تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker چی توز <
تولدت مبارک نازنین
به رسم خواهری اومدم تبریک بگم به انگلی که تو خونمونه  چون ۲ سالش شده!

تولدت مبارک نازنین

اگه انتظار داری که بگم ببخشید این قدر اذیتت می کنم  کور خوندی

من که اذیتت نکردم...اگه کسی باشه که معذرت بخواد اون تویی چون وقتی یه پس گردنی ناقابل به رسم خواهری بهت زدم رفتی لو دادی...چه گریه ای هم کردیپرو

فکر کردی ۲ سالت شده گنده شدی؟هااا؟؟؟

اصلا تقصیر منه که اومدم تبریک بگم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

چه طور می باشد؟

امروز شنبه می باشد و باز هم تعطیل می باشد .

چند نکته رو می گم الان:

 

1-تبریک بگین به من!

به بلوغ سیاسی رسیده می باشم!!

 

2-باز هم تبریک بگین.تو مسابقات شنای منطقه ای در دو رشته اول و سوم شدم

 

3-نمره ادبیات من 12 می باشد!بس که معلم ما بیشعور می باشد.خیلی عقده ای می باشد!با این وضع تازه من بالاترین نمره کلاس می باشم!بابایم می گوید:تو خجالت نمی کشی با نمره ادبیات 12 برای جوانان مردم وبلاگ می نویسی؟  من از شما معذرت می خواهم!

 

4-بابایم انضباط پارسال من رو امسال دیده می باشد.او خیلی عصبانی می باشد!او می گوید:تو خجالت نمی کشی با نمره اتضباط 16 برای جوانان مردم وبلاگ می نویسی؟  من باز هم از شما معذرت می خواهم!

 

5-به مناسبت بالا رفتن انضباط من در مدرسه خانه ما خیلی مهمان بوده و من شمع محفل می باشم!همه به من می گویند:دختر با انضباط!و هی آدم را بوس می کنند.مادر بزرگم می گوید:بچه ام تمام می شود!!یک آقایی از داخل ضبط می گوید:نسترن ای عشق من.....

من نمی دانم خواننده که می باشد(!)بابایم می گوید:تو بنویس شهرام ناظری!(پ.ن:کودک فهیم)

 

6-این قطری ها خیلی بی شعور می باشند.در حق بی باک و امیری(جاسم)جر زنی کرده می باشند!

رفته کلی تابعیت گرفته!تیم بسکتبال که تیم منتخب قاره آفریقا می باشد.وزنه بردار که بلغاری می باشد.کم مانده بود به دیوید بکهام تابعیت قطری داده می بودند! ایران هم که کلم می باشند!

 

7-دو تا ماهی 2 ماه پیش گرفته می باشم.به امید این که این ها دو روز بعد مرده شوند.از این ماهی ها که دم می دارند.یکی آبی یکی قرمز.به نام های شلغم و کلم!ولی دو ماه است که اینا زنده می باشند.خیلی سگ جون می باشند!

 

8-معلم زبان ما خیلی مهربان می باشد.او یه روز تصمیم گرفت با ما به طور پیشرفته کار کند.او به ما گفت:بچه می خوام از این جلسه پیشرفته کار کنم.

Ok every body repeat after me: banana!

او خیلی خر می باشد.

 

9-پارسال در مدرسه قبلی ما سه آزمایشگاه داشتیم به چه بزرگی!امسال یه مثقال آزمایشگاه داریم به چه کوچکی!ولی این مانع کار ما نمی باشد!این عکس های ما می باشد که داریم واکنش پذیری سدیم ، منیزیم و لیتیم را نسبت به آب آزمایش می کنیم!(کیفیت عکس ها بده)

http://i17.tinypic.com/48dpxxc.jpg

http://i14.tinypic.com/2h87hiu.jpg

http://i16.tinypic.com/33dxixl.jpg

 

10-یه روز معلم زیست امر کرد که از آزمایشگاه مانکن بدن انسان که اتفاقا لخت بود را به کمک طیبه بیاورم.همان موقع ناظممون کرمش گرفت و گفت این برگه رو بده به معلم دینی که در کلاس اول ها می باشد.

ما هم با مانکن رفتیم سر کلاس اول ها.معلم دینی در را باز کرد و دید یه مرد لخت از پشت(!)جلویش می باشد!یه جیغی کشید که خدا می داند!

 

11-بعد اون ماجرا من و طیبه کرممان گرفت و این دفعه با اسکلت رفتیم در کلاس هندسه!معلم در را باز کرد، من فکش را تکان دادم و طیبه دستش رو و گفتیم:سلام!

معلم با جنبه ای بود و به رو خودش نیاورد که شاش بند شده است!

 

12-اسکلت 2 متر پا داره و ما با اون تکواندو کار می کنیم!

 

13-این پست را ادبی نوشتم!این طرز نوشتن چه طور می باشد؟

2 نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط نسترن  |

از این نسترن خانم یاد بگیرین

الان ساعت 8:15 صبح شنبه می باشد و مدرسه ها تعطیله!!کاش بیشعورها دیشب می گفتن که من از خوابم نزنم که دیگه خوابم نبره بیام اینجا!

اینا عکسای اردو اون دفعه می باشد:

 

http://i14.tinypic.com/47uhvty.jpg

http://i16.tinypic.com/2rgyg40.jpg

http://i16.tinypic.com/42jytg8.jpg

 

یه اتفاق خیلی مهم:

یه روز خیلی سر و صدا راه انداختیم ناظممون اومد نصیحت و این حرفا.

گفت چرا این قدر اذیت می کنین؟خستم کردین.انضباطتون از دم 10!!

این کارا چیه؟

مثلا از این نسترن خانم یاد بگیرین!!!!!!!!!

چه دختر خانم و با انضباطیه!

از همه نظر عالیه

از نظر انضباطی که خیلی خوبه!

 

همه یهو ساکت شدن

شک وارد شده بود.ناظم که رفت همه ریختن سرم به کتک کاری و فحش دادن

که تو با انضباطی؟

رفتم خونه به مامانم گفت خیلی خوشحال شد.بعد زنگ زد به بابام اونم زود اومد خونه ببینه چه خبر شده

باورشون نمی شد!خیلی خوشحال شدن.

اگه می دونستم اینقدر خوشحال می شن زودتر بچه خوبی می شدم!

البته من کارای خودم را همچنان ادامه دادم و می دم

ولی گویا یا اون ندیده یا من قسر در رفتم!

خلاصه این که مامان بابام به آرزوشون رسیدن!

 

2 نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط نسترن  |