سفرنامه!
سلام بچه ها
من تهران نیستم!
این جا آب و هوا از جهنم هم بدتره.۴۰ درجه!!!!
حالا آب و هوا هیچی!شرجی داره عین چی!
با نادیا (همون وبلاگ یه دختر کوچولو)اومدیم بیرون.آخه اون باید می رفت کلاس به بچه کوچولو ها زبان یاد بده
منم پیچوندم اومدم پاساژ بعدش هم کافی نت پیش شما!
چون کاری ندارم تو این ۱ ساعت که این جام توصیف می کنم چه خبره!
من تنهام این جا با این خانومه مسئول کافی نت.الان یه آقایی اومد برای کارت سوخت ثبت نام کنه.یعنی خانومه ثبت نام کنه.گویا یه چیزی نیورده رفت پست!
الان هم یه خانوم آقا این جا اومدن گویا کارت سوخت ماشینشون اشکال داره!به این خانومه چه؟؟
تو اینترنت مشکل هم رفع می کنن؟؟؟
اوه اوه دختر داییم این جا چی کار می کنه؟؟؟؟
هیچی اومده به من سر بزنه!الان رفت!
ساعت ۶:۱۵.خبری نیست!
یکی داره کارت سوخت ثبت نام میکنه.ماشینش ماله یاسوجه!حالا این جا چی کار می کنه....؟؟
کارش تموم شد ۱۰۰۰ تومنم داد! با این آقایی هم که اومده دوسته داره رو بوسی می کنه!
این یکی کارت اینترنت می خواد.
ساعت ۶:۳۰ خبری نیست!ولی پاساژ داره شلوغ می شه.
یه خانواده ۴ نفره(بابا و مامان و پسر و دختر)گویا می خوان بلیت بگیرن دارن اختلات می کنن!
پسره خم شده رو میز... رو خوبیش طرفه منه!
بیشعور!
الان یه پسره اومده اونم داره کار می کنه.شدیم ۲ نفر!
این خانواده بلیت مشهد می خوان گویا! ۲ تا صندلی هم بیشتر نداره!باید رو هم بشینن
برای قطار می خوان!
شدیم ۳ نفر! ساعت ۶:۴۵! اولی رفت! منم که لنگر انداختم!
خانواده بلیتشون حل شد رفتن بلیت بگیرن!
ساعت ۶:۵۵ . ۲ تا پسر مو سیخ سیخی اومدن بقل دسته من!
الانا دیگه نادیا میاد که بریم دیگه
الان همه رفتن باز تنهام
ساعت ۷! نادیا اومد
نشسته سیستم بقلی!
خوب دیگه ما بریم .
ساعت ۷:۰۵.
فعلا خداحافظ
2
نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط نسترن
|
لعنتی دوست داشتنی(از آلبالو)
اتاق تاريک بود .
فضای گرم و معطر اتاق منو گيج کرده بود .
روی تخت دراز کشيدم .
بهش نگاه کردم .
آروم و ساکت بود .
مثل خودم .
بلند و کشيده .
چشاش برق می زد .
آروم سراسر بدنش رو لمس کردم .
هيچی نمی گفت .
هميشه تسليم بود , تسليم محض .
لبامو گذاشتم روی لبش و با اولين بوسه مثل هميشه آرومم کرد .
بوسه هايی که بين من و اون رد و بدل می شد هميشه کوتاه بود .
دوست داشتم بعد از هر بوسه توی چشای داغش نگاه کنم .
همين سکوتش منو ديوونه می کرد .
اون روزای اول که باهش آشنا شدم برای من پر از اضطراب بود .
ولی اون عين خيالش نبود .
هميشه قرارای من و اون توی کوچه های خلوت , پشت ديوارای بلند و ... بود .
می ترسيدم کسی من رو با اون ببينه .
آخه اون يه جوری بود .
توی همون کوچه های خلوت بوسه های من و اون شکل گرفت .
با اولين بوسه منو اسير خودش کرد .
هميشه وقتی از هم جدا می شديم به خودم قول می دادم ديگه نبينمش ولی مگه می شد .
وقتی با هم بوديم فقط بوسه بود و بوسه .
رابطه ما از اين بيشتر نبود .
يه جورايي فکر می کردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولی .. شايد اشتباه می کردم .
اون از من هيچی نمی خواست فقط دوست داشت لباشو ببوسم .
و لحظه هايي که می بوسيدمش چقدر چشاش برق می زد .
کم کم همه عادت کردن ما دو تا رو باهم ببينن .
هر دو بی پروا بوديم .
توی لحظه های غم و تنهايي منو صبورانه تحمل می کرد .
هيچوقت عاشقش نشدم .
حتی گاهی ازش متنفر می شدم ولی بازم ... می رفتم سراغش .
بهش نگاه کردم .
چشماشو بسته بود .
اتاق بوی عرق تن اونو به خودش گرفته بود .
آخرين بوسه رو ازش گرفتم و مثل هر شب توی جاسيگاری لهش کردم .
لعنتی دوست داشتنی .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از این به بعد نظرها بعد از تایید نمایش داده می شوند!
2
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط نسترن
|
هپی تابستون!
سلام!
هپی تابستون!
آره دیگه یکشنبه کارنامه گرفتیم و به کوری چشم حسودا...انضباط 20!
راستش به خاطر یه سری مسائل می خواستم برم از این مدرسه.برای من که عادی شده بود.9 ماه مدرسه بعدش انضباط پایین و 3 4 مورد اخراج و تابستون دنبال مدرسه و هی بگن انضباطت پایینه و بعد یه مدرسه پیدا کنی و دوستای جدید و دوباره از اول....
ولی الان دیدیم آخه مگه خر مغزت رو گاز گرفته؟
حالا یه مدرسه پیدا شده ای همه کرم ریختی انضباط بهت 20 داده و معدلت هم که بعد نشده...حوصله داری دوباره دوستای جدید پیدا کنی؟
منم که خیر از دوستام ندیدم خدایی این چند ساله.دیگه الان فقط رفقا با آدم می مونن نه دوست و اینا.
البته شاید به خاطر همون مسائلی که گفتم برم از این جا.برم مدرسه کنار خونمون.ولی 80% می مونم این جا.بچه ها می تونن خوشحال باشن!
آمار که گرفتم فهمیدم که 3 تا از هنرستان و 2 تا از انسانی بهمون اضافه شدن.بدیش اینه که کلاسامون از هم جدا می شه دیگه.منم که تغییر رشته می دم به سلامتی از شر زیست راحت می شم!
دیگه میریم سوم و از شر سوم های امسال راحت می شیم.چون کلاسشون می ره طبقه پایین دیگه نمیان کلاس ما.
سوم تجربی ها مخصوصا!
کانال کولر اول از کلاس اینا رد می شد بعد ما.آخرای اردیبهشت بود هوا هم گرم بود.ما هم نمی دونستیم کولر هار سرویس نشدن زدیم کولر رو روشن کردیم
.خلاصه کلاس ما خنک شد ولی یهو دیدم سوما داد و هوارشون رفته بالا
.نگو هر چی خاکه رفته تو کلاس اینا.این قدر زیاد بو که انگار مه گرفته بود کسی هم کسی رو نمی تونست ببینه
!دیگه رفتن شکایت و دفتر کشی و اینا
!
یه کی دیگه بود سوم ریاضی بود.رو هم رفته 130 بیشتر نبود و یکم خپل بود.
من با این تو اردوگاه با هنر دعوام شد
دختره عقده ای داشت با موبایلش ور می رفت منم داشتم رد می شدم و پشت سر دختره رو نگاه می کردم.این فکر کرد من دارم موبایله نکبتش رو نگاه می کنم
.گفت:چیه؟تاحالا موبایل ندیدی
؟
دختره دهاتیه کوتاه خپل زشت بی قواره ی عقده ای به من می گفت موبایل ندیدی
؟منم عصبانی و کشیدمش به فحش و دیگه داشتم می رفتم بزنمش.
دیگه از اون روز باهم لج افتادیم.می گن مار از پونه بدش میاد دمه لونش سبز می شه...جریان ما بود.هرجا می رفتم بود این نکبت
بعدا فهمیدم همه از این بدشون میاد فقط من نیستم!
البته بچه های خوب هم توشون زیاد بود.ما مخلص اونا هم هستیم!
ولی امسال خوش کذشت با بچه ها.خیلی دیونه بازی در اوردیم.دیگه کار به جایی رسید که روانشناس بیارن برامون یا مدیر جلسه بذاره که آدم شین.لطفا!
ان شاالله سال بعدیم سال خوبی باشه!
من فکر کنم باید برم مسافرت.حالا نمیدونم چقدر طول می کشه. 1هفته 1 ماه...
ولی اگه زنده برگشتم می بینمتون!
تابستون خوبی داشته باشین.
فعلا...
2
نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط نسترن
|
از آلبالو
2
نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط نسترن
|
ای خداوند بزرگ!
خداوندا!
مرا وسيله ای برای آرامش قرار بده
در جايی كه نفرت وجود دارد بگذار تا عشق بكارم
در جايی كه زخم هست ، بخشش
در جايی كه ترديد است ، ايمان
در جايی كه نا اميدی است ، اميد
در جايی كه تاريكی است ، نور
و در جايی كه غم است ، شادی 
ای خداوند بزرگ!
به من اجازه بده كه به جای طلب آرامش ، آرامش بخش باشم
درک كنم به جايه اينكه درک شوم و عشق بورزم به جای اينكه به من عشق بورزند
2
نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط نسترن
|