تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker چی توز <
سلسله جزایر گاما

سلام

شنیدین می گن آدم یه جاییش ...؟

حالا جدا از حجم درس ها و کونیز های کلاسی، از اول مهر تا حالا 50-60 تومن پول رایج مملکت رو دادیم برای یه سری ورق که روشون تست می باشد.

مثل این آدم های هول میان می گن آره...این کتاب خوبه این رو بگیرین. بعد هفته بعد میان می گن اینم خوبه، اینم بگیرین!

آخه معلم های گرامی(بر منکرش لعنت!) فهمیدن که باباهای ما تریالدر می باشن و ما هم هرکدوم تو خونمون یه باند فرودگاه و هواپیما ایر باس ( دروغ که حناق نمیاره!) و احیانا زمین تنیس و سینما و... داریم، برای همین دیگه فکر این که ممکنه وقت کم بیاد و نشه این کتاب هارو کار کرد رو نمی کنن!

فقط ما داشته باشیم که یه وقت....استغفرالله!

 

گفتم وقت کم میاریم! معلم حسابان اعتقاد داره 7 ساعت در هفته وقته کمیه! برای همین ما دوشنبه 4 ساعت تو برنامه حسابان داشتیم، 2 ساعت دیگه هم اضافه موندیم! تا ساعت 5 موندیم مدرسه!

خوب ما هم که (به قول شبنم) بنیه نداشتیم ناهار رو تو مدرسه خوردیم. راستش حدودا 30 تومن پول رایج مملکت رو خرج شکم کردیم!

 

دکتر فرهنگ رو که می شناسین؟؟ همون مهمون اول کوله پشتی، کنفرانس شهادت آب و ....

بیشتر درباره موفقیت و اینا صحبت می کنه. ما هفته ای 1 جلسه باهاش کلاس داریم.

 

هفته ی پیش یه داستان تعریف کرد درباره یه آدمی که میره گردو فروشی(!) به صاحب مغازه می گه که می شه گردو هاتون رو بدین به من؟

یارو می گه نه!

می گه یه کیسه!

یارو می گه نه!

خلاصه هی می گه هی می گه تا آخر به یه دونه گردو می رسه!

یارو هم می گه بیا بگیر برو و اینا

طرف می گه خوب حالا که یه دونه دادی! یکی دیگه هم بده!

همین طوری می گه تا می رسه به کل مغازه

منظورش از این داستان این بود که این گردو ها مثل روزهای عمرمون می مونه که هی داریم از دست می دیم و این جور صحبت ها!

 

مدیر محترم(بر منکرش لعنت!) از این قصه خیلی خوشش اومده و از همون روز هی این رو مثال می زنه!

مثلا می گه:

 

من چی کار کنم شما بیاین نمازخونه؟؟؟( در این جا قابل ذکره که ما تو خونه نماز می خونیم!) مثال دکتر فرهنگ یادتونه؟؟ این روزای عمر ما....

 

در درس خوندن سعی و کوشش داشته باشین.به قول دکتر فرهنگ....

 

قدر سلامتیتون رو بدونین. به قول دکتر فرهنگ....

 

و....

 

در بعضی موارد هم دیده شده که بچه ها رو کشیده کنار و گفته : بیا با هم درباره مثال دکتر فرهنگ صجبت کنیم!

 

خلاصه اینکه ما رو به سلسله جزایر گاما فرستاده!(این جا یه محیط فرهنگیه! ادب باید رعایت شه!)

 

یه سوژه ی دیگه امتحان زبانمون بود.

قرار بود شفاهی بپرسه.ولی گفت کیف بذارین بینتون!

گفتیم مگه شفاهی نیست؟؟ چرا کیف؟

گفت برای این که از روی دست هم ننویسین!

وقتی برگه هارو داد فهمیدیم جریان چیه!!~> عکس 4

 

سوژه هفته: لیلا از شبنم پرسید: شبنم چرا اسپورت شدی؟؟

منظورش این نبوده که شبنم اسپورت تیپ زده!

منظورش دپرس بوده!!

2 نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

دست های خالی!

سلام

عیدتون مبارک!

 

راستش این هفته اتفاق خاصی نیفتاد.آخه قرار هم نیست که هر هفته اتفاقات جالب و احیانا عجیب(!) بیوفته!

قبول نداری؟

به جهنم!

 

مهم ترین اتفاقی که میشه گفت افتاده روز چهارشنبه بود که افطاری مدرسه بودیم.

ساعت 2 که تعطیل شدیم اول رفتیم سینما فرهنگ.فیلم دست های خالی!

موضوع کلی درباره یه اسیر جنگی بود که بعد از سقوط صدام آزاد می شه و تو جنگ موجی شده!

 

اول که رفتیم تو سالن یه مقدار از فیلم شروع شده بود و سالن تاریک بود. ما هم جایی رو نمی دیدم.ولی موقع رد شدن اگه احیانا با موجود زنده ای بر می خوردیم می رفتیم جلوش بهش زل می زدیم می گفتیم:سسسسسلام!

 

خلاصه وقتی جم و جورمون کردن و یه جا مستقر شدیم ، دیدیم ما که از فیلم چیزی حالیمون نمی شه شروع کردیم به مسخره کردن و هر و کر کردن!

 

نکته جالب این بود که تا یارو اسیره(خسرو شکیبایی) موجی می شد و صحنه های جنگ رو نشون می دادن،شبنم گریه می کرد! هر دونه اشکش هم اندازه اشک سرندیپینی بود.در این مواقع لیلا که بقل دستیش بود دلداریش می داد.

 

خوب اصولا برای اینکه حال موجیه بهتر بشه بهش آمپول می زدن. تو این صحنه ها لیلا تا آمپول می دید می پرید هوا جیغ می کشید! تا شبنم آرومش می کرد.

 

من و طیبه و هانیه هم که بقل این دو نفر بودیم، فهمیدیم این دو تا از اون بنده خدا موجی ترن!

 

بعد سینما هم برگشتیم مدرسه.موقع افطار همه در آرامش روزشون( اون 2-3 نفری که روزه بودن البته!) باز کردن.ولی شام رو که اوردن...

 

همه زدن اون فاز! رو در نماز خونه بندری ضرب گرفتن، جیغ ، داد ، سوت بلبلی!

 

خیلی خوش گذشت در کل!

 

سوژه این هفته:

 

سوژه طرز روزه گرفتن بچه ها بود.

مثلا لیلا روزه می گرفت، ولی با آدامس!

 شبنم که به قول خودش بنیه نداره! ( این طوری حساب کنی فیل هم بی بنیه ست!).

 همون 1 روزی هم که روزه می گرفتن، یا سر درد می شدن، یا حالشون بد می شد، یا بیحال یه گوشه بودن و یا التهاب حاد معده می گرفتن!

 

ولی سوژه ی اصلی لیلا بود که می گفت روزه ست ولی آدامس دهنش بود!

وقتی هم بهش می گفتی، می گفت حالا آدامس که عیب نداره!

 

خدا نماز و روزه همه رو قبول کنه!

آمین!

 

 

پ.ن 1 : اینم اولین سری عکس امسال:

           کله خندونه و نوشته بغلش کاره منه ، 4 تا کله پایین کاره مریم. عکس 1

            ادامش هم هنر نمایی بقیه! عکس 2

            (همه ی اینا پشت در و دیوار پشت در کشیده شده!)

           اینا هم هنر نمایی طیبه که عکسه رپر ها رو کشیده!

            عکس 3

 

پ.ن 2 : خوب شد اولش گفتم خبره زیادی نبود این هفته!

2 نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

بندری
دیدن آخر تعطیل نشد؟؟؟

برای همین امروز هم آپ می کنم که سوژه های این هفته کامل شه!

آخه نیست سوژه زیاده...

به هر حال اینم سوژه های امروز:

امروز رکورد زدم! به حدی زود رفتم مدرسه که زنگ زدم در رو برام باز کنن!

مادر گرامی هم که فکر کرده بود مقاصد شومی(!) در سر دارم زنگ زده مدرسه.الان برام تعریف کرد چی شده.این مکالمه ی مامان گرامی با معاون:

-سلام٬ می خواستم با نسترن صحبت کنم

-نمیشه٬الان سر قرآن می باشند.

-عیب نداره.فقط بگین مطمئنین نسترن تو مدرسه می باشد؟؟

-بله می باشد.اتفاقا یه چند دقیقه پیش صدای جیغ و دادش تا دفتر میومد.درست که نمیشه...فقط ازش خواهش کردم صداش رو بیاره پایین تر!

-پس مطمئنین تو مدرسه می باشد دیگه؟؟

-بله ۱۰۰٪. ایشون تو خونه هم همین می باشد؟؟

-نه خانم...بدتر می باشد!

-خدا بهتون صبر بده...

-ممنون...خداحافظ.

من صحبتی ندارم! خدا نسل این آدم های خبر چین رو که دودمان آدم رو تو خونه بر باد میدن.......آره داداش.

خوب حالا می رسیم به زنگ پر طرفداره دینی!

سر دینی بحث سر فیلم اغما شد.لیلا پرسید:

-چرا همون موقع که داشت توبه می کرد سر و کله این یارو پیدا شد؟

مریم:برای این که شیطون می ره سراغ آدم هایی که چیزشون سسته!!!

(منظورش احیانا ایمان بوده!ببخشید دیگه.ته سوژه بود باید گفته میشد!)

معلم دینی سنه ننه بزرگ من رو داره میاد می گه:

-۱۴ شهریور دفاعیه پایان نامم بود با نمره ۱۹()قبول شدم.

از اون جایی هم که لیلا ته سوتیه گفت:قبول باشه!

سر جبر و احتمال معلمه میاد تند تند پای تخته تمرین ها رو حل می کنه.احیانا شما اون وسط بترکید یا منفجر شین بر نمی گرده ببینه چه خبره. مگه این که تمرین تموم شه برگرده تیکه های بدنه شما رو که با لخته های خون چسبیده در و دیوار رو ببینه بعد بفهمه ترکیدین!

از اونجایی که من و شبنم هنوز سر بازی رم-منچستر دلمون از هم پر بود٬ اول با پرت کردن پاکن و...شروع کردیم و با پرت کردن جامدادی و کیف به کارمون خاتمه دادیم!

معلم ورزش امسال ما دوست معلم ورزش پارسال ماست.امروز نیومده بود٬در عوض دوست معلم ورزش امسال ما که خودش دوست معلم ورزش پارسال ماست٬ اومده بود.

خلاصه این که دیوونه شد.سر والیبال بازی کرد که دلناز شوت می کرد٬ من برای باز شدنه بختم قسمت های پاره ی تور رو گره می زدم٬...خلاصه اوضاعی بود.

می گفت خانوووووووما....شما دیگه بزرگ شدین....روم نمی شه اصلا چیزی بهتون بگم!

یه جا بود هانیه رفت وسط بازی٬ شلوار ورزش عوض کنه...معلمه پرید تو کلاس...هانیه هم وسط زمین و هوا گیر کرده بود...گفت: ا...خانم شما حرف نزن...روت رو اون ور کن ببینم!

سوژه امروز:

سر تمرین دادن معلم ورزش یه حرکت انجام داد گفت این حرکت زرگریه!

طیبه هم رفت وسط بندری رقصید٬شونه تکون داد گفت:اینم بندریه!

یه سوژه هم از طیبه داریم که در قسمت نظر ها می تونین مشاهده کنین!

خداحافظ!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

کونیز
دیدم فردا تعطیله گفتم امروز آپ کنم.خدا کنه ۵ شنبه هم تعطیل باشه

در ضمن عمه شدنه لیلا رو با کمی تاخیر تبریک می گم!

بریم سراغ مدرسه:

من از همون ۱ مهر هروز با تاخیر رفتم مدرسه.دیگه همه می دونستن من دیر میام.بهم می گفتن ماشاالله از همون روز اول مدیر عاملی میای مدرسه!

این مهگل که جدید اومده خیلی آدمه سر خوشیه. اصلا تو عالم خودشه!

برای خودش میگه...می خنده...سوال چرت و پرت می پرسه!

شنبه معلم عربی گفت یه سری قانون بوده قبلا تو کتاب الان ورداشتن به ما هم اجازه نمی دن بگیم.مهگل گیر داده بود اگه بگین چی می شه؟؟منم گفتم هیچی...تحت تعقیب قرار می گیرن!

حالا بماند چقدر معلمه چپ چپ نگاه کرد! جواب سوال چرت رو باید همین طوری داد

یا مثلا سر زنگ حسابان که معلم فلک زده از هوش سرشار ما به وجد اومده بود و ما رو با الفاظ تشویقی مثل:خنگ و کودن و.... مورده لطف قرار میداد٬یه جا اومد برای تابع مثال زد.این سر و ته حرفاش بود:

-وقتی ما داریم مجموعه (فلانی و دلناز) و فلانی معلمه پس اگه جای فلانی هر اسم دیگه ای بذارم بازم اون گزاره معلمه.مثل (شهین و دلناز) که باز شهین معلمه.پس خانوما اگه من بگم (شهین و مهین) اینا چه کاره ی همن؟؟؟

مهگل و بغل دستیش مهسا گفتن:باهم خواهرن!!!

این که همین جوری عصبانی بود٬اینم شنید اصلا رنگش عوض شد!

یه بارم سره شیمی که ایشون هم فهمید ما هوش سرشاری داریم گفت: سواده شما در حد اکابر هم نیست!

بعد قیافه بچه ها علامت سوال شد.گفت:یعنی نمی دونین اکابر یعنی چی؟؟؟

در اینجا بود که لیلا با اعتماد به نفس گفت:بیهوشیه دیگه!!!

منظورش ریکاوری بود!!!

معلم شیمی هم در اینجا رنگ عوض کرد و گفت:خدایا...یعنی من باید به اینا شیمی درس بدم؟؟؟

دارید وضع کلاس رو؟؟؟

میریم سر سوژه ها:

تیکه این هفته:کونیز!

(معلم شیمی از همون روز اول گفت هر جلسه کوئیز دارین.سال بالایی ها گفتن کوئیز هاش یه جای آدم رو پاره می کنه بس که سخته! ما هم واژه ی کونیز رو مناسب تر دیدیم.اولین کونیز امروز بود!)

سوژه این هفته: کاره امروز لیلا بود که از عصبانیت این بلا رو سره این بدبخت آورد!(البته ۲ تا بودن.اون یکی وضعش خیلی خراب تر بود!)

مفلوک!

یعنی ۵ شنبه تعطیله؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:جنابی که به اسم سعیدم نظر میدی٬ من اصلا از شما نظری نداشتم که بخوام تائید کنم یا نه!

خداحافظ!

2 نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

برادر توتی
سلام

این دفعه نه از مدرسه خبر دارم نه چیزه دیگه!

یه خبر مهم تر!

امروز نتایج کنکور آزاد فنی حرفه ای اعلام شد.ما هم رفتیم به سرایدار مدرسه گفتیم روزنامه فرهیختگان بگیره.(ما یعنی من و طیبه و لیلا)

حالا بگذریم که ۳۰۰ تومن رو ۵۰۰ تومن گرفت!

خلاصه دوان دوان اومدیم بالا و رفتیم سراغ جیم

دیدم ای بابا جیم داره تموم میشه خبری نیست!

تا این که ستون دوم اولین نفر:

آقا ما رو میگی! کلی جیغ و سر و صدا و بغل و ماچ و روبوسی!

همه ریختن تو کلاس که چه خبره!کل مدرسه خبر دار شدن!

کم الکی که نیست!

برادر توتی حسابداری قبول شده!

تبریک می گم خیلی زیاد

همه خیلی خوشحال شدیم!

مژدگانی یادت نره!

 درضمن ۵۰۰ تومن به لیلا بدهکاری!

2 نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سرخوشان!
سلام دوستان!

چی بگم از مدرسه که دلم خونه!

همین هفته اول کلی تست و امتحان و...

به قول خودشون سال سرنوشت و این چرت و پرت ها!

ولی خدایی درس ها سنگینه ها! یه جاییمون امسال پاره می باشد!

امسال گلاله و سولماز و الهه رفتن از این مدرسه. به جاشون مهگل٫ مهسا٫مریم٫پگاه و هانیه که روز ۲ اومد اضافه شدن.

یعنی امسال ریاضی و تجربی با هم ۱۳ نفریم.گویا ما طلسم شدیم.همه پایه ها تعدادشون زیاده جز ما!

امسال لیلا و دلناز به طرز وحشتناکی سرخوش شدن.لیلا که سوتی های ضایعی می ده.دلناز هم کارای اکشن می کنه!

همین دیروز سر زنگ ورزش که داشتیم والیبال بازی می کردیم٫دلی همه کار کرد جز والیبال بازی کردن!

توپ رو با روپایی و هد و شوت و...رد می کرد! فقط تکل نرفت و قیچی نزد!(حتی قیچی نصفه هم زد!).کم مونده بود وارده آفساید هم بشه!

لیلا هم علاوه بر سوتی های ضایع دیگه سر کلاس خوابش نمی بره.هی می گه خوابم نمیاد!

از این به بعد هر هفته یه سری سوژه داریم.هم معلم ها هم بچه ها!

سوژه های این هفته:

معلم حسابان روزه اول که اومد و دید کم می باشیم گفت: وااااای...چه کلاس مینی ژوپی!

اینم سوتی معلم دینی: بچه ی پشه از کرم تغذیه می کنه تا آخر از حالت تخمی بودن در میاد! 

سوژه این هفته: دفتر یادداشت لیلا٬معروف به دفتر چسه!

دفتر چسه

جمله این هفته:سالی که نکوست از معلم شیمی اش پیداست!

تیکه این هفته:برای جلوگیری از فیلتر شدن از نوشتن تیکه این هفته معذوریم!

فعلا

2 نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سال سوم

به خدا شرمندم.رویم سیاه.نمی دونم چه جوری درباره امروز برای شما نوگلان بنویسم که خاطرتان مکدر نشه.اما به هر حال اتفاقیه که افتاده و قزل در عقرب واقع خواهد شد.و می دانید قزل در عقرب واقع خواهد شد یعنی چی؟

یعنی این که نه کاری از دست ما بر می آید نه شما.

یعنی این که به ما چه که... یعنی این که ما چه کاره باشیم که... یعنی به همین خیال باش که... یعنی امروز... یعنی 5-6 ساعت دیگه...یعنی 1 مهر...یعنی امیر کبیر دارالفنون رو تاسیس کرد شما چطور؟

گرفتی که؟اصلا ولش کن.خودت چطوری؟ آغازسال تحصیلی جدید را تبریک و این حرفا.

شاعر می فرماید که:

 

عقرب فرق کجش...با قمر قرینه...

                                            تا قزل در عقربه کار ما چنینه

کیه کیه در می زنه من تنم می لرزه

                                           درو شیش و هشت می زنه...بندری می رقصه.(دو بار)

 

هی می گن بوی ماه مهر بوی فلان.آخه این چه بویی بود؟

به هر حال...به حرف بزرگترات گوش بده.دروغ نگو.از داخل پیاده رو برو.از تست های ساده شروع کن.به بزرگترها سلام کن.از خیابان که رد میشی اول سمت چپ رو نگاه کن بعد راست.دست (همون انگشت ) داخل بینی نکن.از مسواک شخصی دوستت استفاده نکن.به حرف آقا پلیسه یا خانم پلیسه گوش کن.لباس گرم بپوش.سعی کن درست رو خوب بخوانی و مواظب خودت باشی.از حال ما هم اگر بخواهی ملالی نیست جز دوری.بچه ها رو هم ببوس و لباس گرم بپوشون.

 

 

پ.ن1:چلچراغ.

پ.ن2:امسال سال سومه و نهایی و این صحبت ها!

         مامانم می گه:این 2 سال رو که****امسال رو****!(اصولا مامانم در مباحث درسی یه کم خشنه!)

         بابام می گه:*****(اصولا بابام در این مورد از مامانم خشن تره!)

پ.ن3:هنوز هم منتظر حرفی هستی؟

پ.ن4:تموم شد! برو 1 هفته یا...یا 1 ماه دیگه بیا! درسه دیگه!!!!

پ.ن5: ما هم که درس خون!

پ.ن6:خدافظ

پ.ن7:د برو دیگه!

...

پ.ن1000:این قد بمون تا علف زیر پات سبز شه!

پ.ن1001:قبول نداری؟

پ.ن1002:به جهنم!

2 نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط نسترن  |