تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker چی توز <
شریــــــــــــــــــــــــــــف!
سلام!

زودتر اومدم این دفعه!

جاتون خالی یکشنبه ما رو بردن دانشگاه!

اونم کدوم دانشگاه؟؟؟

 

شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــف!!!!

 

تجربی ها که نیومدن با ما، از ما ریاضی ها هم فقط  من، شبنم، ویدا، زهره، فاطمه، مژگان، مریم،مهسا، صدف و بهناز بودیم و 12 نفر از سوم ریاضی ها.

صبح موقع رفتن مدیرمون به من گفت تورو خدا آبرو من رو نبرین اونجا همه من رو میشناسن!

نمی دونم واقعا چرا فکر کرده بود میخوایم آبروش رو ببریم!

خلاصه هیچی دیگه ما سوار ون شدیم و سوما هم سوار مینی و راهی شریف شدیم!

رسیدیم دم در دانشگاه پیاده شدیم و کلی قرار گذاشتیم با کلاس رفتار کنیم!

همون موقع که داشتیم به مسئولمون قول میدادیم، یه وانت حمل مرغ رد شد رفت تو دانشگاه. من گفتم ا مثل این که دانشگاه سرویسم داره با وانت میارنشون دانشگاه!!

حالا ما دم در هر هر، دانشجو ها اینطوری

خلاصه از همون در دانشگاه شروع کردیم!

رفتیم تو یه سالن از مدرسه ها دیگه هم اومده بودن، نشستیم و کلی به بقیه مدرسه ها خندیدیم!

دیگه سرود پخش کردن همه پا شدن و ساکت وایساده بودن من و زهره به حالت اپرا با سرود همراهی می کردیم و جیغ میزدیم: شـــــــــــــــــهیــــــــــدان.....!

همه برگشته بودن مارو چپ چپ نگاه می کردن ما 2 تا هم به رو خودمون نمی اوردیم و ادامه میدادیم!

بعد سرود قرآن خوندن و مژگان وسطاش که دختره وقف می کرد با لهجه غلیظ عربی می گفت الله...الله! حسابی معنوی کرده بود فضا رو دیگه آخراش همه همراهی می کردن!

بعد یه خانمی اومد اسم مدرسه هایی که اومده بودیم اونجا رو خوند و بعد گفت شریف از بین دبیرستان های تهران،از تعداد محدودی دبیرستان های نخبه دعوت کرده برای بازدید از دانشگاه!

این رو که گفت ما ترکیدیم!! ما؟؟؟؟ نخبه؟؟؟

از این حرفش فهمیدیم که اشتباهی تو لیست دعوتی ها پیش اومده!!

بعد از اون یه آقایی اومد کلی چرت و پرت گفت ما هم مشغول بلوتوث بازی شدیم!

هی می گفت دانشگاه ما رتبه اول کوفت، رتبه اول درد، رتبه اول....

آخراش گفت خیلی از مدارس آرزوشونه بیان اینجا و توی نوبتن!

خلاصه هم کلی پز داد هم منت گذاشت!

بعد دوباره خانمه اومد و گفت هر مدرسه از کدوم دانشگاه بازدید داره! ما و یه مدرسه دیگه از دانشگاه مواد و شیمی و کتابخونه بازدید داشتیم!

رفتیم تو محوطه اون یکی دیگه مدرسه هم اومد دیدیم اه اه اه! مانتو ها قهوه ای! حالا قهوه ای درست حسابی هم نه! مدلش هم سارافونی بود با آستین های کرم و سر آستین قهوه ای و مقنعه قهوه ای!!

تا اینا اومدن به ناظممون گفتیم ما باید با این قهوه ای ها بریم بازدید؟؟؟

حالا اونا بهشون بر خورده بود چشم و ابرو میومدن!

یه آقایی اومد لیدر ما شد خودش دانشجو شیمی بود. مریم همون اول بهش گفت نمی تونی ما رو جمع کنی! بنده خدا زیاد جدی نگرفت!

تو راه دانشگاه مواد که می رفتیم عین این دانشجو ندیده ها هرکی رو می دیدیم میگفتیم دانشجو دانشجو!

یکی از دانشجو ها همین طوری که داشت می رفت با خودش حرف می زد! فکر کنم زیاد درس خونده بود!

از دانشگاه هایی که رفتیم چیزی نفهمیدیم! همش آزمایشگاه شیمی بود. آخرین آزمایشگاه که رفتیم یه آقایی بود بورسیه سوریه بود اینقدر بامزه فارسی حرف میزد! آزمایشگاه نفت بود، داشت توضیح میداد چطوری از زمین نفت میکشن هی میگفت نفت تو لوله جت می شه میاد بالا!

یه آزمایشگاه هم رفتیم یه آقایی یه سری مواد ریز که میگفت پلیمر رو میریخت تو یه وسیله قیف مانند بعد مواد ذوب میشدن و می رفتن تو یه قالبی و شکل می گرفتن. این قهوه ای ها همچین چسبیده بودن به میز آزمایش و وسیله که انگار آزمایش بمب اتمه!

ما که ندیدیم چیزی! لیدر به مژگان گفت دیدی؟

مژگان هم عصبانی گفت نه بابا این قهوه ای ها همچین چسبیدن نفهمیدیم چی کرد تو چی اومد بیرون!!!

بعد رفتیم کتابخونه. یه جا بود بین مخزن کتاب و سالن مطالعه شیشه بود و دانشجو ها داشتن کتاب می خوندن همه بچه ها (قهوه ای ها) چسبیده بودن به شیشه داشتن نگاه می کردن!

یه پسره بنده خدا کنار شیشه بود داشت درس می خوند، سرش رو اورد بالا دبد یه سری آدم قهوه ای چسبیدن به شیشه دارن نگاه می کنن! ترسید بیچاره!

مژگان گفت نگاشون کن انگار اومدن باغ وحش کم مونده بزنن به شیشه بیان دم تکون بدن! شبنم هم می گفت الان چیپس و پفک میریزن جلوشون!

ندید پدید بودن دیگه!

مسئول کتابخونه از ما پرسید چرا اومدین شریف؟ ویدا به ما 10 تا اشاره کرد گفت اومدبم تا با رتبه های 1 تا 10 کنکور آشنا بشید!

خانمه هم گفت ایــــــــشـــــــــــالا

یکی از قهوه ای ها که از همه قهوه ای تر بود و یادداشت هم دستش بود و نکات مهم(!!) رو می نوشت گفت واه واه و یه سری ... بازی در اورد که همونجا مورد عنایت ما قرار گرفت و دیگه طرفای ما پیداش نشد!

لیدر گفت نمایشگاه زدن تو دانشگاه بریم ببینیم! ما رفتیم و دیدیم یه سری غرفه ست که بالاش اسم رشته هارو نوشته ولی چیزی نمی فهمیدیم!

لیدر گفت باید برین بپرسین شما چیکار می کنین تو غرفه تا اونا توضیح بدن و شما هم بفهمین!

ما هم راه افتاده بودیم تو نمایشگاه هی می پرسیدیم شما چیکار می کنین بعد طرف داشت توضیح می داد ما می رفتیم غرفه بعدی دوباره می پرسیدیم!

یه غرفه بود درباره شناور ها ولی کسی نبود توش. من رفتم تو غرفه مژگان هم اومد به عنوان مترجم! من انگلیسی چرت و پرت می گفتم درباره شناور، مژگان هم چرت و پرت تر ترجمه میکرد بچه های خودمون هم سوال می پرسیدن!

یهو دیدیم کل دانشجو ها و ملت نمایشگاه وایسادن دارن ما رو میبینن! دیگه جمع کردیم رفتیم. یکی از دانشجو ها گفت ایشالا شریف قبول شین!

لیدر بنده خدا دیوونه شده بود! به ما گفت شما بیاین دانشگاه جزو بلک لیست میشین!

آخر سر هم رفتیم سلف دانشگاه ناهار خوردیم و بماند چقدر اونجا رو به هم ریختیم و سر و صدا کردیم!

موقع برگشتن یه پسری رو دیدیم ابروهاش رو ورداشته بود به صورت خیلی زشت و موها زشت و تیپ زشت و همه چی زشت!

بچه ها به صورت علنی جلو پسره می گفتن اه اه این و نگاه شبیه.... می مونه!! نمی دونم همچین آدمی تو شریف چیکار میکرد!

منم که وقتی داشتیم از اونجا می رفتیم شعر وداع می خوندم با حالت فریاد و آخرش هم جیغ می زدم بــــــــــــــــــــــــــــدرود!

خیلی خوب بود کاش دانشگاه تهران هم ببرنمون!

 

نمی دونم واقعا چرا مدیر فکر کرده بود میخوایم آبروش رو ببریم!

 

 (پست قبلی به علت کمبود وقت شکلکت نداشت!)

 

 


 

2 نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط نسترن  |