تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker چی توز <
به یاد پسری که زنده ماند

دیدین؟

بالاخره هری پاتر تموم شد!

کتابی که از سوم دبستان شروعش کردم تا الان که آخرین کتابش رو دیشب تموم کردم.تقریبا 9-10 سال!

یادش بخیر چه دورانی داشتیم اون موقع!

یه گروه داشتیم یه چیزی تو مایه های ارتش دامبلدور! ولی اون موقع که کتابش نیومده بود! رولینگ از ما دزدید این فکر رو!

این گروه مخفیانه بود و کسی جز خودمون خبر نداشت.سر دستشون من بودم.یعنی هری پاتر!

اسم گروهمون این بود: کلوپ هواداران هری پاتر!

کار ما تو جلسات مخفی کلوپ نقشه کشیدن برای کرم ریختن و مشخص کردن نفر بعدی برای کرم ریزی بود!

البته هدف اصلی ما کمند بود! چون خیلی خالی می بست.تقریبا سوژه ش کرده بودیم.آخه می گفت تو فیلم مزاحم 2 بازی کرده و خیلی اکشن بازی در اورده!

مثلا از هلی کوپتر پرت شده پایین و این جور صحبت ها!

اعضای گروه اینا بودیم:

من:هری پاتر

سارا:دراکو مالفوی

نگین:رون ویزلی

نیوشا:هرمیون گرنجر

محیا:هاگرید

یادش بخیر سارا تو دفترم برام نوشته بود:

تو هاگوارتز هم بری بازم آدم نمی شی! ولدمورت نشی خیلیه! فکر کنم خیلی بخوای ملایم باشی میشی فرد و جرج.خدا به مدرسه جدیدت رحم کنه!

خوب شاید الان به نظر مسخره برسه. ولی اون موقع برای 5 تا بچه دبستانی سرگرم کننده بود!

یه زمانی تب هری پاتریه من بالا بود.

پوسترش رو داشتم و عروسک هری و دستبند قورباغه های شکلاتی و دفتر و....

اون موقع به نظرم از باربی بهتر میومد.هیچ وقت از باربی خوشم نمیومد.مخصوصا با اون قیافه ضایعش!

چقدر با نادیا عکس فیلم هاش رو سرچ می کردیم و لباس پوشیدن و... رو مورد نقد و بررسی قرار می دادیم!

به هر حال با این که می گن این کتاب رو از روی گروشام گرینچ و جام نحس نوشته ولی بازم فضا های کتاب رو خیلی بهتر از اون در اورده بود.

تخیل نویسنده های قدیمی کتاب های تخیلی مثل ایزاک آسیمونف یا ویکتور هوگو باعث شد هلی کوپتر و زیر دریایی و خیلی چیزهای دیگه اختراع بشه.

با این که تخیل این کتاب زیادی بالا بود ولی بازم بعید نیست.

خیلی ها هستن که به وسیله عشق و محبت جادو می کنن.

با این همه شاید بهتر باشه این کتاب هارو نگه داشت و داد به بچه های خودمون تا اونا هم لذت بودن تو دنیای جادویی رو تجربه کنن.

دنیایی که در اون همه کار میشه کرد.

ولی این کتاب نشون داد بزرگترین جادو تو همه جا عشقه.

و عشق همون چیزیه که موضوع همه ی کتاباست.حتی تو کتاب های دارن شان با اون همه قتل و خون ریزی بازم وجود داشت.

عشقی که باعث شد رومئو و ژولیت به خاطر هم بمیرن

عشقی که تو کتاب بربادرفته و ادامش اسکارلت وجود داشت.

عشق مادر به بچه اش.مثل هری پاتر

حتی بزرگترین آدم ها.مثل ناپلئون بناپارت و عشقش دزیره.

و عشق به خدا که هر کسی نمی تونه بهش برسه

 در آخر:

به یاد پسری که زنده ماند.هری پاتر

به یاد کلوپ هواداران هری پاتر و بچه هایی که خبری ازشون ندارم

به یاد کمند و مزاهم 2!

به یاد اون تابستون هایی که منتظر در اومدن کتاب هاش و ترجمه ویدا اسلامیه بودم.(با این که کلی دست تو کتاب برد!)

به یاد اون شب هایی که تا صبح بیدار بودم و کتاب هاش رو 5 ساعته تموم می کردم

به یاد شعار هری پاتر: چیز های شومی در راه است!

به یاد قدیس های مرگ بار

و در آخر به یاد بزرگترین و قدرتمند ترین جادو:

                                  عشق!

 

نمونه ای از نقاشی و نامه های کلوپ هواداران هری پاتر تو سال پنجم.

سالی که از هم جدا شدیم.

هری پاتر

هری و مالفوی

هری رفتگر (نقاشی محیا)

هری و دار و دسته

کویدیچ

نامه سارا

 

 این نقاشی ها کاره سارا بود!

2 نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

شهید راه استخر
سلام

دلم تنگ شده بود

بابا چه دعوایی چه خشونتی؟ خودتون کرم دارین می گین بیا بزن تو گوشمون!من با کسی تعارف ندارما! میام می زنم.

موضوع دپ و اینا هم نیست.والا یه چند روز بیمارستان بودم هی برو بیا!

گویا حالیشون نمیشه چه مرگمه.مشکل قلبه!ولی از کجا مشکل دار شده حالیشون نمیشه.

حالا اکو گرفتن جواب نداد.امروز حالا باز باید برم اونجا.

بعد فردا برم خون بدم

مثل پارسال شد دیگه.یه مریضی گرفتم هیچی نمی تونستم بخورم دیگه یه ۷-۸ روز کارم به بیمارستان کشید تا فهمیدن مونولوکئوز عفونیه!

حالا اینا دیر فهمیدن شاید عفونت زده به قلب!عفونت هم بزنه به قلب که دیگه فاتحه!

همین کل مسئله این بود.نه دپم نه مشکلی دارم نه چیزی

چیز مهمی نبود که بخوام بگم .برا همین نگفتم دفعه پیش.ولی دیگه گفتم موضوع روشن شه!

اونم که گفتم آپ نمی کنم برا همین بود چون اصلا نبودم که آپ کنم!

اون عفونت پارسال هم از استخر بود که زد به گلو و....نه چیزی میشد خورد نه حرف زد.

حالا شما میرید استخر مواظب باشید مثل من شهید راه استخر نشید

من دیگه فعلا مخم تعطیله موضوع ندارم!

فعلا

 

2 نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

جواب سوال
سلام

۱ روز زودتر جواب می دم به سوال ها.آخه فردا کلی درگیرم

سوال هاتون اون چیزایی نبود که انتظار داشتم ولی به هر حال جواب می دم

ا-برادر توتی:ای بابا پس من چی بپرسم؟
من هر چی سئوال در ذهنم بود یا غیر شرعی بود یا چرت و پرت
من دیگه سئوالی ندارم
با تشکر از برنامه خوبتون...فقط خواهشا وقتشو کمتر کنید
خاطرات مدرسه اگه چیزی جا مونده الان که کمبوده سوژه هست پخش کنید

-باشه! اگرم نمی گفتی بازم وقتش کم می شد چون دیگه قرار نیست این وبلاگ از این به بعد زیاد آپ شه.خاطرات مدرسه هم چیز جالب دیگه ای نداره که بخوام بگم.

۲-سعید:می خواستم بدونم تو هم مثل دیگران یه روی پر انرژی داری یا نه هر دو روت هویجوری پر انرژیه؟

اگه می شه بازم از اون داستانهایی که می گی هنگ می کنیم بذار اتفاقا خیلی قشنگن اگه ازینا سخت ترشم داری بذار من حلش می کنم

-من خودم تا اونجایی که می دونم آدم دورویی نیستم که یه روی پرانرژی داشته باشم یه روی معمولی! همون یه رویی که دارم بعضی وقت ها پرانرژی می شه یا برعکس.بیشتر سعی می کنم پرانرژی باشه.

از اون داستان ها هم بازم می ذارم.چشم!

۳-ناشناس:میخام بدونم اگه کسی بخواد باهات اشنا( اشنای اشنا) چه کار باید بکنه

-برادر توتی درباره جوابی که داده لطف داشته ولی من منظورت رو از آشنای آشنا نفهمیدم.همین الانش هم تا حدودی آشنا هستی

۴-علی:میخوام بدونم از سر کار گذاشتن 3 ساله چه لذتی میبری !

-درباره ی این سوال فکر کنم همه سره کاریم

۵-forza milan:ببينيد من كاملا همون جور كه از شواهد پيداست اسكول اسكولم تازه يه چيزي اون ور تر اگه شروط ديگه اي هم داره بفرماييد پس سوال من اينه حالا از سرعي بودنش مطمئن نيستما
ميشه شماره بدم
فقط آقايون محترمه آشنا خواهشا نزنين ماتو قرن 21 هستيم همه چي با صحبت حل مي شه خواهشا نيمه ي پر ليوانو ببينين

-تو قرن ۴۰ هم بودیم شرایط فرقی نمی کرد

۶-یه نفر:من رو شاید یادت نیاد ولی یکی از اون کسایی هستم که با هم دعوا کردیم و بد جوری از تو کتک خوردم
واقعا وقتی عصبانی میشی خیلی بدجور میشی! خلاصه این که من معذرت می خوام از اون کاری که کردم تقصیر من بود
حالا سوال من اینه که هنوز هم موقع عصبانیت همون جوری می شی؟

-من الکی عصبانی نمی شم.وقتی توهین شه به خودم یا خانواده یا هر چیز دیگه  عصبانی می شم. فکر کنم همه این طوری باشن.به هر حال آره هنوز هم اون طوری می شم که گفتی.

۷-هم کلاسی:

1:چرا چی توز ؟چی توز مال باباته؟
2: تو چرا جواب منو نمی دی من هی میام سر می زنم به وبت دلت میاد دلم را بشکنی

-نه چیتوز مال بابام نیست.فقط خواستم یه تنوع باشه یا حداقل با بقیه وبلاگ ها با قالب های سیاه و مطلب درباره شکست عشقی فرق داشته باشه.حالا نمی دونم چقدر موفق شدم؟

درضمن من نه علم غیب دارم نه بهم وحی میشه که شما کی هستی که بیام جوابت رو بدم.نه اسمت رو می دم نه آی دی یا هر چی!

۸-MobhaM:shoMa oMidi be oOmadane khAstegAr nadari ke vasSe khodet? :-ss :-" :D

-اگر از لحاظ این که میگن آدم خشنی هستم و خودمم یه چندبار جلو خودت عصبانی شدم ٬ اگه کسی بخواد بیاد خواستگاری حتما با این مسئله کنار اومده که اومده خواستگاری! بعد هم گفتم که من الکی عصبانی نمی شم

۹-هوتن:بالاخره ( پایین خره عیبه)تو وبلاگ من قسمت داستان نویسی رو قبول میکنی یا نه؟

-من داستان نویس نیستم.این مطلب هایی هم که این جا هست همش خاطرست.به هر حال باشه اگه فرصت شد میام برات داستان می ذارم.

۱۰-forza milan:به نظرت چرا وقتی باطریای کنترل تموم میشه دکمه هاشو محکم تر فشار می دیم؟چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟

-شاید چون امید داریم هنوز کار کنه.درباره سوال دومی هم یارو کرم داره.

۱۱-leo:چه حسی داشتی وقتی یووه به رم 5 تا زد؟

-فهمیدم یووه چقدر احمقه که یه بازیه دوستانه رو اینقدر جدی گرفته بود.دعوا های مکسس خودش برای عوض کردن جو بازی کافی بود.یا اون صحنه ای که یکی از طرفدارای رم اومد وسط زمین و توتی و بوفون رو بغل کرد و بوسید.یووه در هر حال تیمی نیست که آدم بخواد به خاطر باختن بهش ناراحت شه!اونم تو بازیه دوستانه!

سوال ها تموم شد.دیگه بهتر از این نمی تونستم جواب بدم

فعلا هم دیر به دیر آپ می شه این جا

خداحافظ

2 نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

سوال از من
بروبچ سلام!

من سریع می رم سره اصل مطلب!(خواستگاری نیست!)

من ۱ هفته بهتون وقت می دم که هر سوالی از من دارین در محدوده ی موازین شرعی! بپرسین.

بعد من میام جواب میدم!

خواهشا چرت و پرت نپرسین

فعلا خداحافظ تا هفته ی بعد این موقع!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

لوگو
سلام سلام!

یه آقا کسری نامی از من خواسته بود لوگو انگلیسی چی توز رو برای تزیین ماشین مسابقه ش پیدا کنم و این حرفا

حامی مالی مسابقه چی توزه

خوب چی توز لوگوش فارسیه و انگلیسیش می شه چی توس که یه شرکت جداست و خارجیه!

من لوگو انگلیسی چی توز رو ندارم متاسفانه! ولی چی توس رو دارم!

نمی دونم حالا به دردت می خوره یا نه؟

این یه عکسشه: cheetos picture

اینم خارجیش:

 

 

 

 

اینم که لوگو ایرانیه:

البته من گراف کار هم تو دست و بالم هست.ولی رو دیواره اون.نمی دونم رو ماشین جواب می ده یا نه؟

همینا از دستم بر میومد اگه نشد شرمنده دیگه! حالا از بروبچ کسی لوگو انگلیسی رو داشت یه جیغ بزنه!(ندا بده)

دیگه این که ما حمایت مالی تو کارمون نیست ولی حمایت روحی رو همه جوره هستیم

روز جمعه نهم شهریور خودم میام حمایت روحی (الان میاد می گه کی دعوتت کرد؟ما دعوت سر خودیم!)

ما یعنی من و بروبچ.اگر خدایی نکرده برنده هم نشدی برندت می کنیم!

خب دیگه موفق باشی (آقا کسری) و باشین. (شما رو می گم)!

فعلا!

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

نازنین و محمد علی
آقا اول تبریک می گم بسکتبال بردیم و قهرمان و چمپیونز و این حرفا!

یه خبر دیگه این که اخبار گفت ممکنه پیش دانشگاهی رو وردارن! دعا کنین وردارن!

خب دیگه چیزی ندارم بگم! به جاش یه ماجرا عشقولانه تعریف می کنم!

این خواهر ما یه مهد می رفت یه دوست داشت اونجا اسمش محمد علی بود.از ۴ ماهگی باهم بودن!

حالا ما رفتیم مسافرت برگشتیم دیدیم ای داده بیداد! رئیس مهد رفته و مهد هم بسته.همه وسایل این بچه هم اونجاست!

ما هم اوردیم مهد دمه خونه ثبت نام کردیم. حالا مگه این بچه می ره اونجا؟

باید بهش بگیم مملی(محمد علی) هم اونجاست تا راضی شه بیاد.تازه دم کوچه مهد گریه می کنه تا خود مهد کودک!

هروز صبح که می برمش مهد برنامه داریم بس که جیغ می کشه

یه بار یه آقایی فکر کرده بود بچه دزدم!

خدا رو شکر عقلش رسید قیافمون شبیه همه و خواهریم!

از اون طرف هم مامان محمد علی هم همین برنامه رو داره! بیچاره اون بچه هم می گه نازنین کجاست؟؟

این شاالله این دو عاشق نونهال بهم برسن!

آمین!

          

(این جا سایه آبی براش زدم!آرایش و این حرفا!)   (اینم محمد علی تو مهد کودک قبلی!)

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط نسترن  |

تیم رویایی
خب مثل این که مختون رو این داستان های پیچیده erorr می ده! هنگ کردین همه!

برا همین بر می گردیم رو موضوع های ساده قبل!

سایت یوفا یه رای گیری کرده بود برای انتخاب تیم رویایی مردم جهان.نزدیک به چهار میلیون نفر شرکت کردن که نتیجه این شده:

-جیانلو ئیجی بوفون(یوونتوس)

-جیانلو زامبروتا(بارسلونا)

-فابیو کاناوارو(رئال مادرید)

-کارلس پویول(بارسلونا)

-فیلیپ لام(بایرن مونیخ)

-استیون جرارد(لیورپول)

-سسک فابرگاس(آرسنال)

-کاکا(میلان)

-رونالدینهو(بارسلونا)

-تیری هانری(بارسلونا)

-ساموئل اتوئو(بارسلونا)

مربی:مارچو لیپی(ایتالیا)

رای گیری و نتیجه ها خوب و عاقلانست.به هر حال منتخب جهانه!

ولی من فکر می کنم جای توتی - گتوزو - لمپارد - مکسس - مسی - شوچنکو - چیوو  خالیه!

حالا جای هر کی می خوان بیان.

نظر شما چیه؟؟؟

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

آلبالو
لباستو در مياری
زيرپوشتو هم همينطور
واميستی جلوی آينه
به پهنای سينه ات که با موهای نرمی به شکل صليب پوشونده شده نگاه می کنی
آروم با دستای سردت روی پوست سينه ات دست می کشی و از گرمای تنت لذت می بری
از جلوی آينه تيغ جراحی رو برمی داری
سعی میکنی به هيچ چيز فکر نکنی
حتی نفس هم نمی کشی
نوک تيغ رو درست زير حنجره ات می ذاری
خيلی آروم و با فشار کم تيغ رو مستقيم به سمت پايين می کشی
احساس سوزش خفيفی پوست سينتو می سوزونه
يه لحظه مکث می کنی
می خوای از کارت منصرف بشی ولی نمی تونی
دوباره ادامه می دی
به آخر استخون سينه که می رسی واميستی
يه خط راست و قرمز رنگ وسط سينه ات کشيده شده
احساس ترس توی چشات موج می زنه
تيغ رو می ذاری زير برآمدگی سينه چپت و خيلی آروم يه برش عرضی تا زير برآمدگی سينه راستت می زنی
حالا طعم درد و سوزش پوستت رو بيشتر حس می کنی
تيغ رو می ذاری روی ميز
با يه دستمال قطره های خون روی پوستت رو پاک می کنی
با ناخنای انگشتای اشاره و سبابه هر دو دستت لبه های بريده شده پوست سينه تو از بالا می گيری
آروم لبه های پوست رو به دوطرف می کشی
دندوناتو به هم فشار می دی و چشماتو می بندی
درد رو توی دونه دونه سلولای تنت حس می کنی
مويرگای پوستت با درد وحشتناکی از گوشت جدا می شن
نمی تونی طاقت بياری و با تموم وجود نعره می زنی
احساس می کنی پوست روی سينه ات آتيش گرفته
چشماتو باز میکنی
دوتيکه پوست قرمز که ازش خونابه می ريزه روی سينه ات مثل دوتا بال آويزون شده
استخونای قفسه سينه ات از زير يک لايه نازک گوشت ديده می شه
ديگه چيزی نمونده
دست راستتو فرو می کنی لای لايه گوشت نازکی که روی استخونای سمت چپ سينه تو پوشونده
انگشتاتو از لايه گوشت رد می کنی و استخون قفسه سينه تو می گيری
با تموم قدرتی که داری استخونو به سمت بيرون می کشی
صدای شکستن استخون و درد وحشتناک اون زانوهاتو خم می کنه
ولی مثه يه مرد دوباره واميستی
استخون شکسته شده رو می ذاری توی شيشه الکل
دوباره با انگشتات استخون پايينی رو می گيری و اونو هم با يه فشار می شکنی و بيرون می کشی
دنيا دور سرت می چرخه
زير پات لايه نازکی از خون زمين رو پوشونده
حالا همه چيز مهياست
اينبار تموم دستت رو می بری توی سينه ات
قلب داغتو توی کف دستت می گيری
تپش اون رو با تموم وجودت حس می کنی
تصميمتو می گيری
خيلی آروم قلبتو از توی قفسش می کشی بيرون
رگ و ريشه ها بدجوری قلبتو محاصره کردن
اما تو بيشتر فشار مياری
يکی يکی رگها کنده میشه
خون از توی سينه ات به بيرون می پاشه اما
اما تو تصميمتو گرفتی
تپش های قلبت کمترو کمتر می شه
آهسته تر و آهسته تر
آخرين رگ هم از قلبت کنده می شه
دستتو بيرون مياری
يه چيزی شبيه يه لخته خون توی دستته
ديگه دردی رو حس نمی کنی
اون لخته خون رو
يا بهتر بگم قلبتو می ذاری جلوی آينه
استخونای شکسته شده رو می ذاری سر جاش
لبه های پوستت رو بر می گردونی و با يه سوزن با دقت از بالا به پايين می دوزی
می ری حمام و يه دوش آب سرد می گيری
احساس راحتی و سبکی می کنی
همون لخته خون لعنتی چه بلاها که به سرت نياورده بود
لبخند می زنی
دور خودت يه حوله سفيد می پيچی و روی صندلی راحتی لم می دی
يه نخ سيگار از توی پاکت بر می داری و روشن می کنی
اولين پک رو با تموم وجودت سر می کشی
بعد از چند لحظه دود رو می دی بيرون
دود سيگار توی فضای سرد اتاقت با پيچ و تاب می ره بالا
تو هم از جات بلند می شی
همراه دود سيگار می رقصی و بالا می ری و از پنجره اتاق می زنی بيرون
تو ديگه حالا آزادی
آزاد آزاد.

2 نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

یه طنز قدیمی!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط نسترن  |