ســـــــــــــــــــــــــــلام!![]()
امتحان ها دیگه آخراشه و یه حس وحشتناکی بهم می گه گند زدم به هرچی امتحانه!![]()
خدا رو شکر ۲ تا از سوال های فیزیک و ۱ سوال دینی گویا ( گویــــــــــا!!!
) حذف یا نمره اش پخش می شه!
آخه یکی نیست بگه کرم یه جایی دارین سوال ناجور میدین که بعد یه همچین کاری بکنین؟![]()
آخه سادیسم دارین این قدر سخت می دین؟؟![]()
دهنتون مورد مرحمت!![]()
شرمنده ولی بعضی جاها نمی شه کوتاه اومد!
خلاصه این که چه بد دادیم چه خوب تابستون داره میاد و تابستـــون کوتـــــــــــــــــــاهــــه
و دوباره کنار آب زیره ستاره هاییم و این جور صحبت ها و شعر های قبیه!![]()
ولی خوب چه تابستونی... ![]()
پیش دانشگاهی و کنکور و ...![]()
کلاس های پیش هم از تیر شروع می شه و من هنوز پیش ثبت نام نکردم و هنوز هم معلوم نیست کجا می خوام برم!![]()
![]()
خلاصه این که بیخیال این بدبختی ها!
عشق همینه تو زندگیمون...
می خوام بیای دمه گوشم بگی...
۱- سلام چطوری؟
۲- چه خطر؟![]()
۳- به به چه زندگی زیبایی!![]()
۴-******![]()
ادامه سفرنامه رو با کمی تاخیر می نویسم!(فقط کمی!
)
شب قبلش یکی از معلم ها اومد تو خوابگاه ما بخوابه٬ بیچاره شد!
من که همش داشتم بچه هارو می ترسوندم (نوشتم قبلا:-")
نیلوفر که رو تخت بالایی بود٬ همش رو تخت های بالا رژه می رفت و می دوید! (یورتمه مناسب تره
!)
هانیه که نصف شب یهو گشنه اش می شد ![]()
بقیه هم که همون طوری که خوابیده بودن بهم تیکه می نداختن و می خندیدن!![]()
برای همین صبح همه خوابشون میومد! به زور اومدن بیدارمون کردن![]()
حالا بماند چقدر طول کشید تا آماده شدیم! آخرین کلاسی که آماده شد ما بودیم!
رفتیم تو رستوران صبحانه خوردیم و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم چهل ستون
اونجا پر توریست خارجی بود و همشون از ما خوششون اومده بود هی میومدن با ما عکس می نداختن!

تو ساختمون ۴۰ ستون عکاسی با فلش ممنوع بود. اونجا فقط یه خانومه بود که تذکر می داد. حالا فرض کن ۳۶ تا دانش آموز ریختن اونجا همه هم با فلش عکس می ندازن!![]()
زنه دیوونه شده بود! هی داد می زد فلش نزن خانوم!
مگه من با شما نیستم!![]()
بعد از اون سوار اتوبوس شدیم مثل همیشه مشغول بزن برقص بودن ( استثنا من چون حالم بد بود این دفعه زیاد همراهی نکردم
!) یهو مدیر زنگ زد به یکی از معلم ها.
معلم ها علامت دادن ما هم شروع کردیم: یار دبستانی من!
بعد که حرفشون تموم شد یکی از معلم ها علامت داد گفت: تموم شد برین بندری!
خلاصه بعد از ۴۰ ستون رفتیم میدوون نقش جهان!
از اون جا هم چند قسمت شدیم برای خرید کردن و قرار شد ساعت ۱ هم جمع شیم کنار عالی قاپو.
خلاصه منم حالم بد بود حسابی اصلا نمی فهمیدم چه خبره و کجام!![]()
من و طیبه ۲ تا کلاه کابویی خریدیم خیلی خنده بود![]()
هر کی ما رو میدید کیو کیو می کرد ما هم می شستیم رو زمین مثل حالت آر.پی.جی زدن و شلیک می کردیم!![]()
بعد از اونم کلی گشتیم تو مغازه ها. من یه گردنبند سنگ ماه تولدم (اسفند) رو گرفتم٬ یه جعبه ٬ یه چاقو ضامن دار ۲۱ کاره(!) ٬ یه تابلو که نقاشی رو سرامیک ٬ یه خنجر :-" ٬
یه دستبند و یه کیف که توش چندتا ماشین بود برای نازنین!![]()
بعد از اونم از بچه های خودمون جدا شدم رفتم نشستم. حالم افتضاح بد بود!
نشسته بودیم دمه یه مسجدی که نمی دونم اسمش چی بود ولی مسجد امام نبود! با بچه ها خرید هامون رو به هم نشون می دادیم.
نیوشا نزدیک ۵-۶ بار درشکه سواری کرده بود حالا گیر داده بود بریم بازم !![]()
خلاصه با سحر و نفیسه و نیوشا (بچه های دوم) و نیلوفر (یکی از اول ها)رفتیم درشکه سواری و جاتون خالی خیلی خوش گذشت!![]()
از درشکه سواری که داشتیم بر می گشتیم طرف همون مسجده دیدم همه وایسادن این طوری
!
نگو اینا دنبال ما می گشتن که بریم و ما هم سرخوش رفته بودیم درشکه سواری!![]()
از اونجا همه راه رو پیاده رفتیم تا رستوران. خیلی دور بود و کلی هلاک شدیم تا رسیدیم!
منم هی حالم داشت بدتر می شد! همون موقع تو رستوران قرار شد یه هواپیما بگیرن من برگردم!
دیگه منصرفشون کردم! فکر کن وسط اردو بر می گشتی!![]()

بعد از ناهار رفتیم دانشگاه هنر تو فضای بازش نشستیم استراحت و اینا!
چه جای با صفایی بود!![]()
خلاصه اونجا دیگه من حالم وخیم شد و این حرفا
دیگه معلمه دستش درد نکنه سری یه تاکسی گرفت من رو برد درمونگاه.
اونجا هم سری ۲ تا آمپول زدن بهم حالم بهتر شد!![]()
بعد از اونجا هم رفتیم داروخونه دواهای من رو بگیرم که نداشتن هیچ جا
دیگه من و رسوند پیش بچه ها خودش رفت دنبال داروها!
یه سری از بچه ها هم برگشتن میدوون نقش جهان که بنا ها رو ببینن. اونایی هم که حوصله نداشتن مونده بودن همون جا.
دیگه رو چمن ها خوابیدم تا معلم گرامی اومد بیدارم کرد و قرص هام رو برام اورده بود!
دستش درد نکنه از مرگ نجاتمون داد!![]()

یه سر هم رفتیم مغازه گز کرمانی که بچه ها تخلیه کردن اونجارو! سوغاتی برای عمه و عمو و
.....
از اونجا رفتیم تله کابین صفه! تو هر کابین باید ۵ نفر می شست ولی من و طیبه و نیلوفر و یاسمن و لیلا و آزاده و شینم چپیدیم تو یکی!![]()
اونجا هم تو کابین می زدیم می رقصیدیم. اومیدم عکس بگیریم همه رفته بودیم یه طرفه کابین٬ کابین قشنگ کج شده بود!
وقتی رسدیم به اون یکی ایستگاه مسئوله داد می زد کی گذاشته شما ۷ نفره سوار شین! اگه میوفتادین چی!![]()
ما هم گفتیم تقصیره شیث رضایی بوده :-"
آخه موقع سوار شدن مسئول اون ایستگاه اولیه قیافه اش شبیه شیث بود. طیبه بهش گفت شبیه شیثی و اینا.
یارو گفت حالا که این طور شد این کابین رو می ندازم! برا همین گذاشت ۷ نفره سوار شیم!
سپاهانیه بدبخت! از خدات هم باشه!![]()
دیگه یه چرخی هم اون وارا زدیم ودوباره سوار شدیم که بر گردیم.
وسط راه تو هوا بودیم (تو تله کابین یعنی!) یهو وایساد! حالا هوا تاریک!![]()
همون موقع هم از هم فیلم گرفتیم و وصیت کردیم ! خیلی فیلم خنده ای شده!![]()
دیگه بعده نیم ساعت معلق بودن تو هوا بالاخره راه افتاد!
از اون جا هم رفتیم پیتزا شب سفارش پیتزا دادیم و رفتیم به جای پارک مانند تا پیتزا ها آماده شه با دو تا از پسرایی که اومده بودن پیک نیک با خانواده فوتبال بازی کردیم! ۱۱
-۱۲ ساله بودن فکر کنم!
بعد هم برگشتیم خوابگاه. دیگه این دفعه معلمه نیومد پیش ما بخوابه! ![]()
بچه های دوم و اول هم ریختن تو خوابگاه ما و بزن برقص و اینا
دیگه از خوابگاه اون طرفی اومدن گفتن می خوایم بخوابیم احیانا! ساعت ۲ !![]()
خلاصه اون شب هم خوابیدیم و صبح پا شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم! روز آخر بود!![]()
بعد هم دو قسمت شدیم. یه سری رفتیم پل خواجو و یه سری دوباره رفتن میدوون نقش جهان برای خرید!![]()
ما هم رفتیم قایق پدالی! اون جا رو گذاشته بودیم رو سرمون! همه با هم قایق ها رو بردیم وسط آب و چسبوندیم به هم شروع کردیم به خوندن و زدن و رقصیدن!

بعد هم همون جا تو فضای سبز ناهار خوردیم و اون بچه هایی هم که از خرید اومده بودن یه دور رفتن قایق سواری و ناهار خوردن و از اونجا هم حرکت کردیم طرفه راه آهن!
این دفعه یه واگن مخصوص ما بود! دیگه بماند چقدر زدیم و رقصیدیم و قطار و به گند کشیدیم!![]()
از این پمپ ها زدیم که کاغذ رنگی پخش می کنه تو هوا!
آخراش همه از بقیه واگن ها اومده بودن پیش ما!
وارد تهران که شدیم قشنگ سنگینی هوا رو حس کردیم! از اون آب و هوا یهو اومدیم تو دود.
۱ ساعت هم تو ترافیک بودیم! ولی خوشحال بودیم بازم
دلمون برای ترافیک تهران تنگ شده بود!![]()
موقعی که رسیدیم دمه مدرسه٬ همه مامان باباها منتظر بودن.
از همه باحال تر خواهر و مامان لیلا بودن که با گل اومده بودن استقبال!![]()
تموم شد!
این عکس خیلی باحاله! تو اصفهان زنه رفته بود تو درخت داشت توت می خورد! عین زرافه!![]()

اینم سفر نامه ما!![]()
راستی سولماز اگه داری می خونی سال دیگه پاشو بیا خوشحال می شیم!![]()

پ.ن: اگه اعصابش رو دارین اینم ببینین. پیشنهاد می کنم اگه زود ناراحت می شین نبینین.
الان از سر جلسه نهایی برگشتم!
آقا عجب امتحانی بود!![]()
فکر کن دینی رو سخت بدن دیگه یه جاییمون پاره برای امتحان های بعدی!![]()
آخه یکی نیست بگه اصول کافی کجاش حدیث از پیامبر داره؟![]()
می ترکیدی بنویسی صحیفه سجادیه؟![]()
حالا من صبح با چه بدبختی رفتم اونجا. مگه این حوزه ی لعنتی پیدا می شد؟
با چه بدبختی پیدا کردم رفتم دیدم هیچ کس تو حیاط نیست! ما رو می گی...![]()
خلاصه بدو بدو رفتم سر جلسه. فقط کافی بود ۵ دقیقه دیر تر می رسیدم!![]()
خیلی از بچه ها کارتاشون رو نزده بودن به مقنعه شون براشون سنجاق اوردن. داشت به ترتیب می داد سوزن هارو به من رسید دید سنجاق سینه (همون مدال) چلسی
زدم تمیز مرتب نشستم! چیزی نگفت خدارو شکر!![]()
حالا فردا با مدال پرسپولیس می رم اندازه نعلبکیه!![]()
ای بابا سفر نامه اصفهان ۲ از کجا بیارم؟![]()
سرخوشین شما هم ها!![]()
ان شا الله نوشته می شه!
فکر کن از سر جلسه اومدی همه اعصابشون خورد یهو یکی گفت خدا وکیلی خیلی آسون بودا!![]()
اصلا همه یه جوری نگاش کردن که انگار یه قصدی دارن بهش![]()
دختره*****![]()
بقیه امتحان ها رو گزارش می کنم!![]()