تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker چی توز <
پرسپولیس زلزله همینه همینه!
             

 

پرسپولیس قهرمان می شه

خدا می دونه حقشه

به لطف یزدان و بچه ها

پرسپولیس قهرمان می شه

     

      پرسپولیس

       قهرمانیت

         مبارک

         

2 نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سفرنامه اصفهان 1

سلام!

ما رفتیم اصفهان برگشتیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت!

قول داده بودم سفرنامه بنویسم.

اینم سفرنامه مون:

 

شنبه 14/2

ساعت 4:30 صبح همه دم در مدرسه جمع شده بودیم تا بریم راه آهن.

همه ننه بابا هم دم در مشغول صحبت و نصیحت و این جور صحبت ها!

بابای من تو راه فقط یه جمله گفت: حوصله ندارم دوباره بیام مدرسه جواب کارهای تو رو بدم!

این حرف یعنی خودت تا تهش رو برو!

خلاصه 35 یا 34 تا دانش آموز (چقدر هم این اسم برازندمونه!) سوار اتوبوس شدیم و ننه بابا همه از پشت پنجره بای بای و اینا!

تا اتوبوس راه افتاد همه ما شروع کردیم دست و سوت و بزن و برقص تا خودِ راه آهن!

اون موقع صبح فقط سوپور تو خیابون بود و 2-3 تا ماشین. که سوپور ها هم با جارو هاشون همراهی می کردن با ما!

خلاصه رسیدیم راه آهن و سوار قطار سریع سیر پردیس شدیم! تنها فرقش با قطار معمولی این بود که صندلی هاش مدل هواپیما بود، مهماندار داشت، با کلاس تر بود، کوپه ای هم نبود!

اینم بگم ما هرجا رفتیم، چه اتوبوس چه قطار مشغول بزن و برقص و جیغ و سر و صدا بودیم! دیگه هی اینا رو تکرار نکنم!

                                  

                             کپل طلا عروسک لیلا در قطار!

اصفهان که رسیدیم مستقیم رفتیم اردوگاه شهید بهشتی تو شهر ابریشم.

هر کلاس یه خوابگاه گرفت و وسایلمون رو گذاشتیم و رفتیم رستوران اردوگاه برای ناهار!

                                                   خوابگاه

                       خوابگاه

 

چشمتون روز بد نبینه! چه ناهاری!

به هر حال ناهار خورده و نخورده رفتیم باغ پرندگان.

این طاووسه همش روی خوبیش طرف ما بود! کلی دست و سوت زدیم تا برگشت!

بعد از باغ پرندگان رفتیم منارجنبون و اون جا رو اوردیم پایین!

این قدر اون آقای با شخصیتی که اون بالا بود رو با دست و سوت تشویق کردیم که حسابی جنبوندش اون مناره های بدبخت رو!

از اون جا رفتیم کوه صفه! آقا چشمتون روز بد نبینه! به غلط کردن افتادن همه. یکی لیز می خورد خلاص بود!

تنها عاملی که باعث شد بچه ها تموم کوه رو برن بالا، ( در بعضی موارد سینه خیز رفتن هم مشاهده شده!) یه پیری ایتالیایی به اسم آلفردو بود که اون بالا مشغول عکس گرفتن بود! خیلی آدم باحالی بود و اونم از ما خوشش اومده بود هی از ما عکس مینداخت!

ولی موقع برگشتن به سلسله جزایر گاما پیوستیم! همون موقع پرسپولیس بازی داشت ما چند نفری که پرسپولیسی بودیم همه کلاه قرمز و اینا رو کوه تشویق و کری برای این استقلالی ها می خوندیم!

خلاصه کلی خاک و خولی برگشتیم و تقریبا طرف های شب بود که رفتیم سی وسه پل. فرض کن اون همه جمعیت رفتیم رو پل شلوغ پلوغ می کنن! هم کلی تیکه بارمون کردن هم بارشون کردیم!

                                

 

شب هم که بچه ها همه گشنه، ناهارم که کم خورده بودیم یه سری ها هم نخورده بودن دیگه وضع خیلی خراب بود!

منم حالم بد بود حسابی!

برای شام رفتیم خانه هنرمندان و پیتزا خوردیم و سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم خوابگاه!

تخت های ما 2 طبقه بود و هانیه بالا بود و منم پایین می خوابیدم.

این هانی هی کرم می ریخت پاشو اویزون می کرد پایین! هر چی می گفتم کرمش رو می ریخت.

خلاصه شب موقع خواب شد و یکی از معاون ها اومد تو خوابگاه ما و چراغ ها خاموش شد که همه بخوابیم.

من پا شدم دستم رو از کنار تخت بردم زیر کمر هانی که بالا بود! حالا این جیغ می زد یه چیزی زیرمه!

منم سریع خودم رو زدم به خواب!

چراغ ها رو روشن کردن تختش رو گشتن دیدن چیزی نیست!

شک کردن ممکنه کار من باشه چون چند دقیقه پیشش لیلا رو ترسونده بودم!

ولی معاون گفت نه بابا نسترن که خوابیده!

دوباره چراغ ها رو خاموش کردن و منم دوباره کرمم رو ریختم و همون کار رو کردم!

این بار هانی گریه ش گرفته بود که مار داره این جا!

همون موقع پگاه لو داد گفت من دیدم کار نسترن بود!

حالا منم که خواب!

بیدارم کردن که تو بودی آیا؟

منم شاکی از خواب پا شدم که چی شده از خواب بیدارم می کنین هی!

ولی هانی بدبخت ترسیده بود! فکر کرده بود مار زیرشه. گریه می کرد.

آخر فهمیدن کاره منه!

آخرین جمله رو قبل این که همه بخوابن مریم و پگاه گفتن:

بیچاره نازنین(خواهرم) چی می کشه از دستش!

ادامه دارد...

2 نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تراوشات یه ذهن داغون در ساعت 2 صبح!
روزهای آدما میگذره

با تلفن های الکی...

با بحث های عاشقانه الکی...

با دیدارهای بی فایده و بحث های بیهوده...

روزا می گذره...

بدون این که اتفاق خاصی بیافته

بدون این که نتیجه خاصی حاصل بشه

زمان می گذره...

زمان می گذره بدون این که فکر کنی امروز چه کار مفیدی انجام دادی

تا حالا فکر کردی؟

هرجا میری آسمون اونقدر هواش متعفنه که نمی تونی نفس بکشی!

ادعای پاکی ندارم!

شاید منم خیلی کارا کرده باشم٬ کی می دونه؟

می دونی که دروغ چیه؟

بذار بهت بگم. از ندونستن قصه که آدم غصه نمی خوره!

اولیش همین بود که من گفتم!

مگه آدم های این دوره زمونه آدمن که از ندونستن قصه یکی دیگه غصه بخورن؟

قصه که می گی٬ می گن آره...میفهمم!

ولی پای عمل که می رسه باید بشینی هرچی لاف زن و بی غیرته بشماری

آخرشم قصه خودت یادت میره...

آره تو راست می گی ... زندگی خیلی خوبی ها داره

دیدی منم دروغ گفتم؟ به همین راحتی!

کی گفته زندگی خیلی خوبی ها داره؟

اصلا زندگی یعنی چی؟

یعنی سر کردن با آدمایی که همه چیزشون مصنوعیه؟

خنده هاشون...

محبت کردناشون...

همه فقط منتظرند روزا بگذره

همه روزا مثله هم!

همه بلاتکلیفیم!

"همیشه چنین بوده که مهر به ژرفای خود پی نمی برد٬ تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد"

جبران خلیل جبران

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

گلابی
سلام!

این چه وضعیه آخه؟

چرا اینقدر دیر آپ می شه اینجا؟ ها؟

الان که ۱ ماه به پایان سال تحصیلی مونده٬ هیچ معلم و ناظمی نیست که از دست ما خسته نشده باشه!

در واقع کلاس ما کم جمیعت ترین و بدترین کلاسه تو مدرسه!

هم از نظر درس هم انضباط!

جریان گلابی هارو شنیدین؟

"
 ye rooz ye kamioon Golabi dashte to jadde mirafte ye dafe miofte to dasan daz ye ki az Golabiha miofte vasate jadde bar migarde be kamion negah mikone mige: Golaaaabiaa !!! Golabiaaaaaa GolaBiaa migan : GolaaaaBi !!! GolaBiii !!! mashin door tar mishe sedashoon zaif tar mishe Golabi mige: golabia Golabiaaa Golabia migan :GolaBi Golabi baz mashin door tar mishe Golabi mige : Golabiaaaaaa Golabiaaaaaa ama dige sedaye Golabia be Golabi nemireside "

ما جریان این رو پای تخته کشیده بودیم! یه کامیون گلابی و یه گلابی که رو زمینه و نتیجه گیری که آخرش چی میشه!

 معلم شیمی هم گفت تعریف کنین ما هم تعریف کردیم براش.

این گذشت تا روز سه شنبه...

همین معلم شیمی عصبانی اومد تو کلاس. امتحانمون رو خراب کرده بودیم!

اومد برگه هارو داد. بعد هم کلی جیغ و داد...

آخرش گفت چند هفته دیگه امتحان نهایی دارین! حالا بدویین دنبال گلابی ها!

حالا ما رو می گی...

خودش گفت تعریف کنیم! دیگه تیکه انداختنش چی بود؟

خلاصه این که الان کل کلاس دارن می دوند دنبال گلابی ها!

زنگ تفریح که میشه کلاس ما رو هواست! مطرب خونه ست! همه می زنن و می رقصن و...

فشار درساست دیگه!

امروز هم مشغول همین کار بودیم ولی اکشن تر.

 آخه کولر کلاس قد تف هم باد نمیده! ما هم یه پنکه کش رفتیم و بچه های ما هم که جنبه وسیله جدید ندارن٬ می رن موهاشون رو ول می کنن تو باده پنکه و کلی قر میدن و این طوری ها!

خلاصه ناظم اومد مارو ساکت کنه... اول ها که کلاس بغلی بودن شروع کردن!

گفت آره اینا هم از شما یاد گرفتن! رفت اونا رو ساکت کنه٬ ما شروع کردیم...

دوباره برگشت...اونا شروع کردن

خلاصه این بدبخت هی می دویید این ور اون ور! می دویید دنبال گلابی!

مدیر با این که این همه حرف می زنه٬ یه بار به ما جمله ی قشنگی گفت!

گفت اصلا ما دانش آموز نخواستیم!

معلم زبان هم که دیگه ترکونده! یه بار می خواست برگه هارو منگنه کنه قبلش گفت بچه ها نترسینا...بعد تق منگنه کرد!

دید ما داریم همین طوری نگاش می کنیم گفت : بچه ها درس معلوم مجهول رو امروز یاد گرفتین یه درس زندگی هم یاد بگیرین...آدم وقتی روانش سالم باشه٬ حق نداره کسی رو بترسونه!

همه ما: بله بله

از اون به بعد خدا نکنه منگنه بیاد سر کلاس! هرکی می خواد منگنه کنه قبلش می گه بچه ها نترسین! بعد با آخرین زورش می زنه تو کله منگنه! بقیه هم انگار شوک بهشون وارد شده خودشون رو می کوبن در و دیوار و جیغ می کشن!

اسم زنگ زبان رو گذاشتیم زنگ وحشت!

هفته دیگه هم که میریم اصفهان

همین دیگه تموم شد!

حالا بدویین دنبال گلابی ها!

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط نسترن  |