تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker چی توز <
مسابقات رالی چی توز
این لینک ها رو آقا کسری از مسابقات رالی چی توز برام فرستاده

خودش هم نهم شده

تبریک می گم!

حتما ببینین عکس هارو

قشنگن!مخصوصا عکس ۲۸!

لینک 1

لینک 2 (مسابقات پارسال)

-------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:اگه بازم مثله قبل شه وب هم به حالت قبل بر می گرده

نظرهای پست های قبلی باز شد.

برای اونا هم می تونین نظر بدین.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

تلخ و شیرین

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید
نیگام نکرد , نیگاش کردم
یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد
نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی می کردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی
با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود
با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم بزرگترم که ,
خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین , خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود
نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن ,
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,
پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... , باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود
صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد
دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خورد
حالم داشت بد می شد
نمی تونستم چیزی رو درک کنم
فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,
یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم ,
همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت
سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی
چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن
همونطور که می رقصید آواز می خوند
نسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند
از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم
آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت
خدایی که با بچه ها بازی می کنه
صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود
نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بود
و نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم
نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد
سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه
صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر .

.

2 نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

خر بیار و باقالی بار کن
خر بیار و باقالی بار کن.

معنی این ضرب المثل اینه که بر فرض شما با یک نفری با اطلاع خانواده ها آشنا می شوید و تحت نظر خانواده ها رابطه تان را ادامه می دهید و این آشناییت ادامه پیدا می کند و رو به گسترش و فزونی می گذارد و اس ام اس می فرستید و جوک ارسال می کنید و جوک هایتان یک جورکی می شود و این بحث گسترش روابط ادامه پیدا می کند و البته خانواده ها  نظارت می کنند.اما شما کارهایی می کنید که به گفته آگاهان خیلی هم تحت نظارت نیست.بعد...

و بعد...

و بعدتر...

خاک بر سرت کنن.

حالا خر بیار و باقالی بار کن.

فهمیدید معنی ضرب المثل را؟

2 نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 3:42 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تا آپ بعدی نظرها تعطیل!

2 نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط نسترن 

بدون شرح!
ساعت ۸ یا ۸.۵ بیدار شدم اومدم نت.

یه سر به یاهو ۳۶۰ زدم بعد گفتم یه سر به وبلاگ بزنم!

اومدم دیدم یا قمبر بنی هاشم! ۵۹ تا!

البته فهمیدم باید اوضاع چه جوری باشه!

آخه می دونی نویسنده وبلاگ (که اوضاعش از نوشته هاش معلومه )که من باشم...خواننده هاش بهتر از خودش در نمیاد

البته نا گفته نماند از این که این جا به یه فضای دوستانه و این طور که از نظر ها پیداست عارفانه! تبدیل شده راضیم

ولی بدیش اینه که از کسایی که با اسم مستعار نظر می دن فقط برادر توتی و خواهر نانسی رو می شناسم!

حالا نمی دونم اگه خواستین یه معرفی هر کدومتون راجع به خودتون بزنین!بد نیست

یه چند تا سوال هم داشتم!

۱-ام وی ام چرا به من مدیونه؟؟

۲-ناشناس چه کاری رو می گی؟؟

در ضمن نظر آخر پست قبلی رو بخونین تا وضع نویسنده دستتون بیاد!

-------------------------------------------------------------------------------

به نظر من ۳ چیز تو دنیا نباشه زندگی غیر ممکنه

۱- شکلات

۲-بستنی(مخصوصا بستنی نسکافه کاله که اسمش نسکاله می باشد!)

۳-سیب زمینی سرخ کرده

۴- چی توزهمه چیش

۴ تا شد؟خوب عیب نداره من دیگه حوصله ندارم بر گردم بالا ۳ تا رو کنم ۴ تا!

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

شمال

سسسسسسسسلام

آره دیگه دیدم شما طاقت نمیارین گفتم زودتر برگردیم!

از سفر بگم...جاتون خالی بد نبود خوش گذشت!

دیگه امروز صبح هم رفتیم دریا...برنزه که نشدیم هیچی،بیشتر وقتمون هم صرف در آوردن ماشین از ماسه شد!

با ماشین که میریم مسافرت، من عقب می شینم و نازنین می ره جلو پیش مامان و بابا.حالا بعضی وقت ها شاید بیاد عقب.

بهترین جای سفر همین قسمت بود که نازنین اصلا رنگ صندلی عقب رو ندید و من کلی راحت بودم.

مامانم اعتقاد داره صندلی عقب برای بچه خیلی خطرناکه ولی خواهر بچه (خودم) که صندلی عقب می شینه خطرش به مراتب بیشتر از صندلی جلو می باشد!

در ضمن درباره این آثار باستانی!

من امسال عید شیراز بودم.100 دفعه کرمان رفتم.حتی ارگ بم قبل از خراب شدن!

اصفهان و یزد و....

در ضمن کله موزه های تهران و اون شهر ها رو هم دیدم

فکر نمی کنین بس باشه؟؟

با برادر توتی هم موافقم! دریا همه جورش قشنگه ولی دریای جنوب یه چیزه دیگست! ماهی شمال هم خوش مزه نیست اصلا!

ماهی جنوب هم بهتره

اینم یه عکس از عملیات ماشین در اوردن!

عملیات ماشین

در ضمن یه سر به موزه جواهرات ملی تو بانک مرکزی خیابان فردوسی بزنین.

شاهکاره

یه سری جواهرات که به پشتوانه ی اون اسکناس چاپ می کنیم

هنوز هیچ کس نتونسته ارزشی برای این موزه بذاره!

خوش باشین!

این یه دستوره
2 نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

شمال
من به همراه خانواده مهربان و عشقولی ام عازم مسافرت می باشیم(دوباره!).

بابایم گفت به دیدن آثار باستانی برویم

ولی من گفتم آثار باستانی مثل پدر بزرگ و مادر بزرگ ها می مانند!

قبلا خوشگل بوده اند ولی حالا به هیچ دردی نمی خورند.(آثار  به دردنمی خورند)

در صورتی که دریا خیلی بهتر است و آدم برنزه می شود.

پس به شمال می رویم

دریای شمال قسمت زنانه دارد که آدم خوشش می آید.

چقدر خوش بگذرد

-------------------------------------------------------------------------------

در ضمن عیدتون مبارک

نیمه شعبان تولد قمری من هم می باشد

به خودم تبریک می گوییم!

-------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:کودک فهیمی

2 نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 4:41 قبل از ظهر  توسط نسترن  |