سلام!
بالاخره دوازدهمین و آخرین اول مهرمم تموم شد!![]()

هم خوشحالم که بالاخره مدرسه تموم شد هم ناراحت!
آخه کجا میشه این همه دیوونه بازی و اسگل بازی در اورد؟![]()
البته خوشحالیم بیشتره!
چون به هر حال ما کاره خودمون رو می کنیم!
می خواد مدرسه باشه یا دانشگاه یا هرجا دیگه!![]()
روز اولم برنامه ای داشتیم!
من که آخرای برنامه رسیدم سر صف٬ همونم با بچه ها زدیم تو سر و کله هم!
مثل مور و ملخ شاگرد جدید ریخته.یکی از این شاگرد جدیده اومد تو حیاط پشت سرش باباش اومد با کت شلوار و کروات و کلی شیک و پیک و این صحبت ها٬ برای دخترش بوس فرستاد و بای بای کرد!
حالا منم اون وسط جلو همه شروع کردم بای بای کردن و دست تکون دادن! 
بنده خدا آقاهه چند ثانیه مات موند.حتما داشته فکر میکرده اینجا کجاست بچم رو نوشتم!
![]()
خلاصه حرفاشون تموم شد بعد ما به عنوان بزرگان مدرسه(اهم
) اولین نفرا داشتیم می رفتیم که بریم کلاس یهو مدیر پرید جلومون که صبر کنیییییییییییید!
حالا ما چیه چته چی شده؟؟
بعد گفت با یاد و نام خدا برین سر کلاس و درسای سال تحصیلی جدید!
حالا انگار ما هم اول مهرمونه و اونایی که تابستون میومدن مدرسه یوگی و دوستان بودن!

مژگان بهش گفت باشه به خاطر تو سوره بقره می خونم بعد میرم!!
عجب روزه پرباریم بود٬ گسسته٬گسسته٬دیفرانسیل٬دیفراسیل!![]()
نابود شدیم.اونم زبون روزه تا ساعت ۲ و نیم!![]()
بدتر از اون اینکه بقیه بچه ها ۱۲ و نیم تعطیل شدن
.آی سوختیم ما!!!![]()
زنگ که خورده بود وایساده بودیم هرکی میرفت خونه فحششون میدادیم! حالا همه هم جدید!![]()
نیوشا هم که ترکونده بود با لاک قرمز اومده بود مدرسه!!!![]()

بهش میگم چرا اینطوری اومدی؟
گفت دیشب احیا بودم!!!!
![]()

موقع برگشتن من و طیبه و شبنم تو ماشین عقب نشسته بودیم ویدا هم جلو بود
بعد تو ترافیک ماشین وایساده بود نزدیکه اونجا یه سوپر بود یه پسری هم جلوش وایساده بود.
از تو سوپر یه مادر و بچش اومدن بیرون٬کیفه بچهه دسته مامانه بود که روش عروسک <<دیدی>> خواهر دکستر بود.(همون کارتونه که پسره دانشمنده و یه خواهر دراز داره
!)
شیشه ماشین پایین بود٬ماشینم دقیقا بغل سوپر بود. من گفتم ا شبنم این دیدی ه!
خواهر دکستر!
مسیر دیده ما هم مامانه و بچهه بودن که پشت سر پسره بودن!
حالا پسره به خودش گرفته بود دهنش وا مونده بود ما چی میگیم! 
دیدی؟؟؟
خواهر دکستر؟؟؟؟
فکر کنم بنده خدا به خودش شک کرده بود!
رنگش پرید یهو![]()
![]()
امروز صبح٬سرایدار مدرسه وایساده بود دمه در٬من و بچه ها هم سلام کردیم و داشتیم می رفتیم تو اینم جواب سلام مارو اینطوری داد:
ســـــــــــــــــــــــــــــلام به کفتران آسمان عشق!
![]()

همون موقع زنش از بیرون اومده بود گفت این خرسای گنده کجاشون شبیه کفتره؟!؟؟

این روزها همه اسگلند!! شما چطور؟؟؟![]()

اینم دیدی ( مو زرده!) به همراه دکستر و خانواده!!![]()
من الان در تعطیلات تابستونی به سر می برم!
مثلا!
از ۱۵ شهریور تعطیلمون کردن ولی کلی برنامه واسه درس خوندن دادن که به هیچ کدوم عمل نکردم هنوز! 

نتیجه های کنکورم که اومد هی می گفتم ۱ سال دیگه همین موقع نوبت منه
یعنی سال دیگه وضعیتم چطوریه
امسال آزاد آزمایشی شرکت کردم انتخاب اولم نرم افزار تهران-شمال بود که نیوردم ا
نتخاب دومم نرم افزار بافت کرمان بود که قبول شدم!
بازم جای امیدواریه که یه چیزی قبول میشیم٬ به هر حال ولی این چیزه کجا باشه مهمه!
یکی از دوستام از انگلیس اومده بود چند وقت پیش٬ وقتی دیدمش گفت ما اونجا دوره ی پیش دانشگاهیمون ۲ ساله که پیش نیاز رشته دانشگاهیمونه.
مثلا خودش می خواست تو دانشگاه معماری بخونه٬ پیش دانشگاهیش درس های معماری و اینا بود.
باز این طوری به نظر من خیلی بهتره. یکی که می خواد تو دانشگاه کامپیوتر بخونه یا هر چی دیگه باید درس هاش با کسی که می خواد برق بخونه یه فرقی باید بکنه! یا بقیه رشته ها هم همین طور!
تازه اونم تو فضای مدرسه های اونا! کاری به مختلط بودن یا نبودنش ندارم٬ ولی درسای اونا از ما سبک تره و فضای مدرسه شاده و جشن و کلی تفریح و اینا.
ما بزرگ ترین جشن مدرسه هامون جشن انقلابه که اونم همیشه ته تهش درست کردن روزنامه دیواری با مطالب تکراری و پخش شدن ۳-۴ تا آهنگ انقلابی و تعریف کردن خاطرات تکراری معلم ها و ...
حالا تفریح به جهنم٬ این همه استرسی که تو مدرسه هست چی؟
همین بچه های کلاس خودمون! با این که عین خیالمون نیست و خیلی شاد و سرخوشیم٬ ولی بیشتر بچه ها عصبی شدن. مثلا یه روزهایی هست سر یه مسئله خیلی کوچیک همه می پرن به هم.
خودم از بس شب ها بیدار بودم سر درد شدید گرفتم که با آرام بخش و مسکن و اینا هم آروم نمیشه.
یه سری درس که دوست نداری و شاید حالت هم ازش به هم می خوره می شینی می خونی بعد میری سره جلسه امتحان برای این که بگن مثلا داریم باحاتون قوی کار می کنیم یه سری سوال معلوم نیست از کجاشون در میارن٬ بعد نمرت میاد پایین و کلی سرکوفت از معلم و پدر و مادر که درس نخوندی و توام می بینی چه بخونی چه نخونی هیچ فرقی نمی کنه و ول می کنی!
بگذریم!
برای کی مهمه؟
چه گندی خورده به تابستونمون ها!![]()
از شنبه تا ۴ شنبه باید بریم!
امسالم که مسئولین مدرسه به معنی واقعی کلمه٬ رم کردن
پارسال این پیش های ما به صورت علنی موبایل میاوردن و ابروهاشونم تمیز کرده و اینا!
حالا امسال یکی از بچه ها عروسی بوده ابرو هاش رو یکم تمیز کرده٬ مدیر و معاون و ناظم و اینا به قصد کشت بهش تذکر دادن!
خیلی خنده بود! ناظمه بهش گفت پارسال بعضی از بچه های ما صورتشون مو داشت دست نمی زدن!آدم لذت می برد!
بله واقعا! آدم لذت می بره دختر می بینه با سبیل!![]()
خیلی دارن اذیت می کنن ساله آخری! البته کسی هم محل... نمی ذاره!
دیروز معلم فیزیک شاکی بود که چرا تمرین نمی کنیم و تست کار نمی کنیم و اینا!
بعد گفت:
ببینین خانوم ها! من که بالا سر شما نیستم ببینم تست می زنین یا نه. اگه یه طوری بود که با هم زندگی می کردیم٬ پیش هم بودیم...
بعد دید ما این طوری داریم نگاش می کنیم
ادامه داد:...مثلا اگه خواهری٬ فامیلی٬ یا من تو یه طبقه شما یه طبقه دیگه...!!
خلاصه این که ماست مالی کرد!![]()
یه سوتی هایی می دن که اصلا جاش نیست بگم! وب فیلتر می شه!
امروزم که معلم شیمی قاطی کرده بود می خواست بگه این خانوم نمره نداره گفت این خانوم چیز نداره
!
یا همون معلم فیزیک! طول دو بردار رو یه چیز دیگه می خونه!![]()
وضعیتی داریم ما خنده!![]()
امروز یاسمن کرم اتو برنز زده بود به دستاش٬ معاون بهش می گفت برو دستات رو بشور
!!!!
فکر می کرد کثیفه
!! قهوه ای شده!![]()
یا این ناظم وحشی٬ در کلاس گیر کرده بود می خواست وا کنه هی تق تق می کوبید به دیوار! شبنم هم که نمی دونست پشت در کیه! داد زد آروم باش وحشی
!
فکر می کرد یکی از بچه هاست! حالا این ناظمه در رو باز کرد شاکی بود ما هم هر هر می خندیدیم بهش!
قرمز شده بود
اینم یه سوتی از یاسمن:
بچه ها همسایه پشتی نیلوفر اینا یه سگ دارن مثل خر پارس می کنه!!!!
![]()
خوش باشین!
سلام
نمی دونم ماجرا رو شنیدین یا نه!!؟ برای چند وقت پیشه.
یه دختر عراقی دانشجوی زبان انگلیسی دانشگاه بصره بود و به طور داوطلبانه در اردوگاه های جنگی عراق کمک می کرد. سرباز 22 ساله ای عاشق دختره می شه و این رو یک روز تو خیابون به اون میگه. همون روز پدر دختره به خونه میاد و بی مقدمه دخترش رو می کشه!
چون یکی از دوستاش دختر بخت برگشته رو دیده که داشته با سربازه حرف می زده!
مادره وقتی می بینه شوهرش پاشو گذاشته رو گلوی دختره و داره خفه ش می کنه، پسراش رو صدا می کنه تا خواهرشون رو نجات بدن. برادرها هم از راه می رسن و مردونه به باباشون کمک می کنن تا دختره رو بکشه. بعد هم جنازه ش رو تیکه تیکه می کنن و می ریزن توی گودال
فقط هم 2 ساعت باباهه رو توی بازداشتگاه نگه می دارن و پلیس ها هم به خاطر غیرتش تبریک گفتن.
این ماجراها تو ایران و خیلی از کشور های خاورمیانه اتفاق میوفته و حجت بری بودن اسلام از این فجایع، فتوای خیلی از مراجع تقلیده که صراحتا در مقابل پدیده قتل های ناموسی موضع گرفتن و اون رو منکر، محکوم و از نظر شرعی حرام می دونن و جنایتی کامل اعلام کردند.
رئیس پلیس نیروی انتظامی اعلام کرده 63 درصد از زنانی که در ایران به قتل می رسن، به دست محارمشون کشته می شن.
محارم یعنی پدر، برادر، شوهر!
این ها معمولا قتل های ناموسی هستن. قتل هایی که پدر، برادر، همسر، فرزند یا یکی از خویشاوندان نزدیک زنی اون رو به دلیل سوظن یا اتهام اخلاقی به انگیزه حفظ ناموس به قتل برسونند.
یعنی نزدیک ترین آدم ها، صمیمی ترین رابطه ها، امن ترین آغوش ها، گرم ترین پناهگاه ها...
پ.ن: چلچراغ
واقعا چقدر زشته بعضی ها وبلاگ می زنن٬ نمی رسن بیان پست بزنن
!
بالاخره نوبت منم شد
کنکور رو می گم
!
از ۲۲ تیر مدرسه شروع شده ما هم بی تابستون شدیم
البته من که به صورت خیلی سرخوش اول یه سر رفتم شمال یه هفته بعدش هم رفتم جنوب
!
کلی هم شاگرد جدید اومده همه هم خرخون
!
از این ها که معدل بالای ۱۹ و زنگ تفریح هم می شینن درس می خونن
!
البته درستش همینه ها! ولی این چیزها برای ما عادی نیست اصلا!
معلم هامون خوبن همه ولی از اینا که ۱ جلسه درس نخونی شوتی بیرون!![]()
به جز معلم های زنمون که ۳ تا بیشتر نیستن بقیه معلم مردا یه طوریشون شده!
یکی که ۳ تا از انگشتاش قطع شده
یکی یه بند انگشت نداره
یکی لگنش در رفته!
یکی انگشت شصتش از جا در اومده و جر خورده و اینا با بخیه وصل کردن براش
!
خلاصه این که شبیه پارا المپیک می مونه بیشتر تا مدرسه
![]()
یه کولر گازی هم داریم تو کلاس٬ شده اسباب بازی ما
! (ندید پدیدن دیگه! ندید پدید!)
مسئولش هم منم!
خیلی خوش می گذره!
مثلا همه دارن آب پز می شن از گرما٬ منم رطوبتش رو زیاد می کنم درجه اش هم گرم می کنم کلاس می شه عین شمال!
بعد می گن زیادش کن بابا
! منم می گم هوا گرمه دیگه بیشتر از این نمی شه
!
یا سرد می کنم کلاس رو از اون طرف هم کولر آبی رو روشن می کنم همه یخ می کنن!
مخصوصا این میز جلویی ها! نیست خر خونن حقشونه
!
یا مثلا معلم بیچاره سینوزیت داره دریچه کولر رو تنظیم می کنم دقیقا رو سرش!
یه بار معلم عربی گفت دریچه کولر رو چرخشی کنین٬ شبنم گفت: مگه پنکه اس که بچرخه؟؟؟![]()
گویا شبنم تو ذهنش نمی گنجه دریچه کولر بتونه بالا پایین بشه!![]()
چیکارشون کنم ندید پدیدن دیگه! ندید پدیدن!
یه سوتی دیگه از شبنم: بحث سر رتبه های کنکور بود که من و طیبه ۸ می شیم
و یاسمن ۲ و ...
شبنم گفت به نیت ۵ تن٬ ۱۰ می شم
!
ضمن اهدای گلابی بلورین به شبنم امیدوارم به نیت ۱۴ معصوم ٬ ۱۴ تا صفر داشته باشه رتبش!![]()
بله دیگه حالا سال دیگه که عکسم رو زدن جزو نفرات اول و هی تو تلویزیون نشونم دادن و تبلیغ کانون و گاج کردم٬ شما کلی افتخارتون میاد و می گین می شناسیمش و وبلاگش رو می خوندیم و اینا!

می تونین از همین الان مهندس صدام کنین!
خوب بسه دیگه الان به همین مقداری که صرف نوشتن وبلاگ کردم٬ رقبای من مشغول تست زدن می باشند و من الان کلی تست عقب افتادم و ممکنه ۱۰۰۰ تا جا به جا بشه رتبه آدم
!
شما هم فهمیدین حالم خوب نیست نه؟؟
از طرف وبلاگ مامان نی نی به یه بازی دعوت شدم. بازیه چی دوست داری چی دوست نداری!
البته من چند سال پیش این بازی رو انجام داده بودم. حالا یه بار دیگه به خاطر مامان نی نی
!
دوست داشتنی هام:
به جز خانواده و دوستام و رفقا
، خلاصه ی دوست داشتنی هام اینان:
۱- بچه!
بچه کوچیک خیلی دوست دارم. مخصوصا اگه نوزاد تا ۱ ساله باشه
!( بگذریم که زیاد با خواهر خودم که ۳ سالشه نمی سازم
!)
۲- غذا
آدم شکمویی نیستم ولی کلا از غذا خوردن و غذا درست کردن خوشم میاد. غذایی هم نیست ازش بدم بیاد. حتی کله پاچه! در ضمن آشپز ماهری هستم
!
۳- شکلات
فکر نکنم کسی از شکلات بدش بیاد ولی من بیش از حد از شکلات خوشم میاد
! مخصوصا گلاکسی، اسنیکرز، رافائلو، توبلرون و...
4- وسایل مارک دار
چیزهای مارک دار دوست دارم و اگر چیزی بخوام بخرم و پولم به اندازه کافی باشه حتما مارک دار می خرم! برای کیف و کفش پوما، برای لباس فراری و لاکوست، برای عطر و ادکلن فراری و دیور و هگو باس، برای شلوار تامی و....
5- کادو گرفتن و کادو دادن![]()
خرید کردن برای کادو و تزئین کادو و ... خیلی دوست دارم!
6- کرم ریختن به دیگران
با مردم آزای اشتباه نشه
! منظورم شوخی های ناگهانیه
!
7- نقاشی و موسیقی و عکاسی
نقاشی کشیدن و پیانو زدن و موسیقی گوش کردن مثل آرام بخش می مونن برام
8- رنگ آبی آسمونی
9- فیلم ترسناک و هیجانی
10- حرف زدن، بحث کردن ، سر و صدا کردن و جشن و مهمونی
!
11- پارک
قدم زدن تو پارک و بازی کردن با بچه هایی که تو پارک هستن ( مثلا دنبالشون کنم، بیان پشت سرم قطار شیم و این کارا
)
12- بالشت بازی
یکی رو پیدا کنی با بالشت پر بزرگ بزنین تو سر و کله هم![]()
!
13- دریا
و هرچیزی که با آب باشه! مثل آب بازی، استخر ...
14- ورزش و فوتبال
15- گردش و مسافرت
16- بازیگر و ورزشکارای مورد علاقه ام
که کم هم نیستن
!
دوست نداشتنی هام:
یه چیزایی مثل فقر و جنگ و آدم دو رو و دروغگو و اینا که همه بدشون میاد ولی من زیاد از چیزه خاصی بدم نمیاد. یه چیزایی مثل:
1- کریس رونالدو ![]()
2- معلم فیزیک سال دوم دبیرستان
3- لوس حرف زدن
مثلا به دختر بگی دخمل یا به پسر بگی پسمل و این جور چیزا![]()
4- مارک Play Boy
خیلی چیپه به نظرم! مخصوصا برای پسر
!
5- شاید باورتون نشه ولی از سرایداره خونه بقلی بدم میاد!
6- کوچه تقوی و کارگرای ساختمون توش
!
بسه دیگه همینا! حالا اگه چیزی هم یادم اومد اضافه می کنم بعدا
!
این وبلاگ ها هم دعوت می کنم این بازی رو انجام بدن
:
من و تو
دری به سوی دل تنگی هام
یه دختر کوچولو
برادر توتی
و هر کی دلش خواست!
فعلا
!
سوییس همراه اتریش یکی از میزبانان مسابقات فوتبال جام ملت های اروپاست و مسولان شهری زونیخ هم مجسمه های بالاک از آلمان٬ کریم بنزما از فرانسه٬ فن پرسی از هلند و... رو ساختند.
البته تو این جمع ۱۱ نفری نماینده ای از ایتالیا نیست![]()
!
امیدوارم فقط به این خاطر باشه که لباس های تیم ایتالیا رو شرکت پوما تامین می کنه. ولی به هر حال جام ملت هاست و یه نماینده از همه کشورها باید می ذاشتند
.
اگه دقت کنین سرپوش پیتر چک٬ دروازه بان تیم ملی فوتبال چک رو هم می تونین ببینین
!



ســـــــــــــــــــــــــــلام!![]()
امتحان ها دیگه آخراشه و یه حس وحشتناکی بهم می گه گند زدم به هرچی امتحانه!![]()
خدا رو شکر ۲ تا از سوال های فیزیک و ۱ سوال دینی گویا ( گویــــــــــا!!!
) حذف یا نمره اش پخش می شه!
آخه یکی نیست بگه کرم یه جایی دارین سوال ناجور میدین که بعد یه همچین کاری بکنین؟![]()
آخه سادیسم دارین این قدر سخت می دین؟؟![]()
دهنتون مورد مرحمت!![]()
شرمنده ولی بعضی جاها نمی شه کوتاه اومد!
خلاصه این که چه بد دادیم چه خوب تابستون داره میاد و تابستـــون کوتـــــــــــــــــــاهــــه
و دوباره کنار آب زیره ستاره هاییم و این جور صحبت ها و شعر های قبیه!![]()
ولی خوب چه تابستونی... ![]()
پیش دانشگاهی و کنکور و ...![]()
کلاس های پیش هم از تیر شروع می شه و من هنوز پیش ثبت نام نکردم و هنوز هم معلوم نیست کجا می خوام برم!![]()
![]()
خلاصه این که بیخیال این بدبختی ها!
عشق همینه تو زندگیمون...
می خوام بیای دمه گوشم بگی...
۱- سلام چطوری؟
۲- چه خطر؟![]()
۳- به به چه زندگی زیبایی!![]()
۴-******![]()
ادامه سفرنامه رو با کمی تاخیر می نویسم!(فقط کمی!
)
شب قبلش یکی از معلم ها اومد تو خوابگاه ما بخوابه٬ بیچاره شد!
من که همش داشتم بچه هارو می ترسوندم (نوشتم قبلا:-")
نیلوفر که رو تخت بالایی بود٬ همش رو تخت های بالا رژه می رفت و می دوید! (یورتمه مناسب تره
!)
هانیه که نصف شب یهو گشنه اش می شد ![]()
بقیه هم که همون طوری که خوابیده بودن بهم تیکه می نداختن و می خندیدن!![]()
برای همین صبح همه خوابشون میومد! به زور اومدن بیدارمون کردن![]()
حالا بماند چقدر طول کشید تا آماده شدیم! آخرین کلاسی که آماده شد ما بودیم!
رفتیم تو رستوران صبحانه خوردیم و سوار اتوبوس شدیم و رفتیم چهل ستون
اونجا پر توریست خارجی بود و همشون از ما خوششون اومده بود هی میومدن با ما عکس می نداختن!

تو ساختمون ۴۰ ستون عکاسی با فلش ممنوع بود. اونجا فقط یه خانومه بود که تذکر می داد. حالا فرض کن ۳۶ تا دانش آموز ریختن اونجا همه هم با فلش عکس می ندازن!![]()
زنه دیوونه شده بود! هی داد می زد فلش نزن خانوم!
مگه من با شما نیستم!![]()
بعد از اون سوار اتوبوس شدیم مثل همیشه مشغول بزن برقص بودن ( استثنا من چون حالم بد بود این دفعه زیاد همراهی نکردم
!) یهو مدیر زنگ زد به یکی از معلم ها.
معلم ها علامت دادن ما هم شروع کردیم: یار دبستانی من!
بعد که حرفشون تموم شد یکی از معلم ها علامت داد گفت: تموم شد برین بندری!
خلاصه بعد از ۴۰ ستون رفتیم میدوون نقش جهان!
از اون جا هم چند قسمت شدیم برای خرید کردن و قرار شد ساعت ۱ هم جمع شیم کنار عالی قاپو.
خلاصه منم حالم بد بود حسابی اصلا نمی فهمیدم چه خبره و کجام!![]()
من و طیبه ۲ تا کلاه کابویی خریدیم خیلی خنده بود![]()
هر کی ما رو میدید کیو کیو می کرد ما هم می شستیم رو زمین مثل حالت آر.پی.جی زدن و شلیک می کردیم!![]()
بعد از اونم کلی گشتیم تو مغازه ها. من یه گردنبند سنگ ماه تولدم (اسفند) رو گرفتم٬ یه جعبه ٬ یه چاقو ضامن دار ۲۱ کاره(!) ٬ یه تابلو که نقاشی رو سرامیک ٬ یه خنجر :-" ٬
یه دستبند و یه کیف که توش چندتا ماشین بود برای نازنین!![]()
بعد از اونم از بچه های خودمون جدا شدم رفتم نشستم. حالم افتضاح بد بود!
نشسته بودیم دمه یه مسجدی که نمی دونم اسمش چی بود ولی مسجد امام نبود! با بچه ها خرید هامون رو به هم نشون می دادیم.
نیوشا نزدیک ۵-۶ بار درشکه سواری کرده بود حالا گیر داده بود بریم بازم !![]()
خلاصه با سحر و نفیسه و نیوشا (بچه های دوم) و نیلوفر (یکی از اول ها)رفتیم درشکه سواری و جاتون خالی خیلی خوش گذشت!![]()
از درشکه سواری که داشتیم بر می گشتیم طرف همون مسجده دیدم همه وایسادن این طوری
!
نگو اینا دنبال ما می گشتن که بریم و ما هم سرخوش رفته بودیم درشکه سواری!![]()
از اونجا همه راه رو پیاده رفتیم تا رستوران. خیلی دور بود و کلی هلاک شدیم تا رسیدیم!
منم هی حالم داشت بدتر می شد! همون موقع تو رستوران قرار شد یه هواپیما بگیرن من برگردم!
دیگه منصرفشون کردم! فکر کن وسط اردو بر می گشتی!![]()

بعد از ناهار رفتیم دانشگاه هنر تو فضای بازش نشستیم استراحت و اینا!
چه جای با صفایی بود!![]()
خلاصه اونجا دیگه من حالم وخیم شد و این حرفا
دیگه معلمه دستش درد نکنه سری یه تاکسی گرفت من رو برد درمونگاه.
اونجا هم سری ۲ تا آمپول زدن بهم حالم بهتر شد!![]()
بعد از اونجا هم رفتیم داروخونه دواهای من رو بگیرم که نداشتن هیچ جا
دیگه من و رسوند پیش بچه ها خودش رفت دنبال داروها!
یه سری از بچه ها هم برگشتن میدوون نقش جهان که بنا ها رو ببینن. اونایی هم که حوصله نداشتن مونده بودن همون جا.
دیگه رو چمن ها خوابیدم تا معلم گرامی اومد بیدارم کرد و قرص هام رو برام اورده بود!
دستش درد نکنه از مرگ نجاتمون داد!![]()

یه سر هم رفتیم مغازه گز کرمانی که بچه ها تخلیه کردن اونجارو! سوغاتی برای عمه و عمو و
.....
از اونجا رفتیم تله کابین صفه! تو هر کابین باید ۵ نفر می شست ولی من و طیبه و نیلوفر و یاسمن و لیلا و آزاده و شینم چپیدیم تو یکی!![]()
اونجا هم تو کابین می زدیم می رقصیدیم. اومیدم عکس بگیریم همه رفته بودیم یه طرفه کابین٬ کابین قشنگ کج شده بود!
وقتی رسدیم به اون یکی ایستگاه مسئوله داد می زد کی گذاشته شما ۷ نفره سوار شین! اگه میوفتادین چی!![]()
ما هم گفتیم تقصیره شیث رضایی بوده :-"
آخه موقع سوار شدن مسئول اون ایستگاه اولیه قیافه اش شبیه شیث بود. طیبه بهش گفت شبیه شیثی و اینا.
یارو گفت حالا که این طور شد این کابین رو می ندازم! برا همین گذاشت ۷ نفره سوار شیم!
سپاهانیه بدبخت! از خدات هم باشه!![]()
دیگه یه چرخی هم اون وارا زدیم ودوباره سوار شدیم که بر گردیم.
وسط راه تو هوا بودیم (تو تله کابین یعنی!) یهو وایساد! حالا هوا تاریک!![]()
همون موقع هم از هم فیلم گرفتیم و وصیت کردیم ! خیلی فیلم خنده ای شده!![]()
دیگه بعده نیم ساعت معلق بودن تو هوا بالاخره راه افتاد!
از اون جا هم رفتیم پیتزا شب سفارش پیتزا دادیم و رفتیم به جای پارک مانند تا پیتزا ها آماده شه با دو تا از پسرایی که اومده بودن پیک نیک با خانواده فوتبال بازی کردیم! ۱۱
-۱۲ ساله بودن فکر کنم!
بعد هم برگشتیم خوابگاه. دیگه این دفعه معلمه نیومد پیش ما بخوابه! ![]()
بچه های دوم و اول هم ریختن تو خوابگاه ما و بزن برقص و اینا
دیگه از خوابگاه اون طرفی اومدن گفتن می خوایم بخوابیم احیانا! ساعت ۲ !![]()
خلاصه اون شب هم خوابیدیم و صبح پا شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم! روز آخر بود!![]()
بعد هم دو قسمت شدیم. یه سری رفتیم پل خواجو و یه سری دوباره رفتن میدوون نقش جهان برای خرید!![]()
ما هم رفتیم قایق پدالی! اون جا رو گذاشته بودیم رو سرمون! همه با هم قایق ها رو بردیم وسط آب و چسبوندیم به هم شروع کردیم به خوندن و زدن و رقصیدن!

بعد هم همون جا تو فضای سبز ناهار خوردیم و اون بچه هایی هم که از خرید اومده بودن یه دور رفتن قایق سواری و ناهار خوردن و از اونجا هم حرکت کردیم طرفه راه آهن!
این دفعه یه واگن مخصوص ما بود! دیگه بماند چقدر زدیم و رقصیدیم و قطار و به گند کشیدیم!![]()
از این پمپ ها زدیم که کاغذ رنگی پخش می کنه تو هوا!
آخراش همه از بقیه واگن ها اومده بودن پیش ما!
وارد تهران که شدیم قشنگ سنگینی هوا رو حس کردیم! از اون آب و هوا یهو اومدیم تو دود.
۱ ساعت هم تو ترافیک بودیم! ولی خوشحال بودیم بازم
دلمون برای ترافیک تهران تنگ شده بود!![]()
موقعی که رسیدیم دمه مدرسه٬ همه مامان باباها منتظر بودن.
از همه باحال تر خواهر و مامان لیلا بودن که با گل اومده بودن استقبال!![]()
تموم شد!
این عکس خیلی باحاله! تو اصفهان زنه رفته بود تو درخت داشت توت می خورد! عین زرافه!![]()

اینم سفر نامه ما!![]()
راستی سولماز اگه داری می خونی سال دیگه پاشو بیا خوشحال می شیم!![]()

پ.ن: اگه اعصابش رو دارین اینم ببینین. پیشنهاد می کنم اگه زود ناراحت می شین نبینین.
الان از سر جلسه نهایی برگشتم!
آقا عجب امتحانی بود!![]()
فکر کن دینی رو سخت بدن دیگه یه جاییمون پاره برای امتحان های بعدی!![]()
آخه یکی نیست بگه اصول کافی کجاش حدیث از پیامبر داره؟![]()
می ترکیدی بنویسی صحیفه سجادیه؟![]()
حالا من صبح با چه بدبختی رفتم اونجا. مگه این حوزه ی لعنتی پیدا می شد؟
با چه بدبختی پیدا کردم رفتم دیدم هیچ کس تو حیاط نیست! ما رو می گی...![]()
خلاصه بدو بدو رفتم سر جلسه. فقط کافی بود ۵ دقیقه دیر تر می رسیدم!![]()
خیلی از بچه ها کارتاشون رو نزده بودن به مقنعه شون براشون سنجاق اوردن. داشت به ترتیب می داد سوزن هارو به من رسید دید سنجاق سینه (همون مدال) چلسی
زدم تمیز مرتب نشستم! چیزی نگفت خدارو شکر!![]()
حالا فردا با مدال پرسپولیس می رم اندازه نعلبکیه!![]()
ای بابا سفر نامه اصفهان ۲ از کجا بیارم؟![]()
سرخوشین شما هم ها!![]()
ان شا الله نوشته می شه!
فکر کن از سر جلسه اومدی همه اعصابشون خورد یهو یکی گفت خدا وکیلی خیلی آسون بودا!![]()
اصلا همه یه جوری نگاش کردن که انگار یه قصدی دارن بهش![]()
دختره*****![]()
بقیه امتحان ها رو گزارش می کنم!![]()