سلام ![]()
از مسافرت برگشتم.بد نبود،خوش گذشت.اون جا هم نادیا دست از سرم بر نداشت.اومد خراب شد رو سرم.![]()
این دفعه می خوام سوتی های بروبچ رو بگم.این احتمالا آخرین پست درباره خاطرات سال تحصیلی قبل می باشد.![]()
شادی همیشه تو سوتی دادن استاد بود.بیشترین سوتی رو شادی داد.
البته اینا بیشترین خاطره است تا سوتی(همینی که هست)![]()
مهرناز:سر کلاس عربی،معلم عربی داشت کلمه های عجیب غریب می گفت.
مهرناز هم زوم کرده بود تو تخته تا یه چیزی حالیش بشه.معلم عربی فهمید.
معلم عربی:چته مهرناز؟چرا این طوری نگاه می کنی؟
مهرناز:یه سوال داشتم
معلم عربی:بگو
مهرناز:ببخشید خانم...شما این کلمه هارو از کجاتون می کشید بیرون؟
معلم عربی:خیلی بی ادب شدیا
تو همین لحظه طیبه خوشحال شد.چون همه میگفتن از وقتی مهرناز اومده پیش طیبه نشسته بدتر شده.طیبه خوشحال شد که بهش گیر نداد.ولی همون موقع معلم عربی گفت:میدونم از وقتی کنار طیبه نشستی این طوری شدی!
حالا بماند که طیبه لبخند ژکوندش خشکید!![]()
من:یه بار از طرف مدرسه رفته بودیم ختم شوهر معلم دینی تو مسجد بلال صدا سیما.سر راه معلم پرورشی گفت بریم برای شهیدهای گمنام فاتحه بخونیم.
رو قبر اینا برف نشسته بود.من به سنا که روبرو من بود گفتم:سنا،این برفا رو بزن کنار اسماشون رو ببینیم!
معلم پرورشی فکر کرد من مسخره کردم.خودم هم تا وقتی که یان گفت اینا گمنام می باشند نفهمیدم چی گفتم![]()
طیبه:دیوونه رفته از معلم پرورشی پرسیده:چرا شهید های گمنام رو زدن فرزند روح الله؟یعنی روح الله این قدر بچه داشته که اسماشون یادش نمونده؟![]()
یان و حدیث:تو راه پله یان داشت شعر قمیشی می خوند:تصور کن اگه فرهاد...
البته ما فهمیدیم منظورش اینه:تصور کن اگه حتی...![]()
اونجا حدیث کلی به یان خندید.دو دقیقه بعد حدیث یادش اومد شب داریم باهم می ریم سرزمین.اونم اومد شعر بخونه:دعا کن نره امشب...چه خوش تیپ زده امشب...
البته ما فهمیدیم منظورش اینه: دعا کن نره امشب...چه خوش می گذره امشب...
این دوتا از اول مغزشون لمس بود.![]()
الهام:سوتی های الهام تو اینترنت و خیلی ضایع بود.نمی شه گفت...
شادی:آخرین روز امتحان از الهام خیلی جدی پرسید:الهام؟...اکراین طرفای اوشن فشمه؟![]()
تازه این یکیش بود!![]()
سنا:سر ریاضی از بس کرم ریخت معلم عصبانی شد و گفت: به خدا این میله هارو می کنم از پنجره پرتت می کنم بیرون!
سنا:ان شا الله با هم میریم!
یکی از بچه ها(فکر کنم زکیه بود):
معلم:بچه امسال رو چی نام گذاری کردن؟یادم نیست
زکیه:سال سگ!
معلم: (نشنید زکیه چی گفت) یادم اومد...سال پیامبر اعظم بود!
راستی...اسم نازنین رو عوض کردیم...
گذاشتیم حسن...
چون کچلش کردیم!![]()
![]()
| |||
|
|
من زنده ام!به خدا! باور می کنی؟ آیا؟![]()
خیلی وقته نبودم.داشتم اتاق مرتب می کردم.آخه از ۳۶۵ روز سال ۴۰۰ روزش اتاق من نامرتبه.![]()
نمی تونم تمیز نگهش دارم.دو ماه اتاق مرتب می کنم ولی در عرض دو روز به هم میریزه.(دقت کن خودش به هم می ریزه.من کاریش ندارم!
)
دیگه تابستونه و مهر خواهرانه(!)گل کرده و نازنین رو نگه می دارم.روزای زوج پیش منه روزای فرد مهد کودک.چون من کلاس دارم.از بس نگهش داشتم بوی پوشک و شیر پاستوریزه و کلا بچه(بچه که نه.مصیبت!)گرفتم.![]()
راستی ۱۱ مرداد بالاخره راه رفت.
نازنین رو میگم.بدبختیا همین طوری که چهار دست و پا می رفت زیاد بود.الان دیگه...
الان که دارم می نویسم نارنین نیست.وگرنه الان زل زده بود به یاهو مسنجر!عاشقه اون یارو کله زرده می باشد.(اون جا که می خواد بره تو نیشش رو باز می کنه)![]()
راستی یاران اوشن! خیلی بی معرفتن!بی شعورا!
(به غیر از طیبه
)
طیبه رو از مدرسه انداختن بیرون! به مامان بابای من گفتن از اخلاق دخترتون راضی نیستیم(جهنم)
ولی گفتن با تعهد می تونه بیاد.به طیبه گفتن اصلا نمی تونه بیاد!
من از ترم اول می خواستم بیام بیرون دیوونگی کردم نیومدم.
آخرای سال هم گفتم نمیام.اگر هم بخوام رام نمیدن.همین طوری هم شد.طیبه هم می دونست راهش نمیدن.یادمه یاران اوشن گریشون گرفت و گفتن با هم میریم(همه با هم) یه مدرسه دیگه!![]()
همشون همون جا موندن.خوش بگذره.نمی گم بیاین بیرون.ولی حداقل یه سراغی چیزی....
ای بابا!اینا همون یاران اوشن می باشن که همه می گفتن با معرفتن!اگه این معرفته...پس امسال به خیر کنه با دوستای جدید.
قربون مرامت طیبه! فقط طیبه توشون با معرفته!
جاتون خالی روزی دو بار به هم زنگ می زنیم به مدرسه قبلی فحش می دیم و به ترک دیوار می خندیم!![]()
راستی من باید برم مسافرت.احتمالا تا آخر مرداد.خودم دوست ندارم برم
.حالا شاید کافی نتی چیزی رفتم.
فعلا بای
یاران اوشن رو دیدین به ما هم خبر بدین.لطفا!
http://i6.tinypic.com/23svreh.jpg (یه عکس از نازنین)