تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker چی توز <
انگیزه رو گاز گاز!!
سلام!

امروز رفتم آزمون قلم چی دادم

حالا این آزمونش برای پروژه تابستون بود. درسای پایه که تو 5 تا آزمون تابستون گرفته بودن و اینم یه جمع بندی از اونا بود!

منم که تابستون دلم خوش بود دانشجو میشم! درس نخوندم چه برسه برم قلم چی ثبت نام کنم!!

پشتیبانم که دلش خوش تر از من گفت پاشو بیا با اطلاعات عمومیت جواب بده!!

خلاصه صبح جمعه پاشدم رفتم حوزه که دانشگاه شمسی پور بود. نکردن یه دانشگاه بذارن آدم انگیزه پیدا کنه! شمسی پور برای فنی و حرفه ای هاست

(مدرسه پارسال مارو برد شریف انگیزه پیدا کنیم این شد نتیجش!!)

خلاصه دیگه با بدبختی پشتیبانم رو پیدا کردم و رفتم نشستم آزمون شروع شه

حالا 3 تا دختر که جو پیش دانشگاهی گرفته بودتشون نشسته بودن بغل من فرمول گسسته دوره میکردن و فعل ماضی مضارع عربی صرف میکردن!!

رو اعصابم بودن حسابی. میخواستم بزنمشون!

کارنامم الان از سایت گرفتم. ادامه نمیدم دیگه...

ایشالا از آزمون ۲۴ مهر جزو نفرات برتر میشم عکسمو بزنن تو مجلشون

دیشب گفتم زود بخوابم صبح آزمون دارم٬ سردرد هم داشتم. حالا این خونه بقلی مهمونی داشتن نمیذاشتن آدم بخوابه!

مشکل صدا آهنگ و اینا نبود! مشکل خودشون بود.

 اصلا صدا آهنگی هم از خونشون نمیومد. فقط هر 2 ثانیه 1 بار همه باهم جیغ میزدن:

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

فقط همین! دوباره 2 ثانیه بعد:

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

منم با کلی مکافات سعی میکردم بخوابم. تا چشمام میرفت رو هم:

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

نمیدونم والا چیکار میکردن! فکر کنم خیلی مهمونی هیجان انگیزی داشتن!!

ما رو که بیخواب کردن ولی ایشالا بهشون خوش گذشته باشه حداقل!

 


پ.ن ۱: 5شنبه هفته پیش یهو بارون شدیدی گرفت! منم کلاسم تموم شده بود و داشتم میرفتم خونه. ماشالا تا بارونم میاد صف تاکسی میشه 600 متر!

همه تاکسی ها هم یا خالی رد میشدن یا فقط دربست میرفتن!

دیگه به هر بدبختی بود سوار یه تاکسی شدم!

یه خانمی جلو بود گویا تاکسی رو دربست گرفته بود راننده هم دیده بود همون مسیره و بارونم داره میاد مسافر زده بود.

راننده: چقدر مردم بد شدن! میبینن بارون داره میادا خالی رد میشن! اصلا حس انسان دوستی ندارن. این مردم چه گناهی کردن باید وایسن زیر بارون؟؟ الان من با این که این خانم دربست گرفته بودن سوار کردم شمارو.

من و یه آقا پیری عقب نشسته بودیم گفتیم دستت دردنکنه و اینا کرایمونم دادیم

دو متر بعد:

راننده: اوه اوه چه ترافیکیه! من نمیتونم از این مسیر برم باید بندازم از اتوبان! بیاین این کرایتون پیاده شین خودتون برین!

من و اون آقا پیریه در کف بیشعوری راننده!

کلی فحشش دادم! چون اگه وای میستادم به هر حال یه تاکسی گیرم میومد که بره اون مسیرو و منم اون همه راهو تو بارون پیاده نرم!

.

.

.

5شنبه این هفته. ترافیک همون مسیر. یه راننده دیگه

من: آقا بفرمایید کرایتون

راننده: خانوم من مسافر کش نیستم! دیدم شلوغه و همون مسیر میرم سوارتون کردم معطل نشین!

من و مسافرای دیگه ی آقاهه در کف انسان دوستی راننده!


پ.ن ۲: درباره بازی پرسپولیس- استقلال صحبتی ندارم جز تبانی


من برم درس بخونم برای آزمون ۲۴ مهر!

من الان  انــــــــــــــــــــگیزه دارم!!!!

 انــــــــــــــــــــگیزه

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سلام

چه زود اومدم آپ کنم! عجیبه نه؟

مدرسه ها هم که باز شده!

اول مهر من اولین جلسه رانندگیم بود و بیرون بودم. وقتی این بچه مچه ها رو می دیدم با روپوش نو و کیف و کفش نو کلی تو دلم براشون زبون درازی میکردم!

اگه میشد علنی این کارو میکردم!!

با اینکه من مدرسه رو ول کرده بودم ولی اون ولم نکرد و مجبور شدم اول مهر برم مدرسه!!

باید مدارکم رو میگرفتم! طیبه همون روز کار داشت مدرسه گفتم بگیر مدارکمو که گفتن حتما باید خودت باشی و امضا بدی!!

حالا من یه شال و کیف صورتی فوق العاده جیغ پوشیده بودم با آرایش و این بند و بستا!

دیگه حوصله نداشتم یه روز دیگه بیام همین طوری پاشدم رفتم مدرسه

همه اینطوری  منم بیشتر گشت میزدم تا چششون در بیاد

جای مدرسه رو هم عوض کرده بودن. کلی دلم سوخت برای بچه ها

هم جاشون تنگ تر شده بود هم نقطه کور بود موبایل آنتن نداشت اصلا!

با اون شناختی هم که از بچه های سال پایین تر دارم بدون موبایل روزشون شب نمیشه! این براشون یعنی فاجعه

البته اگه اینان که یه فکری میکنن برای آنتن!

بله دیگه اول مهری مجبور شدم قیافه ملکوتی مسئولین مدرسه رو ببینم!

ولی خوب بعدش با بچه ها رفتیم بیرون کلی حال داد.

این آموزش رانندگی هم دنگ و فنگ داره ها!!

۲ جلسه فقط رفتم آموزش٬ جمعه به بابام گفتم بیا بریم یکم تمرین کنم با ماشین.

ما همیشه برای تمرین میرفتیم لواسون تو خیابون خلوتاش من میشستم!

این دفعه هم قرار بود همین کارو کنیم. بابام گفت حالا از پارک بیا بیرون فعلا...

از پارکم اومدم بیرون گفت برو! گفتم حالا در حد ۱ ۲ کوچه میگه!

آقا این ۱ ۲ تا کوچه ما شد تا آزادراه تهران-کرج و بعد از اونم تا سر جاده چالوس!

دیگه از اونجا بابام نشست

من تو این ۲ جلسه آموزش رانندگی سرعتم بیشتر از ۲۰ نرفته بود

از ۲۰ رفتم تا ۱۲۰. از دنده ۱ رفتم تا دنده ۴!

مامانم که صندلی عقب نشسته بود رنگش شده بود سفید!

خلاصه اینکه کار خطرناکی کردیم! خیلی خطرناک!

مربی با ماشین آموزشگاه کلاج و ترمز زیر پاشه!! بابام خیلی دیگه میتونست کنترل کنه ترمز دستی رو میکشید

نتیجه میگیریم از بابا هیچ وقت درخواست تمرین نکنیم!


داشتم تو وب میگشتم چندتا وبلاگ عاشقانه دیدم

از این دو نفره ها!

از لحظه های عاشقانه ای که باهم داشتن و ابراز احساساتشون بهم و ...

نظر شخصیم رو دارم میگما! سو تفاهم نشه

این چیزایی که نوشته بودن برای خودشون قشنگه! خودشون قشنگیش رو حس میکنن

ولی من داشت حالم بهم میخورد!

به نظر من لحظات عاشقانه فقط برای دونفری که باهمن قشنگه

کیفشم به اینه که فقط خودش میدونن و بین خودشونه!

همگانی کردنش به نظرم جذابیتی نداره!

شاید کسی باشه که در حسرت یک لحظه از اون رابطه باشه و دلش بسوزه

لطفا از لب گرفتن همدیگه روی وب چیزی آپ نکنین!

این دیگه واقعا حال بهم زنه!!!!!!!

 

2 نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط نسترن  |