

بابام هم کاراش سنگینه و تو عید هم درگیره زیاد بیرونم نمی تونیم بریم!

خلاصه این که حسابی تنها!

همیشه وقتی زنگ می زنیم برای تبریک و اینا میبینیم همه دوره همن صدا خنده و صحبت میاد و میگن جاتون خیلی خالیه!

همیشه فکر می کنم دختر عمو٬ پسر عموهام از من چی یادشونه؟ من نوه اولم تو خانواده بابام. وقتی هم میریم پیششون (سالی یه بار تقریبا) چند روزی طول می کشه تا یخمون باز شه! اونا هم همیشه باهم بودن من براشون غریبم!

پسر عمو کوچیکه هم که فکر کنم اصلا نمیدونه من وجود دارم! آخرین باری که دیدمش ۶ ماهش بود. الان باید ۲ سالش باشه...

حالا باز با دختر دایی ها و پسر دایی ها و پسر خاله هام بهترم چون همه هم سنیم.

یادمه نامزدی دختر داییم بود و ما نتونستیم بریم. زنگ زدم تبریک گفتم و بعدش رفتم تو اتاقم و کلی گریه کردم! خیلی دوست داشتم برم!

یا شب یلدا فرداش که بچه ها اومدن مدرسه همه خوابشون میومد و از خاطرات شب قبل می گفتن با خانواده که چقدر خوش گذشته! کلی حسودی کردم!

من آدم حسودی نیستم ولی در این مورد خیلی حسودی می کنم!

حرف این چیزا پیش میاد کلی بغضم میگره

الانم گریه میکنم اینا رو مینویسم

ببخشید نمیدونم روز عیدی این حرفا چیه می زنم! درد و دلم گرفت

یاد منم باشید تو رو خدا دعا کنین این کنکوره لعنتی رو بدم و تهران قبول شم!

آزاد یا سراسریش مهم نیست!

امیدوارم هرجا هستین و هرکاری می کنین از همون لحظتون لذت ببرید

همیشه شاد باشین

عیدتون مبارک

2 نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

تولدم مبارک!
 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
 
تولدم مبارک!
 
قانونی شدم!!
 

با تشکر از برادر توتی برای لوگوی خوشگلش
 
 
2 نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تولدت مبارک
باز هم سلام
سلام

این وبلاگ جدیدمه.قبلی رو بستم.

این چندتا پست اولی همونایی که قبلا زده بودم.

حالا فعلا اینا باشه تا بعدا جدید بزنم

آهنگش هم قدیمیه.اونم عوض می کنم.اگه خواستی نظر بده که چه آهنگی بذارم!!

هاا خوب یه بار دیگه هم خودمو معرفی میکنم

نسترن هستم و ۱۵ سالمه!!!

تا بعد!!

 نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط نسترن
 

۳ سال گذشت

و تو وارد ۴ سالگیت شدی!

یه بار دیگه خودم رو معرفی می کنم

نسترن هستم و ۱۸ سالمه!!!

 

چی توز عزیز تولدت مبارک

ایشالا مثل این کیک ۵۰ سالت بشه

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

بو میدی!
۵شنبه امتحان ها تموم شد!

جمعه قلم چی داشتیم.

شب بیدار بودم داشتم برای امتحان فیزیک می خوندم٬ صبح جمعه از خوابم زدم اومدم سر قلم چی با کلی اعصاب خوردی و سر درد.

اون وقت معاون بیشعور یه مانتو که بیشتر نداره٬ میاد تو کلاس میشینه هوا رو از بوی گل معطر می کنه بعد پا می شه میره بیرون...

دوباره میاد تو.دم در روسریش رو میگره جلو دماغش کلی هم پیف پیف میکنه:

-خانوم ها روپوشاتون رو بشورین کلاستون بو میده!!!

(حالا بار اول که اومد تو کلاس مشکلی نداشت! )

روز جمعه ساعت ۸ صبح بری مدرسه اون وقت بیان برات پیف پیف هم بکنن!

منم عصبانی شدم سرش داد زدم بو از خودته مانتو خودت رو بشور!

از کلاس رفت بیرون!

فکر کنم رفت مانتوش رو بشوره!

نفهم!

 

2 نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

هی...!!!
هی فلانی ..

من..منم مثه تو و بقیه یه آدمم...می خندم...گریه می کنم...

عصبانی می شم..داد می زنم...خجالت می کشم..می ترسم ...ذوق زده می شم ...

منم یه تیکه گوشت دارم سمت چپ قفسه سینه م که بهش می گن قلب...

کارش علاوه بر پمپاژ خون به همه جای بدن ..یه چیزایی دیگه هم هست ...

مثه دوست داشتن...عشق ورزیدن..متنفر شدن ..بیزار شدن...مثه همه ی آدما !

هی فلانی من قلب دارم...می تونم دوست داشته باشم...باور کن !

 

آهای هیچ کس!

من...منم مثه تو آرزو دارم...رویا...من بلند پروازم !

من خیلی چیزا می خوام که می خوام بدستشون بیارم!

منم دلم می خواد به همه ی اونا برسم....اما خوب

 اینم می دونم که ممکنه به بعضی هاشون نرسم ...مهم نیست!

 آهای هیچ کس...مهم اینه که واسه چیزایی که می خوام تلاش می کنم...خیلی !

 

هی ناشناس !

من..منم مثه تو  و بقیه شکست و تجربه کردم!

شکست خوردم.شکستم..یه زمین و زمان بدوبیراه گفتم نا امید شدم...

اما هرگز فرار نکردم ...!

هی ناشناس..من از شکست نمی ترسم!

 

آهای غریبه...!

من..منم مثه تو و بیشتر آدما راضی نیستم از اغلب چیزایی که دارم...

از خیلی چیزا...از فرم بینی م تا وضع هوا و گذر زمان و جاده ی شلوغ و

 از آدمای پرسروصدا و آدمای پوچ و خالی و از ...

هی بیچاره ..فرق من با تو اینه که من سعی می کنم

چیزایی رو که ازش راضی نیستم تغییر بدم...من فرار نمی کنم !

 

آهای تنها !

من.منم مثه تو ...مثه بیشتر آدما تنهام !

نه اینکه بی کس باشم..!

نه اینکه کسی رو نداشته باشم ...نه !

تنهایی فقط این نیست که دورو برت شلوغ باشه...نه تنهاییی یعنی اینکه ...!

نه...تو هرگز نمی فهمی تنهایی چیه!

چرا که تنهایی مفهومش برای تو با کسی نبودنه...پس تنها نیستی !

هی تنها! تنهایی من با تنها بودن تو خیلی فرق داره !

هی بیچاره...!

من...من..!

من سرنوشتم دست خودمه...خودم می سازمش...با انتخاب...با تصمیم..آگاهانه...عمدی...!

هی بیچاره...سرنوشت تو رو نمی سازه...من سرنوشتم رو می سازم

 


امتحان ها شروع شده!!!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

شریــــــــــــــــــــــــــــف!
سلام!

زودتر اومدم این دفعه!

جاتون خالی یکشنبه ما رو بردن دانشگاه!

اونم کدوم دانشگاه؟؟؟

 

شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــف!!!!

 

تجربی ها که نیومدن با ما، از ما ریاضی ها هم فقط  من، شبنم، ویدا، زهره، فاطمه، مژگان، مریم،مهسا، صدف و بهناز بودیم و 12 نفر از سوم ریاضی ها.

صبح موقع رفتن مدیرمون به من گفت تورو خدا آبرو من رو نبرین اونجا همه من رو میشناسن!

نمی دونم واقعا چرا فکر کرده بود میخوایم آبروش رو ببریم!

خلاصه هیچی دیگه ما سوار ون شدیم و سوما هم سوار مینی و راهی شریف شدیم!

رسیدیم دم در دانشگاه پیاده شدیم و کلی قرار گذاشتیم با کلاس رفتار کنیم!

همون موقع که داشتیم به مسئولمون قول میدادیم، یه وانت حمل مرغ رد شد رفت تو دانشگاه. من گفتم ا مثل این که دانشگاه سرویسم داره با وانت میارنشون دانشگاه!!

حالا ما دم در هر هر، دانشجو ها اینطوری

خلاصه از همون در دانشگاه شروع کردیم!

رفتیم تو یه سالن از مدرسه ها دیگه هم اومده بودن، نشستیم و کلی به بقیه مدرسه ها خندیدیم!

دیگه سرود پخش کردن همه پا شدن و ساکت وایساده بودن من و زهره به حالت اپرا با سرود همراهی می کردیم و جیغ میزدیم: شـــــــــــــــــهیــــــــــدان.....!

همه برگشته بودن مارو چپ چپ نگاه می کردن ما 2 تا هم به رو خودمون نمی اوردیم و ادامه میدادیم!

بعد سرود قرآن خوندن و مژگان وسطاش که دختره وقف می کرد با لهجه غلیظ عربی می گفت الله...الله! حسابی معنوی کرده بود فضا رو دیگه آخراش همه همراهی می کردن!

بعد یه خانمی اومد اسم مدرسه هایی که اومده بودیم اونجا رو خوند و بعد گفت شریف از بین دبیرستان های تهران،از تعداد محدودی دبیرستان های نخبه دعوت کرده برای بازدید از دانشگاه!

این رو که گفت ما ترکیدیم!! ما؟؟؟؟ نخبه؟؟؟

از این حرفش فهمیدیم که اشتباهی تو لیست دعوتی ها پیش اومده!!

بعد از اون یه آقایی اومد کلی چرت و پرت گفت ما هم مشغول بلوتوث بازی شدیم!

هی می گفت دانشگاه ما رتبه اول کوفت، رتبه اول درد، رتبه اول....

آخراش گفت خیلی از مدارس آرزوشونه بیان اینجا و توی نوبتن!

خلاصه هم کلی پز داد هم منت گذاشت!

بعد دوباره خانمه اومد و گفت هر مدرسه از کدوم دانشگاه بازدید داره! ما و یه مدرسه دیگه از دانشگاه مواد و شیمی و کتابخونه بازدید داشتیم!

رفتیم تو محوطه اون یکی دیگه مدرسه هم اومد دیدیم اه اه اه! مانتو ها قهوه ای! حالا قهوه ای درست حسابی هم نه! مدلش هم سارافونی بود با آستین های کرم و سر آستین قهوه ای و مقنعه قهوه ای!!

تا اینا اومدن به ناظممون گفتیم ما باید با این قهوه ای ها بریم بازدید؟؟؟

حالا اونا بهشون بر خورده بود چشم و ابرو میومدن!

یه آقایی اومد لیدر ما شد خودش دانشجو شیمی بود. مریم همون اول بهش گفت نمی تونی ما رو جمع کنی! بنده خدا زیاد جدی نگرفت!

تو راه دانشگاه مواد که می رفتیم عین این دانشجو ندیده ها هرکی رو می دیدیم میگفتیم دانشجو دانشجو!

یکی از دانشجو ها همین طوری که داشت می رفت با خودش حرف می زد! فکر کنم زیاد درس خونده بود!

از دانشگاه هایی که رفتیم چیزی نفهمیدیم! همش آزمایشگاه شیمی بود. آخرین آزمایشگاه که رفتیم یه آقایی بود بورسیه سوریه بود اینقدر بامزه فارسی حرف میزد! آزمایشگاه نفت بود، داشت توضیح میداد چطوری از زمین نفت میکشن هی میگفت نفت تو لوله جت می شه میاد بالا!

یه آزمایشگاه هم رفتیم یه آقایی یه سری مواد ریز که میگفت پلیمر رو میریخت تو یه وسیله قیف مانند بعد مواد ذوب میشدن و می رفتن تو یه قالبی و شکل می گرفتن. این قهوه ای ها همچین چسبیده بودن به میز آزمایش و وسیله که انگار آزمایش بمب اتمه!

ما که ندیدیم چیزی! لیدر به مژگان گفت دیدی؟

مژگان هم عصبانی گفت نه بابا این قهوه ای ها همچین چسبیدن نفهمیدیم چی کرد تو چی اومد بیرون!!!

بعد رفتیم کتابخونه. یه جا بود بین مخزن کتاب و سالن مطالعه شیشه بود و دانشجو ها داشتن کتاب می خوندن همه بچه ها (قهوه ای ها) چسبیده بودن به شیشه داشتن نگاه می کردن!

یه پسره بنده خدا کنار شیشه بود داشت درس می خوند، سرش رو اورد بالا دبد یه سری آدم قهوه ای چسبیدن به شیشه دارن نگاه می کنن! ترسید بیچاره!

مژگان گفت نگاشون کن انگار اومدن باغ وحش کم مونده بزنن به شیشه بیان دم تکون بدن! شبنم هم می گفت الان چیپس و پفک میریزن جلوشون!

ندید پدید بودن دیگه!

مسئول کتابخونه از ما پرسید چرا اومدین شریف؟ ویدا به ما 10 تا اشاره کرد گفت اومدبم تا با رتبه های 1 تا 10 کنکور آشنا بشید!

خانمه هم گفت ایــــــــشـــــــــــالا

یکی از قهوه ای ها که از همه قهوه ای تر بود و یادداشت هم دستش بود و نکات مهم(!!) رو می نوشت گفت واه واه و یه سری ... بازی در اورد که همونجا مورد عنایت ما قرار گرفت و دیگه طرفای ما پیداش نشد!

لیدر گفت نمایشگاه زدن تو دانشگاه بریم ببینیم! ما رفتیم و دیدیم یه سری غرفه ست که بالاش اسم رشته هارو نوشته ولی چیزی نمی فهمیدیم!

لیدر گفت باید برین بپرسین شما چیکار می کنین تو غرفه تا اونا توضیح بدن و شما هم بفهمین!

ما هم راه افتاده بودیم تو نمایشگاه هی می پرسیدیم شما چیکار می کنین بعد طرف داشت توضیح می داد ما می رفتیم غرفه بعدی دوباره می پرسیدیم!

یه غرفه بود درباره شناور ها ولی کسی نبود توش. من رفتم تو غرفه مژگان هم اومد به عنوان مترجم! من انگلیسی چرت و پرت می گفتم درباره شناور، مژگان هم چرت و پرت تر ترجمه میکرد بچه های خودمون هم سوال می پرسیدن!

یهو دیدیم کل دانشجو ها و ملت نمایشگاه وایسادن دارن ما رو میبینن! دیگه جمع کردیم رفتیم. یکی از دانشجو ها گفت ایشالا شریف قبول شین!

لیدر بنده خدا دیوونه شده بود! به ما گفت شما بیاین دانشگاه جزو بلک لیست میشین!

آخر سر هم رفتیم سلف دانشگاه ناهار خوردیم و بماند چقدر اونجا رو به هم ریختیم و سر و صدا کردیم!

موقع برگشتن یه پسری رو دیدیم ابروهاش رو ورداشته بود به صورت خیلی زشت و موها زشت و تیپ زشت و همه چی زشت!

بچه ها به صورت علنی جلو پسره می گفتن اه اه این و نگاه شبیه.... می مونه!! نمی دونم همچین آدمی تو شریف چیکار میکرد!

منم که وقتی داشتیم از اونجا می رفتیم شعر وداع می خوندم با حالت فریاد و آخرش هم جیغ می زدم بــــــــــــــــــــــــــــدرود!

خیلی خوب بود کاش دانشگاه تهران هم ببرنمون!

 

نمی دونم واقعا چرا مدیر فکر کرده بود میخوایم آبروش رو ببریم!

 

 (پست قبلی به علت کمبود وقت شکلکت نداشت!)

 

 


 

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سلام!!

خودمم تعجب نکنین!

یادش بخیر یکی تو مدرسه عطسه می کرد سریع تو وبلاگ بود! اون دوران رو می گم!!

چی بگم از مدرسه

همه می زنن تو سرمون که هیچ جا قبول نمی شید و این حرفا!!

مدیرمون فقط ما پیش هارو جمع کرد و کلی فحشمون داد که تو ۲۶ سالی که مدیریت می کنه٬ پیش به بدیه ما نداشته! جمع کرده بود ما رو جیغ می کشید!

ما هم لبخند زدیم و دست تکون دادیم!

گفت 3- 4 تا اسم بهم دادن نمی خوام اسم ببرم ولی یکی خواهرش پارسال تو همین مدرسه بود خیلی هم دانش آموز خوبی بود!

حالا فقط نیلوفره که خواهرش پارسال پیش بود! ما هم که نفهمیدیم کیه!!! اصلا اسمم که نبرد!

یکی از دوما می گفت پارسال پیش ها همه سرشون تو کتاب و درس خون٬ به جاش شماها شاد و سرخوش همش تو حیاطین و جیغ و سر و صدا و شیطنت و اینا!

معلم شیمیمون هم رفته به دفتر گفته نسترن و نیلوفر و یاسمن و شبنم سر دسته شیطون های کلاسن!!

حالا منه بنده خدا ساکت و مظلوم.

همین سه شنبه داشت من رو از کلاس مینداخت بیرون!! فقط یکم شلوغ کردم اونم دست خودم نبود!!

حالا باید حواسم رو جمع کنم دوست ندارم سال آخر مثل سال اول اخراج شم!

 من خودم یادمه از اول دبستان هر کلاسی بودم همه می گفتن بدترین کلاس شمایین! بقیه بچه ها هم همین طور! حالا امسال که دیگه سال آخره و جای خود داره!

ما که خودمون تعطیل بودیم ۴ تا تعطیل تر از خودمونم ثبت نام کردن وضعمون شده این!!

معاون هم برای توصیف رفتارش پاچه گرفتن واژه ی مناسبیه! هروقت از دفتر میاد حیاط می گیم باز این از لونه اش اومد بیرون!!

همین معاون هفته پیش به تجربی ها گفت تنه لش!

مشاورمون هم برداشته به مامان هامون گفته که پیش های امسال همین پیش رو پاس کنن هنر کردن چه برسه کنکور!!

خلاصه این که اعصابمون رو.....

یه چندتا سوتی از بچه ها:

معلم زبان داشت درباره افتادن از جایی حرف می زد. نیلوفر گفت اینطوری که آدم میمیره!

پانته آ گفت: آره آدم kill میشه!

چشمتون روز بد نبینه!!! همه یه چی دیگه شنیدن!! معلم زبان که دهنش باز مونده بود!!

 

سر فیزیک زنگ آخر خورده بود همه عجله داشتن برن معلمه گیر داده بود که باید این تیکه از درس هم خونده بشه بعد برین!

مریم هم با عجله داشت می خوند، فاصله کانونی 2 آیینه رو خوند: فاصله ک.و.ن.ی 2 آیینه!!!

همه از خنده کف زمین بودیم معلم فیزیکه که بدتر از ما!!

 

ناظم ما (پیش دانشگاهی ها) ابروهاش رو تاتو کرده و اون روزای اول که بچه ها تازه دیده بودنش مژگان و دلارام به فاصله 2 سانتیمتریش وایساده بودن و  صحبت می کردن:

-          این ابروهاش رو تاتو کرده؟؟

-          آره چقدرم زشت شده!!!

-          آرایشگره ریده تو ابروهاش

-          چه جوری باید تحمل کنیم این رو تا آخر سال؟؟

بنده خدا تا 2 هفته پیداش نشد! فکر کنم افسردگی گرفته بود!

 

شبنم از دست معلم شیمی عصبانی بود که رفته تو دفتر ازش بد گفته سر کلاس داد می زد سرش می گفت: من اول سال درصد های شیمیم خوب بود از وقتی این حرف هارو زدی هی کشیدم پایین، هی کشیدم پایین! (البته منظور درصداش بوده!!)

 

سوتی زیاد بوده ولی یادم رفته!
2 نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

کفتران آسمان عشق!!

سلام!

بالاخره دوازدهمین و آخرین اول مهرمم تموم شد!

هم خوشحالم که بالاخره مدرسه تموم شد هم ناراحت!

آخه کجا میشه این همه دیوونه بازی و اسگل بازی در اورد؟

البته خوشحالیم بیشتره! چون به هر حال ما کاره خودمون رو می کنیم! می خواد مدرسه باشه یا دانشگاه یا هرجا دیگه!

روز اولم برنامه ای داشتیم!

من که آخرای برنامه رسیدم سر صف٬ همونم با بچه ها زدیم تو سر و کله هم!

مثل مور و ملخ شاگرد جدید ریخته.یکی از این شاگرد جدیده اومد تو حیاط پشت سرش باباش اومد با کت شلوار و کروات و کلی شیک و پیک و این صحبت ها٬ برای دخترش بوس فرستاد و بای بای کرد!

حالا منم اون وسط جلو همه شروع کردم بای بای کردن و دست تکون دادن!

بنده خدا آقاهه چند ثانیه مات موند.حتما داشته فکر میکرده اینجا کجاست بچم رو نوشتم!

خلاصه حرفاشون تموم شد بعد ما به عنوان بزرگان مدرسه(اهم) اولین نفرا داشتیم می رفتیم که بریم کلاس یهو مدیر پرید جلومون که صبر کنیییییییییییید!

حالا ما چیه چته چی شده؟؟

بعد گفت با یاد و نام خدا برین سر کلاس و درسای سال تحصیلی جدید!

حالا انگار ما هم اول مهرمونه و اونایی که تابستون میومدن مدرسه یوگی و دوستان بودن!

مژگان بهش گفت باشه به خاطر تو سوره بقره می خونم بعد میرم!!

عجب روزه پرباریم بود٬ گسسته٬گسسته٬دیفرانسیل٬دیفراسیل!

نابود شدیم.اونم زبون روزه تا ساعت ۲ و نیم!

بدتر از اون اینکه بقیه بچه ها ۱۲ و نیم تعطیل شدن.آی سوختیم ما!!!

زنگ که خورده بود وایساده بودیم هرکی میرفت خونه فحششون میدادیم! حالا همه هم جدید!

نیوشا هم که ترکونده بود با لاک قرمز اومده بود مدرسه!!!

بهش میگم چرا اینطوری اومدی؟

گفت دیشب احیا بودم!!!!

موقع برگشتن من و طیبه و شبنم تو ماشین عقب نشسته بودیم ویدا هم جلو بود

بعد تو ترافیک ماشین وایساده بود نزدیکه اونجا یه سوپر بود یه پسری هم جلوش وایساده بود.

از تو سوپر یه مادر و بچش اومدن بیرون٬کیفه بچهه دسته مامانه بود که روش عروسک <<دیدی>> خواهر دکستر بود.(همون کارتونه که پسره دانشمنده و یه خواهر دراز داره!)

شیشه ماشین پایین بود٬ماشینم دقیقا بغل سوپر بود. من گفتم ا شبنم این دیدی ه! خواهر دکستر!

مسیر دیده ما هم مامانه و بچهه بودن که پشت سر پسره بودن!

حالا پسره به خودش گرفته بود دهنش وا مونده بود ما چی میگیم!

دیدی؟؟؟ خواهر دکستر؟؟؟؟

فکر کنم بنده خدا به خودش شک کرده بود! رنگش پرید یهو

امروز صبح٬سرایدار مدرسه وایساده بود دمه در٬من و بچه ها هم سلام کردیم و داشتیم می رفتیم تو اینم جواب سلام مارو اینطوری داد:

ســـــــــــــــــــــــــــــلام به کفتران آسمان عشق!

همون موقع زنش از بیرون اومده بود گفت این خرسای گنده کجاشون شبیه کفتره؟!؟؟

این روزها همه اسگلند!! شما چطور؟؟؟


اینم دیدی ( مو زرده!) به همراه دکستر و خانواده!!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تابستون کوتاهه!
سلام!

من الان در تعطیلات تابستونی به سر می برم! مثلا!

از ۱۵ شهریور تعطیلمون کردن ولی کلی برنامه واسه درس خوندن دادن که به هیچ کدوم عمل نکردم هنوز!

نتیجه های کنکورم که اومد هی می گفتم ۱ سال دیگه همین موقع نوبت منه

یعنی سال دیگه وضعیتم چطوریه

امسال آزاد آزمایشی شرکت کردم انتخاب اولم نرم افزار تهران-شمال بود که نیوردم انتخاب دومم نرم افزار بافت کرمان بود که قبول شدم!

بازم جای امیدواریه که یه چیزی قبول میشیم٬ به هر حال ولی این چیزه کجا باشه مهمه!

یکی از دوستام از انگلیس اومده بود چند وقت پیش٬ وقتی دیدمش گفت ما اونجا دوره ی پیش دانشگاهیمون ۲ ساله که پیش نیاز رشته دانشگاهیمونه.

مثلا خودش می خواست تو دانشگاه معماری بخونه٬ پیش دانشگاهیش درس های معماری و اینا بود.

باز این طوری به نظر من خیلی بهتره. یکی که می خواد تو دانشگاه کامپیوتر بخونه یا هر چی دیگه باید درس هاش با کسی که می خواد برق بخونه یه فرقی باید بکنه! یا بقیه رشته ها هم همین طور!

تازه اونم تو فضای مدرسه های اونا! کاری به مختلط بودن یا نبودنش ندارم٬ ولی درسای اونا از ما سبک تره و فضای مدرسه شاده و جشن و کلی تفریح و اینا.

ما بزرگ ترین جشن مدرسه هامون جشن انقلابه که اونم همیشه ته تهش درست کردن روزنامه دیواری با مطالب تکراری و پخش شدن ۳-۴ تا آهنگ انقلابی و تعریف کردن خاطرات تکراری معلم ها و ...

حالا تفریح به جهنم٬ این همه استرسی که تو مدرسه هست چی؟

همین بچه های کلاس خودمون! با این که عین خیالمون نیست و خیلی شاد و سرخوشیم٬ ولی بیشتر بچه ها عصبی شدن. مثلا یه روزهایی هست سر یه مسئله خیلی کوچیک همه می پرن به هم.

خودم از بس شب ها بیدار بودم سر درد شدید گرفتم که با آرام بخش و مسکن و اینا هم آروم نمیشه.

یه سری درس که دوست نداری و شاید حالت هم ازش به هم می خوره می شینی می خونی بعد میری سره جلسه امتحان برای این که بگن مثلا داریم باحاتون قوی کار می کنیم یه سری سوال معلوم نیست از کجاشون در میارن٬ بعد نمرت میاد پایین و کلی سرکوفت از معلم و پدر و مادر که درس نخوندی و توام می بینی چه بخونی چه نخونی هیچ فرقی نمی کنه و ول می کنی!

بگذریم!

برای کی مهمه؟

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تابستونه گند خورده!
 سلام!

چه گندی خورده به تابستونمون ها!

از شنبه تا ۴ شنبه باید بریم!

امسالم که مسئولین مدرسه به معنی واقعی کلمه٬ رم کردن

پارسال این پیش های ما به صورت علنی موبایل میاوردن و ابروهاشونم تمیز کرده و اینا!

حالا امسال یکی از بچه ها عروسی بوده ابرو هاش رو یکم تمیز کرده٬ مدیر و معاون و ناظم و اینا به قصد کشت بهش تذکر دادن!

خیلی خنده بود! ناظمه بهش گفت پارسال بعضی از بچه های ما صورتشون مو داشت دست نمی زدن!آدم لذت می برد!

بله واقعا! آدم لذت می بره دختر می بینه با سبیل!

خیلی دارن اذیت می کنن ساله آخری! البته کسی هم محل... نمی ذاره!

دیروز معلم فیزیک شاکی بود که چرا تمرین نمی کنیم و تست کار نمی کنیم و اینا!

بعد گفت:

ببینین خانوم ها! من که بالا سر شما نیستم ببینم تست می زنین یا نه. اگه یه طوری بود که با هم زندگی می کردیم٬ پیش هم بودیم...

بعد دید ما این طوری داریم نگاش می کنیم

ادامه داد:...مثلا اگه خواهری٬ فامیلی٬ یا من تو یه طبقه شما یه طبقه دیگه...!!

خلاصه این که ماست مالی کرد!

یه سوتی هایی می دن که اصلا جاش نیست بگم! وب فیلتر می شه!

امروزم که معلم شیمی قاطی کرده بود می خواست بگه این خانوم نمره نداره گفت این خانوم چیز نداره!

یا همون معلم فیزیک! طول دو بردار رو یه چیز دیگه می خونه!

وضعیتی داریم ما خنده!

امروز یاسمن کرم اتو برنز زده بود به دستاش٬ معاون بهش می گفت برو دستات رو بشور!!!!

فکر می کرد کثیفه!! قهوه ای شده!

یا این ناظم وحشی٬ در کلاس گیر کرده بود می خواست وا کنه هی تق تق می کوبید به دیوار! شبنم هم که نمی دونست پشت در کیه! داد زد آروم باش وحشی!

فکر می کرد یکی از بچه هاست! حالا این ناظمه در رو باز کرد شاکی بود ما هم هر هر می خندیدیم بهش! قرمز شده بود

اینم یه سوتی از یاسمن:

بچه ها همسایه پشتی نیلوفر اینا یه سگ دارن مثل خر پارس می کنه!!!!

خوش باشین!

2 نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

قتل های ناموسی

سلام

نمی دونم ماجرا رو شنیدین یا نه!!؟ برای چند وقت پیشه.

یه دختر عراقی دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه بصره بود و به طور داوطلبانه در اردوگاه های جنگی عراق کمک می کرد. سرباز 22 ساله ای عاشق دختره می شه و این رو یک روز تو خیابون به اون میگه. همون روز پدر دختره به خونه میاد و بی مقدمه دخترش رو می کشه!

چون یکی از دوستاش دختر بخت برگشته رو دیده که داشته با سربازه حرف می زده!

مادره وقتی می بینه شوهرش پاشو گذاشته رو گلوی دختره و داره خفه ش می کنه، پسراش رو صدا می کنه تا خواهرشون رو نجات بدن. برادرها هم از راه می رسن و مردونه به باباشون  کمک می کنن تا دختره رو بکشه. بعد هم جنازه ش رو تیکه تیکه می کنن و می ریزن توی گودال

فقط هم 2 ساعت باباهه رو توی بازداشتگاه نگه می دارن و پلیس ها هم به خاطر غیرتش تبریک گفتن.

این ماجراها تو ایران و خیلی از کشور های خاورمیانه اتفاق میوفته و حجت بری بودن اسلام از این فجایع، فتوای خیلی از مراجع تقلیده که صراحتا در مقابل پدیده قتل های ناموسی موضع گرفتن و اون رو منکر، محکوم و از نظر شرعی حرام می دونن و جنایتی کامل اعلام کردند.

رئیس پلیس نیروی انتظامی اعلام کرده 63 درصد از زنانی که در ایران به قتل می رسن، به دست محارمشون کشته می شن.

محارم یعنی پدر، برادر، شوهر!

این ها معمولا قتل های ناموسی هستن. قتل هایی که پدر، برادر، همسر، فرزند یا یکی از خویشاوندان نزدیک زنی اون رو به دلیل سوظن یا اتهام اخلاقی به انگیزه حفظ ناموس به قتل برسونند.

یعنی نزدیک ترین آدم ها، صمیمی ترین رابطه ها، امن ترین آغوش ها، گرم ترین پناهگاه ها...

 

پ.ن: چلچراغ

2 نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

کنکور!!!!!
سلام!

واقعا چقدر زشته بعضی ها وبلاگ می زنن٬ نمی رسن بیان پست بزنن!

بالاخره نوبت منم شد کنکور رو می گم!

از ۲۲ تیر مدرسه شروع شده ما هم بی تابستون شدیم

البته من که به صورت خیلی سرخوش اول یه سر رفتم شمال یه هفته بعدش هم رفتم جنوب!

کلی هم شاگرد جدید اومده همه هم خرخون!

از این ها که معدل بالای ۱۹ و زنگ تفریح هم می شینن درس می خونن!

البته درستش همینه ها! ولی این چیزها برای ما عادی نیست اصلا!

معلم هامون خوبن همه ولی از اینا که ۱ جلسه درس نخونی شوتی بیرون!

به جز معلم های زنمون که ۳ تا بیشتر نیستن بقیه معلم مردا یه طوریشون شده!

یکی که ۳ تا از انگشتاش قطع شده

یکی یه بند انگشت نداره

یکی لگنش در رفته!

یکی انگشت شصتش از جا در اومده و جر خورده و اینا با بخیه وصل کردن براش!

خلاصه این که شبیه پارا المپیک می مونه بیشتر تا مدرسه

یه کولر گازی هم داریم تو کلاس٬ شده اسباب بازی ما! (ندید پدیدن دیگه! ندید پدید!)

مسئولش هم منم! خیلی خوش می گذره!

مثلا همه دارن آب پز می شن از گرما٬ منم رطوبتش رو زیاد می کنم درجه اش هم گرم می کنم کلاس می شه عین شمال!

بعد می گن زیادش کن بابا! منم می گم هوا گرمه دیگه بیشتر از این نمی شه!

یا سرد می کنم کلاس رو از اون طرف هم کولر آبی رو روشن می کنم همه یخ می کنن!

مخصوصا این میز جلویی ها! نیست خر خونن حقشونه!

یا مثلا معلم بیچاره سینوزیت داره دریچه کولر رو تنظیم می کنم دقیقا رو سرش!

یه بار معلم عربی گفت دریچه کولر رو چرخشی کنین٬ شبنم گفت: مگه پنکه اس که بچرخه؟؟؟

گویا شبنم تو ذهنش نمی گنجه دریچه کولر بتونه بالا پایین بشه!

چیکارشون کنم ندید پدیدن دیگه! ندید پدیدن!

یه سوتی دیگه از شبنم: بحث سر رتبه های کنکور بود که من و طیبه ۸ می شیم و یاسمن ۲ و ...

شبنم گفت به نیت ۵ تن٬ ۱۰ می شم!

ضمن اهدای گلابی بلورین به شبنم امیدوارم به نیت ۱۴ معصوم ٬ ۱۴ تا صفر داشته باشه رتبش!

بله دیگه حالا سال دیگه که عکسم رو زدن جزو نفرات اول و هی تو تلویزیون نشونم دادن و تبلیغ کانون و گاج کردم٬ شما کلی افتخارتون میاد و می گین می شناسیمش و وبلاگش رو می خوندیم و اینا!

می تونین از همین الان مهندس صدام کنین!

خوب بسه دیگه  الان به همین مقداری که صرف نوشتن وبلاگ کردم٬ رقبای من مشغول تست زدن می باشند و من الان کلی تست عقب افتادم و ممکنه ۱۰۰۰ تا جا به جا بشه رتبه آدم!

شما هم فهمیدین حالم خوب نیست نه؟؟

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

چی دوست داری چی دوست نداری!
سلام

از طرف وبلاگ مامان نی نی به یه بازی دعوت شدم. بازیه چی دوست داری چی دوست نداری!

البته من چند سال پیش این بازی رو انجام داده بودم. حالا یه بار دیگه به خاطر مامان نی نی!

دوست داشتنی هام:

به جز خانواده و دوستام و رفقا، خلاصه ی دوست داشتنی هام اینان:

۱- بچه!

بچه کوچیک خیلی دوست دارم. مخصوصا اگه نوزاد تا ۱ ساله باشه!( بگذریم که زیاد با خواهر خودم که ۳ سالشه نمی سازم!)

۲- غذا

آدم شکمویی نیستم ولی کلا از غذا خوردن و غذا درست کردن خوشم میاد. غذایی هم نیست ازش بدم بیاد. حتی کله پاچه! در ضمن آشپز ماهری هستم!

۳- شکلات

فکر نکنم کسی از شکلات بدش بیاد ولی من بیش از حد از شکلات خوشم میاد! مخصوصا گلاکسی، اسنیکرز، رافائلو، توبلرون و...

4- وسایل مارک دار

چیزهای مارک دار دوست دارم و اگر چیزی بخوام بخرم و پولم به اندازه کافی باشه حتما مارک دار می خرم! برای کیف و کفش پوما، برای لباس فراری و لاکوست، برای عطر و ادکلن فراری و دیور و هگو باس، برای شلوار تامی و....

5- کادو گرفتن و کادو دادن

خرید کردن برای کادو و تزئین کادو و ... خیلی دوست دارم!

6- کرم ریختن به دیگران

با مردم آزای اشتباه نشه! منظورم شوخی های ناگهانیه!

7- نقاشی و موسیقی و عکاسی

نقاشی کشیدن و پیانو زدن و موسیقی گوش کردن مثل آرام بخش می مونن برام

8- رنگ آبی آسمونی

9- فیلم ترسناک و هیجانی

10- حرف زدن، بحث کردن ، سر و صدا کردن و جشن و مهمونی!

11- پارک

قدم زدن تو پارک و بازی کردن با بچه هایی که تو پارک هستن ( مثلا دنبالشون کنم، بیان پشت سرم قطار شیم و این کارا)

12- بالشت بازی

یکی رو پیدا کنی با بالشت پر بزرگ بزنین تو سر و کله هم!

13- دریا

و هرچیزی که با آب باشه! مثل آب بازی، استخر ...

14- ورزش و فوتبال

15- گردش و مسافرت

16- بازیگر و ورزشکارای مورد علاقه ام

که کم هم نیستن!

 

دوست نداشتنی هام:

یه چیزایی مثل فقر و جنگ و آدم دو رو و دروغگو و اینا که همه بدشون میاد ولی من زیاد از چیزه خاصی بدم نمیاد. یه چیزایی مثل:

1- کریس رونالدو

2- معلم فیزیک سال دوم دبیرستان

3- لوس حرف زدن

مثلا به دختر بگی دخمل یا به پسر بگی پسمل و این جور چیزا

4- مارک Play Boy

خیلی چیپه به نظرم! مخصوصا برای پسر!

5- شاید باورتون نشه ولی از سرایداره خونه بقلی بدم میاد!

6- کوچه تقوی و کارگرای ساختمون توش!

 

بسه دیگه همینا! حالا اگه چیزی هم یادم اومد اضافه می کنم بعدا!

این وبلاگ ها هم دعوت می کنم این بازی رو انجام بدن:

من و تو

دری به سوی دل تنگی هام

یه دختر کوچولو

برادر توتی

و هر کی دلش خواست!

 

فعلا!

2 نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

جام ملت های اروپا
تو ایستگاه قطار شهر زونیخ٬ با همکاری شرکت آدیداس و مقامات شهری زونیخ مجسمه های حدودا ۱۷ متری از بازیکنان فوتبال هر کشور ساختند.

سوییس همراه اتریش یکی از میزبانان مسابقات فوتبال جام ملت های اروپاست و مسولان شهری زونیخ هم مجسمه های بالاک از آلمان٬ کریم بنزما از فرانسه٬ فن پرسی از هلند و... رو ساختند.

البته تو این جمع ۱۱ نفری نماینده ای از ایتالیا نیست!

امیدوارم فقط به این خاطر باشه که لباس های تیم ایتالیا رو شرکت پوما تامین می کنه. ولی به هر حال جام ملت هاست و یه نماینده از همه کشورها باید می ذاشتند.

اگه دقت کنین سرپوش پیتر چک٬ دروازه بان تیم ملی فوتبال چک رو هم می تونین ببینین!

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

آسمونمون آبی مثل مدیترانست!

ســـــــــــــــــــــــــــلام!

امتحان ها دیگه آخراشه و یه حس وحشتناکی بهم می گه گند زدم به هرچی امتحانه!

خدا رو شکر ۲ تا از سوال های فیزیک و ۱ سوال دینی گویا ( گویــــــــــا!!!) حذف یا نمره اش پخش می شه!

آخه یکی نیست بگه کرم یه جایی دارین سوال ناجور میدین که بعد یه همچین کاری بکنین؟

آخه سادیسم دارین این قدر سخت می دین؟؟

دهنتون مورد مرحمت!

شرمنده ولی بعضی جاها نمی شه کوتاه اومد!

خلاصه این که چه بد دادیم چه خوب تابستون داره میاد و تابستـــون کوتـــــــــــــــــــاهــــه و دوباره کنار آب زیره ستاره هاییم و این جور صحبت ها و شعر های قبیه!

ولی خوب چه تابستونی...

پیش دانشگاهی و کنکور و ...

کلاس های پیش هم از تیر شروع می شه و من هنوز پیش ثبت نام نکردم و هنوز هم معلوم نیست کجا می خوام برم!

خلاصه این که بیخیال این بدبختی ها!

عشق همینه تو زندگیمون...

می خوام بیای دمه گوشم بگی...

۱- سلام چطوری؟

۲- چه خطر؟

۳- به به چه زندگی زیبایی!

۴-******

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

سفرنامه اصفهان 2
سلام

ادامه سفرنامه رو با کمی تاخیر می نویسم!(فقط کمی!)

شب قبلش یکی از معلم ها اومد تو خوابگاه ما بخوابه٬ بیچاره شد!

من که همش داشتم بچه هارو می ترسوندم (نوشتم قبلا:-")

نیلوفر که رو تخت بالایی بود٬ همش رو تخت های بالا رژه می رفت و می دوید! (یورتمه مناسب تره!)

هانیه که نصف شب یهو گشنه اش می شد

بقیه هم که همون طوری که خوابیده بودن بهم تیکه می نداختن و می خندیدن!

برای همین صبح همه خوابشون میومد! به زور اومدن بیدارمون کردن

حالا بماند چقدر طول کشید تا آماده شدیم! آخرین کلاسی که آماده شد ما بودیم!

رفتیم تو رستوران صبحانه خوردیم و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم چهل ستون

اونجا پر توریست خارجی بود و همشون از ما خوششون اومده بود هی میومدن با ما عکس می نداختن!

تو ساختمون ۴۰ ستون عکاسی با فلش ممنوع بود.  اونجا فقط یه خانومه بود که تذکر می داد. حالا فرض کن ۳۶ تا دانش آموز ریختن اونجا همه هم با فلش عکس می ندازن!

زنه دیوونه شده بود! هی داد می زد فلش نزن خانوم! مگه من با شما نیستم!

بعد از اون سوار اتوبوس شدیم مثل همیشه مشغول بزن برقص بودن ( استثنا من چون حالم بد بود این دفعه زیاد همراهی نکردم!) یهو مدیر زنگ زد به یکی از معلم ها.

معلم ها علامت دادن ما هم شروع کردیم: یار دبستانی من!

بعد که حرفشون تموم شد یکی از معلم ها علامت داد گفت: تموم شد برین بندری!

خلاصه بعد از ۴۰ ستون رفتیم میدوون نقش جهان!

از اون جا هم چند قسمت شدیم برای خرید کردن و قرار شد ساعت ۱ هم جمع شیم کنار عالی قاپو.

خلاصه منم حالم بد بود حسابی اصلا نمی فهمیدم چه خبره و کجام!

من و طیبه ۲ تا کلاه کابویی خریدیم خیلی خنده بود

هر کی ما رو میدید کیو کیو می کرد ما هم می شستیم رو زمین مثل حالت آر.پی.جی زدن و شلیک می کردیم!

بعد از اونم کلی گشتیم تو مغازه ها. من یه گردنبند سنگ ماه تولدم (اسفند) رو گرفتم٬ یه جعبه ٬ یه چاقو ضامن دار ۲۱ کاره(!) ٬ یه تابلو که نقاشی رو سرامیک ٬ یه خنجر :-" ٬ یه دستبند و یه کیف که توش چندتا ماشین بود برای نازنین!

بعد از اونم از بچه های خودمون جدا شدم رفتم نشستم. حالم افتضاح بد بود!

نشسته بودیم دمه یه مسجدی که نمی دونم اسمش چی بود ولی مسجد امام نبود! با بچه ها خرید هامون رو به هم نشون می دادیم.

نیوشا نزدیک ۵-۶ بار درشکه سواری کرده بود حالا گیر داده بود بریم بازم !

خلاصه با سحر و نفیسه و نیوشا (بچه های دوم) و نیلوفر (یکی از اول ها)رفتیم درشکه سواری و جاتون خالی خیلی خوش گذشت!

از درشکه سواری که داشتیم بر می گشتیم طرف همون مسجده دیدم همه وایسادن این طوری!

نگو اینا دنبال ما می گشتن که بریم و ما هم سرخوش رفته بودیم درشکه سواری!

از اونجا همه راه رو پیاده رفتیم تا رستوران. خیلی دور بود و کلی هلاک شدیم تا رسیدیم!

منم هی حالم داشت بدتر می شد! همون موقع تو رستوران قرار شد یه هواپیما بگیرن من برگردم!

دیگه منصرفشون کردم! فکر کن وسط اردو بر می گشتی!

بعد از ناهار رفتیم دانشگاه هنر تو فضای بازش نشستیم استراحت و اینا!

چه جای با صفایی بود!

خلاصه اونجا دیگه من حالم وخیم شد و این حرفا

دیگه معلمه دستش درد نکنه سری یه تاکسی گرفت من رو برد درمونگاه.

اونجا هم سری ۲ تا آمپول زدن بهم حالم بهتر شد!

بعد از اونجا هم رفتیم داروخونه دواهای من رو بگیرم که نداشتن هیچ جا

دیگه من و رسوند پیش بچه ها خودش رفت دنبال داروها!

یه سری از بچه ها هم برگشتن میدوون نقش جهان که بنا ها رو ببینن. اونایی هم که حوصله نداشتن مونده بودن همون جا.

دیگه رو چمن ها خوابیدم تا معلم گرامی اومد بیدارم کرد و قرص هام رو برام اورده بود!

دستش درد نکنه از مرگ نجاتمون داد!

یه سر هم رفتیم مغازه گز کرمانی که بچه ها تخلیه کردن اونجارو! سوغاتی برای عمه و عمو و.....

از اونجا رفتیم تله کابین صفه! تو هر کابین باید ۵ نفر می شست ولی من و طیبه و نیلوفر و یاسمن و لیلا و آزاده و شینم چپیدیم تو یکی!

اونجا هم تو کابین می زدیم می رقصیدیم. اومیدم عکس بگیریم همه رفته بودیم یه طرفه کابین٬ کابین قشنگ کج شده بود!

وقتی رسدیم به اون یکی ایستگاه مسئوله داد می زد کی گذاشته شما ۷ نفره سوار شین! اگه میوفتادین چی!

ما هم گفتیم تقصیره شیث رضایی بوده :-"

آخه موقع سوار شدن مسئول اون ایستگاه اولیه قیافه اش شبیه شیث بود. طیبه بهش گفت شبیه شیثی و اینا.

یارو گفت حالا که این طور شد این کابین رو می ندازم! برا همین گذاشت ۷ نفره سوار شیم!

سپاهانیه بدبخت! از خدات هم باشه!

دیگه یه چرخی هم اون وارا زدیم ودوباره سوار شدیم که بر گردیم.

وسط راه تو هوا بودیم (تو تله کابین یعنی!) یهو وایساد! حالا هوا تاریک!

همون موقع هم از هم فیلم گرفتیم و وصیت کردیم ! خیلی فیلم خنده ای شده!

دیگه بعده نیم ساعت معلق بودن تو هوا بالاخره راه افتاد!

از اون جا هم رفتیم پیتزا شب سفارش پیتزا دادیم و رفتیم به جای پارک مانند تا پیتزا ها آماده شه با دو تا از پسرایی که اومده بودن پیک نیک با خانواده فوتبال بازی کردیم! ۱۱-۱۲ ساله بودن فکر کنم!

بعد هم برگشتیم خوابگاه. دیگه این دفعه معلمه نیومد پیش ما بخوابه!

بچه های دوم و اول هم ریختن تو خوابگاه ما و بزن برقص و اینا

دیگه از خوابگاه اون طرفی اومدن گفتن می خوایم بخوابیم احیانا! ساعت ۲ !

خلاصه اون شب هم خوابیدیم و صبح پا شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم! روز آخر بود!

بعد هم دو قسمت شدیم. یه سری رفتیم پل خواجو و یه سری دوباره رفتن میدوون نقش جهان برای خرید!

ما هم رفتیم قایق پدالی! اون جا رو گذاشته بودیم رو سرمون! همه با هم قایق ها رو بردیم وسط آب و چسبوندیم به هم شروع کردیم به خوندن و زدن و رقصیدن!

بعد هم همون جا تو فضای سبز ناهار خوردیم و اون بچه هایی هم که از خرید اومده بودن یه دور رفتن قایق سواری و ناهار خوردن و از اونجا هم حرکت کردیم طرفه راه آهن!

این دفعه یه واگن مخصوص ما بود! دیگه بماند چقدر زدیم و رقصیدیم و قطار و به گند کشیدیم!

از این پمپ ها زدیم که کاغذ رنگی پخش می کنه تو هوا!

آخراش همه از بقیه واگن ها اومده بودن پیش ما!

وارد تهران که شدیم قشنگ سنگینی هوا رو حس کردیم! از اون آب و هوا یهو اومدیم تو دود.

۱ ساعت هم تو ترافیک بودیم! ولی خوشحال بودیم بازم

دلمون برای ترافیک تهران تنگ شده بود!

موقعی که رسیدیم دمه مدرسه٬ همه مامان باباها منتظر بودن.

از همه باحال تر خواهر و مامان لیلا بودن که با گل اومده بودن استقبال!

تموم شد!

این عکس خیلی باحاله! تو اصفهان زنه رفته بود تو درخت داشت توت می خورد! عین زرافه!

 

اینم سفر نامه ما!

راستی سولماز اگه داری می خونی سال دیگه پاشو بیا خوشحال می شیم!

پ.ن: اگه اعصابش رو دارین اینم ببینین. پیشنهاد می کنم اگه زود ناراحت می شین نبینین.

http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html

2 نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

اصول کافی
سلام

الان از سر جلسه نهایی برگشتم!

آقا عجب امتحانی بود!

فکر کن دینی رو سخت بدن دیگه یه جاییمون پاره برای امتحان های بعدی!

آخه یکی نیست بگه اصول کافی کجاش حدیث از پیامبر داره؟

می ترکیدی بنویسی صحیفه سجادیه؟

حالا من صبح با چه بدبختی رفتم اونجا. مگه این حوزه ی لعنتی پیدا می شد؟

با چه بدبختی پیدا کردم رفتم دیدم هیچ کس تو حیاط نیست! ما رو می گی...

خلاصه بدو بدو رفتم سر جلسه. فقط کافی بود ۵ دقیقه دیر تر می رسیدم!

خیلی از بچه ها کارتاشون رو نزده بودن به مقنعه شون براشون سنجاق اوردن. داشت به ترتیب می داد سوزن هارو به من رسید دید سنجاق سینه (همون مدال) چلسی زدم تمیز مرتب نشستم! چیزی نگفت خدارو شکر!

حالا فردا با مدال پرسپولیس می رم اندازه نعلبکیه!

ای بابا سفر نامه اصفهان ۲ از کجا بیارم؟

سرخوشین شما هم ها!

ان شا الله نوشته می شه!

فکر کن از سر جلسه اومدی همه اعصابشون خورد یهو یکی گفت خدا وکیلی خیلی آسون بودا!

اصلا همه یه جوری نگاش کردن که انگار یه قصدی دارن بهش

دختره*****

بقیه امتحان ها رو گزارش می کنم!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

پرسپولیس زلزله همینه همینه!
             

 

پرسپولیس قهرمان می شه

خدا می دونه حقشه

به لطف یزدان و بچه ها

پرسپولیس قهرمان می شه

     

      پرسپولیس

       قهرمانیت

         مبارک

         

2 نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سفرنامه اصفهان 1

سلام!

ما رفتیم اصفهان برگشتیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت!

قول داده بودم سفرنامه بنویسم.

اینم سفرنامه مون:

 

شنبه 14/2

ساعت 4:30 صبح همه دم در مدرسه جمع شده بودیم تا بریم راه آهن.

همه ننه بابا هم دم در مشغول صحبت و نصیحت و این جور صحبت ها!

بابای من تو راه فقط یه جمله گفت: حوصله ندارم دوباره بیام مدرسه جواب کارهای تو رو بدم!

این حرف یعنی خودت تا تهش رو برو!

خلاصه 35 یا 34 تا دانش آموز (چقدر هم این اسم برازندمونه!) سوار اتوبوس شدیم و ننه بابا همه از پشت پنجره بای بای و اینا!

تا اتوبوس راه افتاد همه ما شروع کردیم دست و سوت و بزن و برقص تا خودِ راه آهن!

اون موقع صبح فقط سوپور تو خیابون بود و 2-3 تا ماشین. که سوپور ها هم با جارو هاشون همراهی می کردن با ما!

خلاصه رسیدیم راه آهن و سوار قطار سریع سیر پردیس شدیم! تنها فرقش با قطار معمولی این بود که صندلی هاش مدل هواپیما بود، مهماندار داشت، با کلاس تر بود، کوپه ای هم نبود!

اینم بگم ما هرجا رفتیم، چه اتوبوس چه قطار مشغول بزن و برقص و جیغ و سر و صدا بودیم! دیگه هی اینا رو تکرار نکنم!

                                  

                             کپل طلا عروسک لیلا در قطار!

اصفهان که رسیدیم مستقیم رفتیم اردوگاه شهید بهشتی تو شهر ابریشم.

هر کلاس یه خوابگاه گرفت و وسایلمون رو گذاشتیم و رفتیم رستوران اردوگاه برای ناهار!

                                                   خوابگاه

                       خوابگاه

 

چشمتون روز بد نبینه! چه ناهاری!

به هر حال ناهار خورده و نخورده رفتیم باغ پرندگان.

این طاووسه همش روی خوبیش طرف ما بود! کلی دست و سوت زدیم تا برگشت!

بعد از باغ پرندگان رفتیم منارجنبون و اون جا رو اوردیم پایین!

این قدر اون آقای با شخصیتی که اون بالا بود رو با دست و سوت تشویق کردیم که حسابی جنبوندش اون مناره های بدبخت رو!

از اون جا رفتیم کوه صفه! آقا چشمتون روز بد نبینه! به غلط کردن افتادن همه. یکی لیز می خورد خلاص بود!

تنها عاملی که باعث شد بچه ها تموم کوه رو برن بالا، ( در بعضی موارد سینه خیز رفتن هم مشاهده شده!) یه پیری ایتالیایی به اسم آلفردو بود که اون بالا مشغول عکس گرفتن بود! خیلی آدم باحالی بود و اونم از ما خوشش اومده بود هی از ما عکس مینداخت!

ولی موقع برگشتن به سلسله جزایر گاما پیوستیم! همون موقع پرسپولیس بازی داشت ما چند نفری که پرسپولیسی بودیم همه کلاه قرمز و اینا رو کوه تشویق و کری برای این استقلالی ها می خوندیم!

خلاصه کلی خاک و خولی برگشتیم و تقریبا طرف های شب بود که رفتیم سی وسه پل. فرض کن اون همه جمعیت رفتیم رو پل شلوغ پلوغ می کنن! هم کلی تیکه بارمون کردن هم بارشون کردیم!

                                

 

شب هم که بچه ها همه گشنه، ناهارم که کم خورده بودیم یه سری ها هم نخورده بودن دیگه وضع خیلی خراب بود!

منم حالم بد بود حسابی!

برای شام رفتیم خانه هنرمندان و پیتزا خوردیم و سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم خوابگاه!

تخت های ما 2 طبقه بود و هانیه بالا بود و منم پایین می خوابیدم.

این هانی هی کرم می ریخت پاشو اویزون می کرد پایین! هر چی می گفتم کرمش رو می ریخت.

خلاصه شب موقع خواب شد و یکی از معاون ها اومد تو خوابگاه ما و چراغ ها خاموش شد که همه بخوابیم.

من پا شدم دستم رو از کنار تخت بردم زیر کمر هانی که بالا بود! حالا این جیغ می زد یه چیزی زیرمه!

منم سریع خودم رو زدم به خواب!

چراغ ها رو روشن کردن تختش رو گشتن دیدن چیزی نیست!

شک کردن ممکنه کار من باشه چون چند دقیقه پیشش لیلا رو ترسونده بودم!

ولی معاون گفت نه بابا نسترن که خوابیده!

دوباره چراغ ها رو خاموش کردن و منم دوباره کرمم رو ریختم و همون کار رو کردم!

این بار هانی گریه ش گرفته بود که مار داره این جا!

همون موقع پگاه لو داد گفت من دیدم کار نسترن بود!

حالا منم که خواب!

بیدارم کردن که تو بودی آیا؟

منم شاکی از خواب پا شدم که چی شده از خواب بیدارم می کنین هی!

ولی هانی بدبخت ترسیده بود! فکر کرده بود مار زیرشه. گریه می کرد.

آخر فهمیدن کاره منه!

آخرین جمله رو قبل این که همه بخوابن مریم و پگاه گفتن:

بیچاره نازنین(خواهرم) چی می کشه از دستش!

ادامه دارد...

2 نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تراوشات یه ذهن داغون در ساعت 2 صبح!
روزهای آدما میگذره

با تلفن های الکی...

با بحث های عاشقانه الکی...

با دیدارهای بی فایده و بحث های بیهوده...

روزا می گذره...

بدون این که اتفاق خاصی بیافته

بدون این که نتیجه خاصی حاصل بشه

زمان می گذره...

زمان می گذره بدون این که فکر کنی امروز چه کار مفیدی انجام دادی

تا حالا فکر کردی؟

هرجا میری آسمون اونقدر هواش متعفنه که نمی تونی نفس بکشی!

ادعای پاکی ندارم!

شاید منم خیلی کارا کرده باشم٬ کی می دونه؟

می دونی که دروغ چیه؟

بذار بهت بگم. از ندونستن قصه که آدم غصه نمی خوره!

اولیش همین بود که من گفتم!

مگه آدم های این دوره زمونه آدمن که از ندونستن قصه یکی دیگه غصه بخورن؟

قصه که می گی٬ می گن آره...میفهمم!

ولی پای عمل که می رسه باید بشینی هرچی لاف زن و بی غیرته بشماری

آخرشم قصه خودت یادت میره...

آره تو راست می گی ... زندگی خیلی خوبی ها داره

دیدی منم دروغ گفتم؟ به همین راحتی!

کی گفته زندگی خیلی خوبی ها داره؟

اصلا زندگی یعنی چی؟

یعنی سر کردن با آدمایی که همه چیزشون مصنوعیه؟

خنده هاشون...

محبت کردناشون...

همه فقط منتظرند روزا بگذره

همه روزا مثله هم!

همه بلاتکلیفیم!

"همیشه چنین بوده که مهر به ژرفای خود پی نمی برد٬ تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد"

جبران خلیل جبران

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

گلابی
سلام!

این چه وضعیه آخه؟

چرا اینقدر دیر آپ می شه اینجا؟ ها؟

الان که ۱ ماه به پایان سال تحصیلی مونده٬ هیچ معلم و ناظمی نیست که از دست ما خسته نشده باشه!

در واقع کلاس ما کم جمیعت ترین و بدترین کلاسه تو مدرسه!

هم از نظر درس هم انضباط!

جریان گلابی هارو شنیدین؟

"
 ye rooz ye kamioon Golabi dashte to jadde mirafte ye dafe miofte to dasan daz ye ki az Golabiha miofte vasate jadde bar migarde be kamion negah mikone mige: Golaaaabiaa !!! Golabiaaaaaa GolaBiaa migan : GolaaaaBi !!! GolaBiii !!! mashin door tar mishe sedashoon zaif tar mishe Golabi mige: golabia Golabiaaa Golabia migan :GolaBi Golabi baz mashin door tar mishe Golabi mige : Golabiaaaaaa Golabiaaaaaa ama dige sedaye Golabia be Golabi nemireside "

ما جریان این رو پای تخته کشیده بودیم! یه کامیون گلابی و یه گلابی که رو زمینه و نتیجه گیری که آخرش چی میشه!

 معلم شیمی هم گفت تعریف کنین ما هم تعریف کردیم براش.

این گذشت تا روز سه شنبه...

همین معلم شیمی عصبانی اومد تو کلاس. امتحانمون رو خراب کرده بودیم!

اومد برگه هارو داد. بعد هم کلی جیغ و داد...

آخرش گفت چند هفته دیگه امتحان نهایی دارین! حالا بدویین دنبال گلابی ها!

حالا ما رو می گی...

خودش گفت تعریف کنیم! دیگه تیکه انداختنش چی بود؟

خلاصه این که الان کل کلاس دارن می دوند دنبال گلابی ها!

زنگ تفریح که میشه کلاس ما رو هواست! مطرب خونه ست! همه می زنن و می رقصن و...

فشار درساست دیگه!

امروز هم مشغول همین کار بودیم ولی اکشن تر.

 آخه کولر کلاس قد تف هم باد نمیده! ما هم یه پنکه کش رفتیم و بچه های ما هم که جنبه وسیله جدید ندارن٬ می رن موهاشون رو ول می کنن تو باده پنکه و کلی قر میدن و این طوری ها!

خلاصه ناظم اومد مارو ساکت کنه... اول ها که کلاس بغلی بودن شروع کردن!

گفت آره اینا هم از شما یاد گرفتن! رفت اونا رو ساکت کنه٬ ما شروع کردیم...

دوباره برگشت...اونا شروع کردن

خلاصه این بدبخت هی می دویید این ور اون ور! می دویید دنبال گلابی!

مدیر با این که این همه حرف می زنه٬ یه بار به ما جمله ی قشنگی گفت!

گفت اصلا ما دانش آموز نخواستیم!

معلم زبان هم که دیگه ترکونده! یه بار می خواست برگه هارو منگنه کنه قبلش گفت بچه ها نترسینا...بعد تق منگنه کرد!

دید ما داریم همین طوری نگاش می کنیم گفت : بچه ها درس معلوم مجهول رو امروز یاد گرفتین یه درس زندگی هم یاد بگیرین...آدم وقتی روانش سالم باشه٬ حق نداره کسی رو بترسونه!

همه ما: بله بله

از اون به بعد خدا نکنه منگنه بیاد سر کلاس! هرکی می خواد منگنه کنه قبلش می گه بچه ها نترسین! بعد با آخرین زورش می زنه تو کله منگنه! بقیه هم انگار شوک بهشون وارد شده خودشون رو می کوبن در و دیوار و جیغ می کشن!

اسم زنگ زبان رو گذاشتیم زنگ وحشت!

هفته دیگه هم که میریم اصفهان

همین دیگه تموم شد!

حالا بدویین دنبال گلابی ها!

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تولدت مبارک!
۲۲ بهمن سال ۱۳۸۴ اولین پستی بود که تو چی توز زدم.

یعنی این قدر گرفتار بودم که تولدت یادم رفت؟

یادم رفت وارد سومین ساله همراهیت با من شدی.

یادم رفت ۲ ساله شدی!

باور کن هر وقت نت میام و میبینم هنوز داری پست ماه پیش رو نشون میدی و به نظرات جواب ندادم٬ عذاب وجدان می گیرم!

حالا هم که تولدت این طوری شد و یادم رفت.

ولی برام مهم بودی که ساعت ۳ صبح که یادم افتاد پا شدم و اومدم آپ کنم. حتی وقتی که همه مطلب هایی هم که نوشتم پاک شد و الان که ۴ صبحه هنوزم دارم می نویسم برات.

برام مهمی که هنوز نگهت داشتم.

برام مهمی چون دوستت دارم!

ازت می خوام من رو ببخشی. می دونم نویسنده خوبی برات نبودم.

جبران می کنم.

تولدت مبارک!

               

2 نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

ِسفرنامه
سلام

سال نو مبارک

البته با تاخیر این طوری نگاه نکن خوب نشد آپ کنم...

ولی یه آپ می زنم جبران این تاخیر ها

از هفته دیگه امتحان معرفی شروع می شه

۱-۲ هفته درگیر امتحانیم.

بعد از امتحان ها یه اردو ۳ روزه داریم به اصفهان.

۱۴ تا ۱۶ اردیبهشت.

یه پست حسابی می زنم به جبران پست هایی که نزدم

 

سفر نامه اصفهان

                          به زودی....

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تولد
 



زاییده ی یک تصمیم
بعد از یک اتفاق تصادفی


 همیشه همین جور بوده گیج می خورم بین لحظه ها و منگ از اتفاق افتاده درازکش بالش را خیس می کنم حالتی از یک اتفاق مزمن که سر وقت می افتد ،،شبیه دلتنگی های اتفاقی ، برای خودم دلتنگی می کنم


 جلف و احمقانه بودنش فرقی نمی کند، برایم شبیه بوق قطار داخل ایستگاه است و فکر کردن به اینکه تا چند ایستگاه دیگر می کشم ؟

!!!! اینجا ایستگاه چندم بود؟

 

 

-------------------------------------------------------------------------------

پس نوشت : انگار همین دیروز بود

خداحافظ ۱۷ سالگی!

(متن هایی برای هیچ)

 

2 نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

افتخار آفرینان!

سلام!

چطورین؟

ما که خیلی خوبیم.مخصوصا با کارنامه های درخشان و حاصل 4 ماه سعی و تلاش فراوان!

این تعطیلی ها هم به ضرر ما تموم شد! چون هفته دوم که امتحانات رو دوباره گرفتن، ما مجبور بودیم تا ساعت 2:30 مدرسه بمونیم و فقط یه نصفه روز وقت داشیم.

وقتی هم بهشون می گفتیم تعطیل کنن، درباره ی مدیریت زمان و این که ما ایرانی ها بلد نیستیم از زمانمون درست استفاده کنیم و خارجی ها از ثانیه به ثانیه شون درست استفاده می کنن، سخنان گوهر باری ایراد می کردند!

آخرشم که می دیدن ما راضی نشدیم، می گفتن هیچ کدوم از مدارس خوب تعطیل نیستن.

این حرف واقعا ما رو خوشحال کرد. چون فهمیدیم اگه هیچ چیزه مدرسمون شبیه مدارس خوب نیست، حداقل تعطیلی هاش هست!

مدرسه هم جدیدا زنگ های اکشن گذاشته.مثلا به جای صدای زنگ معمولی این صداها میاد:

بوی گل سوسن و یاسمن آید...

خمینی ای امام...

این تویی این تویی...

به لاله در خون خفته...

همه اینا یعنی زنگ خورد!

البته بچه ها هم با این آهنگ ها کاملا هماهنگ می باشند.در بعضی موارد هم بندری و برک دیده شده.

آدم افتخارش میاد!

یکی دیگه از موارد افتخار آمیز معلم زبان می باشد. معلمی که وقتی سوسک گذاشته بودیم رو تخته پاک کن، بعد از این که کلی ترسید گفت: برای من این سوسک با شما و بقیه آدم ها فرقی نداره.اینم یه آفریده خداست!

مثلا با این جمله می خواست بگه خیلی روشن فکرم!

نمیدونم شما هم شنیدین خدا گفته انسان اشرف مخلوقاته یا من اشتباه می کنم؟

این معلم گرامی اعتقاد داره که خیلی زشته که دختر بلند بخنده و دختر باید سنگین باشه! ولی خودش تو کلاس جلو همه فین می کنه! محکم!

یعنی بلند خندیدن زشت تر از فین کردنه؟؟

از این موارد تو مدرسه ما زیاد پیدا می شه!

مهگل هم یکی از دانش آموزان افتخار آفرینه!

یه دفعه معلم عربی هر چی از مهگل می پرسید، مهگل فقط لبخند می زد! معلمه ازش پرسید چرا می خندی؟ گفت آخه من قیافه شما رو می بینم خندم می گیره!

صداقت به این می گن!

یه بار هم یه جا رو نشونه گرفته بود پوست پرتقال هاش رو پرت می کرد اون تو! بعدش هم با افتخار می گفت من همه نشونه هام میره تو سطل آشغال!

ولی در اصل اون کیف شبنم بود که یه گوشه کلاس بود و نشونه هاش می رفت توش! سطل آشغال پشت سرش بود!

به معلم شیمی بیچاره هم که صداش در نمی اومد و مریض بود گفت ان شا الله همیشه همین طوری باشین!!!!

(البته منظورش این بود مثل امروز مهربون باشین!)

اینم 2 تا عکس از کلاسمون!

البته این برای اون موقع بود که امتحان می دادیم. جهت نیمکت ها طرف اون 2 تا تخته ست و همه نیمکت ها هم بغل هم!

همه به طور صمیمی کنار هم می شینیم!

اینم یه کلاس افتخار آفرینه!

کدوم کلاسی رو دیدین که 3 تا تخته داشته باشه؟؟

 

از رو به رو

 

از کنار

 

 

 

 

به این مکالمه توجه کنین:

12 بهمن 1386

مهسا: نسترن امام از کجا اومده بود که رفتن استقبال؟؟

من: یعنی نمی دونی؟؟

مهسا: نه! از کجا بدونم؟؟

من: یه کم فکر کن!

مهسا: از مکه؟؟؟!!!!

من: نه!!!

مهسا: آها فهمیدم! مدینه!!!!

من: از فرانسه!

مهسا: اِ ؟؟؟ اونجا چی کار می کرد؟؟

من دیگه جوابی نداشتم بدم!

 

شبنم یه سوتی بزرگ داد! مرورگر وب رو خوند:

مرورگروب(Mororgorob!)

 

من این مدرسه رو با هیچ جایی عوض نمی کنم!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

تکذیب کنون
من در همین جا تمام مطالب گفته شده در پست قبلی درباره رئیس آموزش پرورش رو تکذیب می کنم!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

وحی منزل
سلام

عید گذشتتون مبارک

امتحان ها شروع شده و ما به سلسله جزایر گاما پیوستیم!

۵ شنبه رو چرا تعطیل نکردن؟؟

صبح ۵ شنبه خیلی جالب بود هیچ کس درس نخونده بود!

همه به امید برف بودن.

خیلی خنده بود.همه از یه طرف کتاب جلوش باز٬ از یه طرف دیگه صلوات به خاندان رئیس آموزش پرورش می فرستادن.

یعنی اگه همون موقع رئیس آموزش پرورش میومد تو مدرسه سالم بیرون نمی رفت!

رئیس سازمان سنجش اومد یه ماه پیش مدرسه ما صحبت و این جور چیزا.البته برای پیش دانشگاهی ها اومده بود ما سوم ها رو اشانتیون نگه داشته بودن!

ما هم که از اول تا آخر جلسه می خندیدم تو سر و کله هم می زدیم.

پیش ها هم فکرکرده بودن الان وحی منزل نازل شده٬ هی هیس هیس می کردن رو اعصابه ما بودن.

اول جلسه که آقای توکلی(رئیس سازمان سنجش) اومد یاسمن پا شده بود جیغ می زد من اینو تو تلویزیون دیدم! من اینو دیدم!

این طوری که یاسی بال بال می زد٬ آدم فکر می کرد دور از جون گوریل انگوری رو از نزدیک دیده اینقدر خوشحاله!

دخترش هم که تو پیش دانشگاهی بود هی باباش رو این طوری نگاه میکرد

آخر جلسه دیدیم پدر و دختر دارن پیاده می رن گفتیم شاید هلی کوپترشون رو کوچه بقلی پارک کردن.

با هانیه تعقیبش کردیم دیدم نه! دارن پیاده میرن!

خلاصه آخر ما موندیم تو کف که ماشینشون چیه؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------

۱-دنبال چیزی می گردی؟

۴۸۹-ها؟

۷۶۸-یه قورباغه با یه اردک با هم ازدواج می کنن.اگه گفتی بچشون چی می شه؟

   بچه دار نمیشن.براشون دعا کن!

۸۳۴۳-این روزها همه در مدرسه هایشان کلیپ ضبط می کنن.شما چطور؟

2 نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

قلوه سنگ های چشم دار!
سلام

باور کنید من هفته پیش آپ کردم ولی همش پرید.می فهمی چی می گم که؟؟؟

امروز بعد ۱-۲ ماه اولین جمعه ای که خونه موندم.هی کشوندنمون مدرسه.سه شنبه یکشنبه ها هم تا ۵ باید مدرسه باشیم که من پیچوندم کلاس ها رو.

به نظرم مرکز خرید پاسداران جای بهتریه!

تو همین هفته در طی عمل شریف پیچوندن و اینا٬ طرف های بیسکین رابینز (همین بود اسمش فکر کنم!) دیدم یه پسر بچه کوچولو دستفروش سرش رو پاهاشه و کلی ناراحته.

ما هم که مدافع حقوق بشر و یونیسف و این جور جاها٬ گیر دادیم به بچه بیچاره که چته.

هرچی می پرسیدیم ساکت بود.فکر کن تو اون سرما دمپایی پوشیده بود!

جالبترین قسمتش اونجا بود که لیلا به پسره می گفت: سرت رو بلند کن خاله!!!

دیگه لیلا ازش جوراب خرید شاید بیچاره خوشحال شه!

از کلاس حسابان هم خبر های زیاد خوبی ندارم! این که دوباره امتحان دادیم و گند زدیم و این که فدا سرم!

ولی مشاور باهاش صحبت کرده و گفته عزیزم کلاس چاله میدوون نیست! احیانا کلاسه!

خلاصه این که ظاهرا مهربونه!

یه بار قبل کلاس حسابان پگاه رفته بود تو حس و نشست کل شعر تایتانیک رو نوشت.معلمه اومد بالا دید و گیر داد بخونه.

خلاصه پگاه اولش سرخ و سفید و اینا تا آخر خوند.خیلی رمانتیک و آروم!

فقط شمع کم داشتیم که تکون بدیم!

مریم هم جدیدا سوتی های تابلویی می ده. یکیش رو میگم خودتون تا تهش برین.

سر کلاس به مهسا گفت: مهسا سره چیزم افتاده زیره پات!

تا تهش رفتین؟ فهمیدن که منظورش سره خودکاره دیگه؟

دفعه قبل که آپ کردم بیشتر نوشته بودما! الان یادم نمیاد.

ساعت ۴ صبحه آخه!

-------------------------------------------------------------------------------

پ.ن ۱: طی اظهارات شبنم٬ ۱ هفته می باشد که هی داره مرغ می خوره. ما هنوز منتظریم شبنم تخم کنه!

پ.ن ۲: معلم ها به خاطره هوش و استعداد سرشارمون یه سری لقب بهمون دادن.مثله:

نواده های انیشتن

قلوه سنگ های چشم دار!(یعنی سوال می پرسن فقط نگاه می کنیم!)

اسب های بزرگ (اسب:خنگ  بزرگ: خر)

...

پ.ن ۳: هنوز نشستی بقیه اش رو بگم؟؟

پ.ن ۴: اتفاقا مشاور بررسی کرد دید ضریب هوشیمون بالاتر از بقیه اس!

پ.ن ۵: پاشو برو نمی گم بقیه اش رو

پ.ن۶: نمیری؟

پ.ن ۷: به جهنم!

2 نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 4:53 قبل از ظهر  توسط نسترن  |